۱۴۰۴ بهمن ۶, دوشنبه

بذر هویت،‌ بلوغ و عبور، رویش

سه شنبه، ۳ آبان ۱۴۰۱

 این روزها بیش از هر وقت دیگه‌ای در این ۷ سال دوری، خودم رو بخشی از این «ما»یی می‌دونم که داره برای آزادی می‌جنگه. بخشی‌ش به رشد خودم در این مبارزه برمی‌گرده و نگاهم که جهانی‌تر شده. درک عمیق‌ترم از پیوستگی سیستم‌های سرکوب. از همبستگی. 

همه‌ی این‌ها هست. ولی وقتی این احساس وصل بودن شدید می‌شه و اشک به چشم‌هام میاره، دست خودم نیست. یاد بیانیه‌ی شