آرش کمانگیر اولین شعر بلندیست که حفظ کردم. هشت سالگی. اولین شعر بلندی که مامان برایم میخواند. بارها و بارها. اولهایش مثل بچههای عمو نوروز، «با دیدگان خسته و پیجو، در شگفت از پهلوانیها.» مشتاق موسیقی شعر و لحن حماسی و اینها.
کمی که بزرگتر شدم «زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست/ گر بیفروزیش رقص شعلهاش در هر کران پیداست/ ورنه خاموشاست و خاموشی گناه ماست» این جملهی آخر را دو جور میشود فهمید. تاکید را بگذاری روی گناه، یا تاکید را بگذاری روی ما. من سالها تاکید را گذاشتم روی ما. که اگر آتش زندگی خاموش شد تقصیر ماست. افسردگی که پایش را روی گلویم گذاشت بیچاره کردم خودم را با این شعر. تا بعدتر که یاد گرفتم تقصیر ما نیست. ما جنگلیم. «جنگلی هستی تو ای انسان». که آتش گاهی هیمه کم میآورد. خاموشی در آیین ما گناه است. اما همیشه گناه ما نیست.
۸۸ که «شهید» واژهی ما شد، ظرف گریههایم شد «کدامین نغمه میریزد/ کدام آهنگ آیا میتواند ساخت/ طنین گامهای استواری را که سوی نیستی مردانه میرفتند/ طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند»
همهمان میدانستیم در را که پشت سرمان میبندیم معلوم نیست کسی دوباره در را رویمان باز کند. سختترین خداحافظهای معمولی زندگیم را آن روزها به پدر و مادرم گفتم.عاشورا که چهارراه ولیعصر از مادرم جدا شدم، بند دلم که پاره شد، حتی اولین خداحافظ گفتن مهاجرت هم آنطور بند دلم را پاره نکرد. ولی چیز پهلوانیای در آن خداحافظی ها نبود برای من. نغمه و آهنگ زیاد بود. خونبها طنین گامهای استوار من بود. سوگند به خون همرهانم نغمهای بود که میریخت. همهچیز آن روزها ادامهی زندگی روزمره بود که میرفت توی خیابان انگار. شعله ها را هیمه باید روشنی افروز و ما که جنگلیم. ما که هیمه. خیابان رفتن و فریاد زدنهای ۸۸ برای من ادامهی «آمدن ، رفتن ، دويدن/ عشق ورزيدن/ در غم انسان نشستن/ پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن» بود. ادامهی زندگی. ادامهی آتش.
قیام ژینا. هرچه بیشتر دربارهی زندگی کشتهشدگان یاد گرفتیم، بیشتر عشق به زندگی پیدا شد. مردگان آن سال عاشقترین زندگان. هی «من اگه کشته شدم بدونین خودکشی نکردم» «من در سلامت کامل جسمی و روانی دارم میرم» هربار به اثبات این که مرگ را نمیخواهند. آرش هم پیش از آن که تیر را بیندازد همین را میگوید. خودش را معرفی میکند. راهش را روشن میکند که «بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،پری از جان بباید تا فروننشیند از پرواز». دارد به ملت میگوید که من دارم میروم جانم را در این تیر بگذارم. دارم میروم که بمیرم. ولی توی همین مونولوگ تکلیفش را با مرگ هم که به بال کرکسان دور سرش پرواز گرفته تعیین میکند. اول توصیفش میکند که چه ذات هراسافکن و زهرآگینی دارد. و بعد «دلم از مرگ بیزار است/ که مرگ اهرمنخو آدمیخوار است» برای زندگی، به خاطر زندگی، به کام مرگی فرو رفتن که از آن بیزاری. جانم را آتش میزند این تصویر. کدامین نغمه میریزد. کدام آهنگ آیا میتواند ساخت.
حالا در این تاریکی لزج و سنگین این روزها. «مرزهای ملک/ همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان/ برج های شهر/ همچو بارو های دل، بشکسته و ویران/ دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو»
پای کوبیدن بر مزار. رقص در عزا. دوباره یکی یکی فیلمهای رقص و قصههای عشق و این جنگلهای آزاده و بیدریغی که به خون کشیدند. بعد، ویدیوی بهرام اخلاقی را دیدم. از عموهای من جوانتر است. ولی میتوانست روی مبل خانهی ما پایش را روی پایش انداخته باشد، میان عموهای ده سال پیش، و این گزیدهی عجیب از آرش کمانگیر را بخواند. تاکیدش روی «آتشگه». پریدنش بلافاصله به اضطراب لشکر ایرانیان. بلافاصله به منم آرش. بلافاصله به برف میبارد. پایان روی کاروانی با صدای زنگ. دلم میخواهد معنایی پیدا کنم در این ویدیو. در این انتخابها. دستم از آتش کوتاه است و خاموشی گناه ماست. دلم میخواهد بهرام اخلاقی راه را نشانم بدهد. اما همین هم از خودخواهی من است. بهرام اخلاقی را نمیشناسم. نمیدانم با زندگی و مرگ چطور ارتباط میگرفت. نمیدانم چرا در خیابان بود. درستترین کاری که بتوانم با این ویدیو بکنم این است که معنایی سوارش نکنم.
آرش کمانگیر زورش نمیرسد از این بحران جهانبینی که درش گیر کردهام بیرونم بکشد. میگذارم به احترام بهرام اخلاقی دوباره و چندباره گوش بدم به صدایی که میگوید زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست. حتی اگر آنچه میبینم سرتاسر خاموشیاست.
با پزشکی در ایران حرف میزدم. میگفت مجروح که میآمد برایشان اسمهای الکی میگذاشتند. همان اولهای شب، قبل از این که قیامت شروع شود و اورژانس لبریز، از جوانی اسمش را پرسیدند. گفت آرش. فامیلش را که پرسیدند کمی فکر کرد،خندید، گفت کمانگیر. خندیدند. گفتند «نه این خیلی تابلوئه یه چیز دیگه بذار»
هزار لایه دارد این تصویر برای من و برای هیچ لایهاش کلمه ندارم. عاشقترین زندگان. به احترام همهی حاضرین در آن لحظه تمام عمر بایستم هم کم است.
قبلا در جست و جوی معنا مینوشتم. حالا برای سوگواری مینویسم. همین است که پایان درستی ندارد هیچ کدام. چه پایانی برای این سوگ. میروم صدای بهرام اخلاقی را گوش کنم.