قرارمان با مامان این است که هر روز صبح به وقت ما زنگ بزنند. وقتی هم صدای بلند نزدیک میشنود زنگ میزند که اگر اسم محلهمان را در وحید آنلاین دیدم دیوانه نشوم تا فردا صبح.
نوع اول تماس، تلفنهای صبحگاهی، دارند کم کم تکراری میشوند. چطوری. بد نیستم تو چطوری. دیشب صدا زیاد بود؟ خوابیدی؟ چه خبر؟ هربار سراغ دوستان و پارتنرهایم را به اسم میگیرد که مطمئن شود هوایم را دارند. فلانی را کی دیدی؟ بهمانی زنگ زده؟ از فلانی چه خبر؟ هربار برایش تعریف میکنم که دوستانم چطور هوایم داشتهاند از دیروز صبح تا حالا. حال لیلا را میپرسد. از حال مهسا که حالا با هم رفیق شدهاند به من خبر میدهد. میپرسد چقدر سیگار میکشم. غذا میخورم؟ خوابم چطور است؟ گاهی میپرسد «اگه لازم شد میری پیش الف؟» کسی بلند چیزی نمیگوید ولی گمانم منظورش از «اگه لازم شد» این لاس خشکهایست که من هرازگاهی با فکر خودکشی میزنم. میگویم میروم. ولی نمیدانم میروم یا نه. برای خودم هم عجیب است که هنوز «لازم نشده». که هنوز دست به دامن مرگ نشدهام و حتی passive ideation هم نداشتهام این هفتهها.
بعد گوشی را میدهد به بابا.
بابا روز روزش اهل تلفن حرف زدن نیست. حوصله ندارد. به خاطر من ولی چند دقیقهای تحمل میکند. همیشه میپرسد «اوضا تحت کنترله؟» هربار با خنده میگویم «بعععله.» گمانم همه میدانیم هیچ چیز اوضاع تحت کنترل نیست. ولی خب پدر من همان آدمیست که همیشه در جواب «چه خبر؟» میگوید «امن و امان» حتی در میانهی جنگ. در غیاب مطلق امن و امان. از وقتی خامنهای مرده دربارهی تحلیلش از شرایط ازش نمیپرسم. یکی دوبار پرسیدم حوصله نداشت. ساکت و بیرمق. کلفتترین نخی که من را به پدرم وصل میکند از پس این همه فاصلهی سیاسی و فلان، تحلیلهایش از وضع موجود بوده همیشه. سکوت بابا ویرانم میکنم.
نوع دوم تماس کوتاه است. سلام و علیک هم ندارد. مامان میداند تماس بیوقت میتواند حاوی خبر بد هم باشد. میداند من در همان چند ثانیه مرگ همه را تصور کردهام.
- الو؟
- ما خوبیم.
الف میگوید هربار با این تماسها رنگم بلافاصه میپرد و دستهایم میلرزند. خودم نمیفهمم.
معمولا نصفه شب تهران است. مامان خوابالود. از صدای انفجار بیدار شده و علاوه بر خستگی چیزی از جنس کلافگی در صداش هست. زود قطع میکنیم.
دیروز یکی از این تماسهای کوتاه وسط جلسه با رئیسم بود. صدای زوم را قطع کردم. جواب دادم. وقتی برگشتم توضیح دادم که چرا باید حتما جواب میدادم و چرا مادرم این وقت شب به وقت تهران زنگ زده. چشمهاش گرد شد. گفت «صدای انفجارها رو میشنون؟» به خدا میخواستم لپتاپ را پرت کنم. یعنی چی؟ فکر کردی جنگ چطور اتفاق میافتد؟ خیال کردی آرایهی ادبی استفاده میکنم وقتی میگویم خانوادهام زیر بمب و موشکند؟ نفس عمیق کشیدم. گفتم آره. خستهتر شدم.
دلم برای تماسهای تصویری صبحگاهی با مادرم تنگ شده. برای تماسهای طولانی آخر هفتهها که هر کداممان موبایل را میگذاشتیم یک جا و کار خودمان را میکردیم و هرازگاهی چیزی هم به هم میگفتیم. برای تماشا کردنش وقتی گل آب میدهد، برنج دم میکند، داروهایش را مرتب میکند. برای نشان دادن افیلیا بهش. گلهای سرخ حیاط باز شدهاند. مامان عاشق این گلهاست. میدانم اگر میدید حالش بهتر میشد. میخواهم گلهای سرخ حیاط را نشانش دهم. برای یکه به دو کردنهاش با بابا دلم تنگ شده. برای وقتی به شوخی پای من را وسط میکشند که داوری کنم و من کلافه میشوم. همین چیزهای mundane روزمره.
دلم برای چیزهای mundane در روابطم با خانواده و دوستان ایرانم تنگ شده. هیچ چیز دیگر mundane نیست. همهچیز high stakes است. مهم و ضروری. کمیاب. هر دقیقه تماس را باید نوشید. بیرون از این تماسها مسئله مدام مرگ و زندگی. می دانم زندگی در این فضای مرگ و زندگی صدهزار بار سختتر از این چیزیست که من دارم دربارهش حرف میزنم. اما قرار شده به خودم اجازه بدهم که چیزهای سخت سختم باشد حتی وقتی وسط کانون خطر و سختی نیستم.
scarcity روابط دارد آرام آرام دلم را میکشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر