۱۴۰۴ اسفند ۲۲, جمعه

From the belly of the beast

 یه استوری تو اینستا گذاشته بودم از یه تجمع ضد جنگ که داشتم می‌رفتم. به انگلیسی نوشته بودم که می‌رم اینجا و خوشحال می‌شم چهره‌های آشنا ببینم. 

یکی از دوستام که همسر یکی از عزیزترین رفقامه پیام داد که چرا می‌رم و قبل از قطعی اینترنت با همه‌ی اطرافیانش تو ایران حرف زده و هیچکس ازش نخواسته بره صدای مردم باشه که جنگ تموم شه. گفت فکر نمی‌کنی جمهوری‌اسلامی وقتی جنگ تموم شه از مردم انتقام می‌گیره؟
کلافه می‌شم که احمق فرضمون می‌کنن. انگار جمهوری‌اسلامی رو نمی‌شناسیم و خودمون و خانواده‌مون هزینه ندادیم تو زندگی زیر یوغش. انگار خارجی‌ای هستم که باید سبعیت ج‌ا رو برام توضیح داد. گفتم ج‌ا همین الان هم داره انتقام می‌گیره. و هیچ کدوم از اطرافیان من تو ایران ادامه‌ی جنگ رو نمی‌خوان. گفتم حوصله‌ی جدل ندارم. انقدر برام بدیهیه که ریختن بمب رو سر مردم چیز بدیه که خودم رو توجیه نمی‌کنم. و اگه کسی بعد از ۶ روز هنوز از این جنگ دفاع می‌کنه، تلاشی برای عوض کردن نظرش نمی کنم. 

من قبل از دی‌ماه آدم گفت‌وگو بودم. دیگه چیزی از ظرفیت گفتگوم باقی نمونده. «حوصله ندارم» دروغه. جون ندارم. انرژی عاطفی شنیدن این حرف‌ها از آدم‌هایی که دوستشون دارم رو دیگه ندارم. قلبم می‌شکنه هربار. نمی‌تونم. تمام وجودم پر از صدای خسته و مضطرب مادرمه، پر از سکوت پدرم، وحشت  و ناامیدی خواهرم، اضطراب و ترس خواهرزاده‌هام، هق‌هق‌های رفیقم پای تلفن. تصاویر مدرسه‌ی شجره طیبه. بیمارستان ویران شده. خرابه‌های خیابون آزادی. آتیش که تو جوب راه افتاده بود. کارگرای انبار نفت که سوختن. بارون سیاه. صدای حیدر حیدر تو کوچه‌ها. شلیک به پنجره‌ها. 
نیم ساعت پای تلفن با رفیقم فکر می‌کردیم شب‌ها کجای خونه‌ش بخوابه امن‌تره. نقشه‌ی خونه رو توضیح می‌داد. پرسید به نظرت پنجره بریزه رو آدم خطرناکتره یا کابینت بریزه رو آدم. مکث کردیم. گفت باورم نمی‌شه داریم این روزا رو زندگی می‌کنیم. زبونمو گاز گرفتم که گریه نکنم حالا این وسط. طعم خون.
خواهرزاده‌م نگران شیشه‌های مدرسه‌ش بوده. می‌خواسته سر راه خروج از تهران برن ببینن پنجره‌ها نشکسته باشه. خواهرم فکر کرده اگه شکسته باشه خیلی حالش بد می‌شه بچه. نرفتن. فرداش مامان بابام پاشدن رفتن دم مدرسه. بعد زنگ زدن به بچه که خیالت راحت پنجره‌ها نشکسته. کودک ده ساله چرا نگران شکستن پنجره‌های مدرسه‌ش باشه.
۱۸۰ کودک چرا زیر دیوارهای مدرسه‌شون له شن؟ (الان یکی میاد میگه ۱۸۰ یا ۱۷۶؟ عددت رو مطمئنی؟ کیر نداشته‌ی من تو این فکت چک کردن‌های گزینشی شما)
چرا گفتگو کنم؟ با کدوم ظرفیت روانی از کسایی که دلم به دلشون بنده بشنوم که همه‌ی این‌ها براشون قابل قبوله؟

رسیدیم محل تجمع. رو پلاکاردهامون نوشته بودیم No to war, no to the Islamic Republic, we will not choose between our murderers.  تجمع به نسبت کوچیکی بود و حتی یک ایرانی غیر از گروه ما اونجا نبود. دو ساعت بعد دو بلوک اون طرف تر تجمع حمایت از پهلوی بود. تصویر پوستر: پهلوی، ترامپ، دو سرباز. Thank you president Trump and US troops حالت تهوع. 

مرکزیت اکثر شعارها و سخنرانی‌ها (غیر از یکی که درباره‌ی لبنان حرف زد) مردم آمریکا بودن. این پولی که خرج این بمب‌ها می‌شه باید خرج مردم بشه. یک کلمه از وضعیت قمر در عقربی که مردم ایران توش گیر کردن کسی حرف نزد. تنها شعاری که با تمام وجود دادم from the belly of the beast, hands off the middle east و up up with liberation, down down with occupation  بود. دومی رو هم فقط به جای «مرگ بر اسرائیل»ی که عزیزی از ایران خواسته بود به جاش فریاد بزنم. جو خوشحال تجمع و شعارهاشون خستگی‌ و تنهایی‌م رو شدیدتر کرد. خوب شد با دوستم رفته بودم وگرنه وسط راه‌پیمایی همونجا کف خیابون می‌نشستم به گریه. راه‌پیمایی تموم شد برگشتیم محل تجمع. مجری برنامه با لحن شاد و پرانرژی گفت How did that feel? مردم هم جیغ و کف و هورا. انگار هیچ کس در این جمع احتمال نمی‌داد که شاید یکی اینجا باشه که مدام روی موبایلش نوتیفیکیشن انفجار تو محله‌های مختلف میاد. همین رفتار تکراری آمریکایی‌ها، از هر نژادی. که درباره‌ی هر موضوع بین‌المللی طوری حرف می‌زنن انگار همه‌ی ما فقط تماشاچی‌ایم. انگار به ذهنشون خطور هم نمی‌کنه تو هر اتاقی شاید کسی باشه که خارج از امپایر زندگی و ریشه و خانواده و رفیق داشته باشه. به همه‌چیز به چشم «چیزی آن دورترها» نگاه می‌کنن انگار. 
 دختر جوون سفیدپوستی اومد ازمون خواست از گروهشون عکس بگیریم. بعد گفت می‌خواین از شمام بگیرم؟ نمی‌خواستم. حوصله‌ی لحن هیجانی‌ش رو نداشتم. همراهانم گفتن آره. وایسادیم به عکس. به جای say cheese با لبخند بزرگ و ریتم احمقانه‌ای فرمود no war with Iraaaan. حالت تهوع.
چهره‌ی آشنا هم ندیدم. من اینجا چی کار می‌کنم؟

وقت پر کردن فرم‌های مالیاته. وقت پول دادن به دولت. پولی که از جیب من در میاد و بمب می‌شه رو سر مردمم. من اینجا، تو  شکم هیولایی که خاورمیانه رو، خونه‌م رو، مدام می‌جوه و بالا میاره چی کار می‌کنم؟

حرف تازه‌ای نیست. جام مثل همیشه اشتباهه. قلبم شکسته‌س و روانم رنجوره. خشمگین و مشمئز و ترسیده و خسته‌م. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر