یکشنبه، ۱ آبان ۱۴۰۱
«دشمن مشترک ما جمهوری اسلامیست و باید در برابر آن با هم متحد باشیم»
این جملهی به ظاهر حماسی و بدیهی، روزهاست تکرار میشود: وقتی قومیتها به پاک شدن عمدی نقششان در این جنبش اعتراض میکنند یا وقتی کردها با پرچمشان به تظاهرات برلین میروند، وقتی زنی به شعارهای زنستیزانه و برآمده از فرهنگ تجاوز ایراد میگیرد، وقتی کوییرها از ستمی که بر آنها میرود حرف میزنند و نامرئی بودن در این جنبش را نمیپذیرند. در این موقعیتهاست که حضور این گروههای به حاشیهراندهشده و صدایشان در گفتن حقیقت، رسا و بدون لکنت، به عنوان خطری برای اتحاد جنبش دیده میشود و دیگر گروههای فرادست احساس نیاز میکنند که اهمیت اتحاد را یادآوری کنند.
طرفداران این اتحاد اجباری فقط مبارزه با قدرت رسمی حکومت را به رسمیت میشناسند و باقی مناسبات ناعادلانهی قدرت را نادیده میگیرند: قدرت اجتماعیای که مرد بودن، استریت بودن، مرفه/ثروتمند بودن، یا فارس بودن به قیمت سرکوب زنان، افراد کوییر، طبقهی متوسط و کارگر، و اقلیتهای قومی به فرد میدهد. به رسمیت شناختن این مناسبات و در نتیجه مبارزهی روزمره با آنها، فرد را مجبور میکند به امتیازاتش آگاه شود، مسئولیت آن را بپذیرد، و در یک مبارزهی جمعی برای برابری و عدالت آمادهی دست کشیدن از منافعی باشد که این مناسبات ناعادلانه به او میبخشند. کسانی که آمادهی دست کشیدن از این منافع نیستند، تمام این مناسبات قدرت را انکار میکنند و انتظار دارند دیگران دربارهی تجربهشان از هر نوع ستم و ناعدالتی که خود این افراد تجربه نکردهاند سکوت کنند و با آنها علیه قدرت رسمی جمهوری اسلامی متحد شوند.
در این نوشته قصد دارم تفاوت اتحاد اجباری و همبستگی را از دریچهی (۱) somatics بررسی کنم، تاثیر این اتحاد اجباری بر گروههای تحتستم و همراستایی آن با شرایط ظلم و سرکوب نشان دهم، و مفهوم همبستگی را به عنوان آلترناتیوی رهاییبخش به جای اتحاد توصیف کنم.
کرامت، تعلق، امنیت
در گفتمان somatics تمامیت فردی ما در سه بعد وجودیمان تعریف میشود:
کرامت (dignity - به معنی ارزشمندی ذاتی شخص، به تمامی، بدون پنهان کردن یا حذف کردن بخشهایی از خودش و ارزشهایش)
تعلق و ارتباط (belonging and connection)
امنیت (safety)
در این حوزه، «رهایی» هم با نظر به ارتباط ما با تمامیت فردیمان تعریف میشود: ما تنها زمانی آزادیم که بتوانیم به هر سهی این ابعاد از بودنمان به طور کامل دسترسی داشته باشیم. هر کنش رهاییبخش باید این سه بعد وجودی را در نظر بگیرد و فضای دسترسی به آنها را برای همه فراهم کند. اگر نه، خواسته یا ناخواسته به شکل دیگری از سرکوب تبدیل میشود.
امنیت به قیمت کرامت - نظامهای سرکوبگر ما را مجبور به فدا کردن کرامتمان برای حفظ امنیت و بقایمان میکنند. برای مثال، من به عنوان یک فرد کوییر، وقتی در ایران هستم برای حفظ امنیتم باید کوییر بودنم را در فضاهای عمومی پنهان کنم. نمیتوانم خود واقعیام باشم. باید مدام خودم را در قالبهای نرمتیو جا بدهم تا امنیتم در خطر نیفتد. زنانی که به حجاب اعتقاد ندارند، با تکرار هرروزهی کاری که اعتقادی به آن ندارند به کرامتشان آسیب میزنند تا امنیتشان را حفظ کنند. این یک انتخاب هرروزهست: لباسی را بپوشم که دلم میخواهد، که شبیهتر به خود واقعی من است، مطابق با اعتقاداتم است و ریسک درگیری با گشت ارشاد و کتک خوردن و کشته شدن را بپذیرم، یا امنیتم را حفظ کنم و به لباسی که انتخاب من نیست تن دهم؟ صحبت نکردن به زبان مادری، پنهان کردن دین و مذهب در اقلیت، همرنگ جماعت شدن با پنهان کردن لهجه و پوشیدن لباسهای مرسوم در شهرهای مرکزی، تن دادن به رفتارهای سواستفادهگرانهی رئیس و همکار چون از دست دادن شغل بقای فرد و خانوادهاش را به خطر میاندازد، همه مثالهاییست از فدا کردن کرامت برای امنیت و بقا تحت نظامهای سرکوبگر.
تعلق به قیمت کرامت - کنشهای ظالمانه فقط هم از طرف نظامهای سرکوب اتفاق نمیافتند. بسیاری از ما در روابط بین فردی، در گروههای دوستی، و/یا در نهاد خانواده هم مدام مجبور به فدا کردن کرامتمان هستیم. اگر نه برای امنیت، برای حفظ «تعلق».
کوییرهایی که مجبور به پنهان کردن گرایش جنسی یا هویت جنسیتیشان هستند تا از خانواده طرد نشوند. تمام آن لحظاتی که در یک گروه دوستی به جای اعتراض به یک شوخی قومیتی یا زنستیزانه سکوت میکنیم، چون از متهم شدن به «حساس بودن» خستهایم و نمیخواهیم تعلقمان به گروه را از دست بدهیم. هربار که آزار در رابطه را میپذیریم چون نمیخواهیم ارتباط و تعلقمان را از دست بدهیم.
از بالا نگاه کردن به همهی این موقعیتها ساده است. «خب میخواست از تنها موندن نترسه. خب میخواست محکم پاش وایسه و طرد شدن از خانواده رو به جون بخره. میخواست با دوست پسری که آزارش میده نمونه از ترس تنهایی. میخواست طلاقش رو بگیره و به خانوادهش و آبروشون اهمیت نده.» کما اینکه افراد بسیاری این هزینهها را پرداخت میکنند و با تنهایی و انزوای ناشی از آن کنار میآیند. اما اگر نیاز به تعلق را به عنوان یک بعد وجودی انسان بودن بپذیریم، هزینهای که به این افراد تحمیل شده روشنتر میشود.
اینجاست که نقش مناسبات قدرت خارج از قدرت رسمی جمهوری اسلامی پررنگ میشود. دوستان مردی که سالها در پاسخ به انتقادهای من به رفتارهای زنستیزانه و شوخیهای برآمده از فرهنگ تجاوزشان مرا متهم به حساس بودن، عصبانی بودن، و «گیر دادن الکی» کردند همه مخالف سرسخت جمهوری اسلامی هستند. بسیاری از پدران و برادرانی که با «غیرت» مردانهشان زندگی دختران و خواهرانشان را جهنم میکنند هم همینطور. بسیاری از کسانی که زنان ترنس را لایق خشونت میدانند. بسیاری از کسانی که معتقدند «همه جای ایران سرای من است» ولی «کردها قضیهشون فرق میکنه، مسلحن» و «سیستان و بلوچستان اساسا ناامنه» و «عربهای خوزستان تجزیهطلبند».
مناسبات ناعادلانهی قدرت شرایط ظالمانه خلق میکنند. تجربهی شرایط ظالمانه در روابط و مناسبات روزمره پیوستگی دردناکی با تجربهی سلطهی نظامهای سرکوبگر دارد. در تمام این موقعیتها، هیچ کدام از ما در تمامیت فردی خود نیستیم. کرامت انسانی ما، امنیتمان، و تعلقمان به یکدیگر مدام و به شکلهای مختلف از دست میرود.
سراب اتحاد
حالا در این چارچوب، به مفهوم «اتحاد» برگردیم.
وقتی از کوییرها میخواهید پرچم رنگینکمان را پایین بیاورند چون باید متحد باشیم، در واقع از آنها میخواهید دوباره کرامتشان را زیر پا بگذراند تا تعلقشان به این جنبش را ثابت کنند.
وقتی به بهانهی اتحاد از مردم بلوچ می خواهید اصراری به نام بردن از قومیتشان نکنند و نام کشتهشدگان بلوچ را هیچ جای سوگنامههایتان نمینویسید، از مردم کرد میخواهید به اسم «ژینا» اصرار نکنند و «مهسا» صدایش کنند یا دست از یادآوری تاریخ و ریشهی «ژن ژیان ئازادی» در مقاومت کردستان بردارند، اعلام میکنید که تعلق آنها به این جنبش، متحد شدن فارسها با قومیتها در این جنبش بار دیگر مشروط به این است که آنها دربارهی هویتشان سکوت کنند و کرامت خود را فدای تعلق کنند.
جنگیدن مداوم با نظام سرکوب جمهوری اسلامی فقط وقتی ممکن است که همهی ما بتوانیم در تمامیت فردیمان باشیم. با کرامتی که بر سر آن مصالحه شده نمیشود برای رهایی جنگید. افراد تحت این سرکوب مدام و چندلایه خسته میشوند، از زندگی فاصله میگیرند، افسرده و بیجان میشوند. به همین خاطر است که نظامهای سرکوب اینطور بر زیر پا گذاشتن کرامت ما اصرار دارند. به همین خاطر است که جمهوری اسلامی این همه برای حفظ حجاب اجباری هزینه میکند. آنها میدانند زنانی که از حجاب اجباری آزاد شوند، زنانی که بتوانند به تمامی، -با کرامت ذاتیشان- به خیابان بیایند، قدرت بینهایتی دارند. به همین خاطر است که پایان حجاب اجباری این طور در ذهن بسیاری از ما به پایان جمهوری اسلامی گره خورده.
پیش از آن که کسی را دعوت به اتحاد کنید، از خود بپرسید در این درخواست اهمیت کدام بعد وجودی طرف مقابل را ناچیز میشمرید. از خود بپرسید چرا حضور آن فرد، صدای آن فرد، تمامیت وجودی آن فرد، مانعیاست در برابر هدفی که از این انقلاب در ذهن دارید؟ اتحادی که برای آن هدف در نظر دارید حول چه امتیازاتی شکل گرفته و با حذف این افراد و ساکت کردن صدایشان از منافع چه کسانی محافظت میکنید؟ چه مناسبات قدرتی در کار است که به شما اجازه میدهد بی که از چیزی کوتاه بیایید بخشی از این اتحاد باشید؟ آیا حاضرید برای رسیدن به این اتحاد از منافعی که مناسبات ناعادلانهی قدرت به شما داده دست بکشید؟اگر اتحادی که تصور میکنید جایی برای کرامت و تمامیت وجودی طرف مقابلتان ندارد، چرا باید بخواهد به آن بپیوندد؟
رویای همبستگی
سودای اتحاد از خرد و تجربهی جمعی برآمده: برای مبارزه با نظام قدرتمند جمهوری اسلامی، به قدرت جمعی همهی ما احتیاج داریم. همهی ما که به هر شکلی تحت سرکوب این نظام هستیم باید کنار هم باشیم، قدرتمان را با هم جمع کنیم، و خشم و عزممان را روانهی ریشههای سرکوب کنیم. در گفتمان کنونی بخشی این جنبش اما، هر آنچه از اتحاد میشنویم دربارهی «همشکلی» و در نتیجهی آن «بیشکلی»است. انگار همه باید وانمود کنیم تحت ستم جمهوری اسلامی تجربهی مشابهی داریم. کسی جایی تصمیم گرفته مناسبات قدرت خارج از ستم مستقیمی که مرد استریت فارس مرکزنشین از جمهوری اسلامی میبرد اهمیتی ندارد و جنبش را عقب میاندازد.
آلترناتیوی که در آن قدرت و مبارزهی ما به هم پیوسته است، اما نیازی نیست همه بیشکل و شبیه هم باشیم، همبستگی است. ستمی که بر گروههای مختلف جامعه میرود شبیه هم نیست، اما به هم پیوسته است. ما فقط با یک دشمن مشترک نمیجنگیم. علاوه بر دشمن مشترک بزرگمان، هر گروه تحت ستم دشمنان و مبارزات خودش را دارد. همان دشمن مشترک هم به بعضی از ما بیشتر از دیگران ستم میکند. به بعضی از ما منافعی میدهد. اما، همهی دشمنان و همهی این شکلهای مختلف ستم به هم پیوسته هستند. از این روست که مقاومت و مبارزهی ما هم میتواند - و باید - به همپیوسته باشد.
همبستگی از تفاوتهای ما و از تکثرمان نمیترسد. به ما اجازه میدهد با تمام تفاوتهایمان در مبارزههای فردی و جمعی خود و یکدیگر درگیر شویم، قدرت مبارزاتمان را به هم پیوند دهیم، و در تمامیت وجودیمان - با دسترسی به کرامت و تعلق و امنیت - برای رهایی بجنگیم.
اتحاد اجباری میگوید «ما همه ایرانی هستیم و با هر قومیتی همه مورد ستمیم. باید در برابر دشمن متحد باشیم. زن و مرد و گی و استریت به دست این نظام کشته ميشوند. اجازه بدید اول قاتل را سرنگون کنیم بعد به گیها هم میرسیم. مردم را نترسانید و فراری ندهید». همبستگی میگوید «ما، فارس و بلوچ و کرد و ترک و عرب و لر و گیلک و مازنی، تک تک اقلیتهای قومی تحت ستم در ایران (و آنها که حتی نامشان در بین قومیتهای ایران از قلم میافتد)، کنار همیم. ما، مرد و زن و نانباینری و ترنس و سیسهت و کوییر و استریت، کنار همیم. ظلمی که در این نظام بر ما میرود شکلهای متفاوتی دارد. بعضی از ما از بعضی شکلهای این ظلم در امانیم و بعضی از ما ظلم چندلایهتری را تجربه میکنیم. ما کنار هم، برای هم، و به خاطر هم با این نظام میجنگیم»
همبستگی ما را ملزم میکند اگر از هر شکلی از نابرابری و ظلم نفعی بردهایم، اگر آگاهانه یا ناآگاهانه در بازتولید این مناسبات ناعادلانه نقش داشتهایم، مسئولیت آن را بپذیریم. مناسبات نابرابر قدرتی را که به نفع ما تمام شده به هم بزنیم، برای عدالت دست از آن منافع بکشیم، و برای آزادی همه -به خصوص گروههای تحتستم- بجنگیم.
اتحاد اجباری «همه» را میخواهد. به هر قیمتی. حتی به قیمت زیر پا رفتن کرامت بخشی از این «همه». و در این مسیر تجربهی رهایی را برای خیلی از ما به «لحظهی بزرگ پیروزی» و «فردای آزاد ایران» موکول میکند.
اما هر کدام از ما وقتی در کرامت و تعلق و امنیتمان به تمامی حضور داشته باشیم در قدرتمندترین حالت خود هستیم. جنبش متکثری که همه را در تمامیت وجودیشان در خود میپذیرد رهاییبخش است و قدرتمندتر است از جنبشی سرکوبگر و همشکل و وابسته به زیرپا گذاشتن کرامت انسانی بعضی از اعضایش. حتی اگر در نگاه اول فراگیری کمتری داشته باشد.
همبستگی کسانی را دور هم جمع میکند که به ذات آزادی باور دارند. که به منافعی که نظم موجود به آنها داده آگاهند و آمادهی دستکشیدن از آنند. این چنین جنبشی است که آزادی واقعی را تصویر میکند. چرا که امکان تجربهی رهایی را در «اکنون»، و برای همهی کسانی که به جنبش میپیوندند خلق میکند. با هم، برای هم، در کنار هم.
(۱): “Somatics is a path, a methodology, and a change theory, by which we can embody transformation, Individually and collectively. Embodied transformation is foundational change that shows in Our actions, ways of being, relating, and perceiving. It is transformation that sustains over time. Somatics pragmatically supports us to align our values and actions. It helps us to develop Depth and the capacity to feel ourselves, each other, and life around us. Somatics builds in us the ability to act from strategy and empathy, and teaches us to be able to assess conditions and “what Is” clearly. Somatics is a practice-able theory of change that can move us toward individual, community, and collective liberation.” [+]
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر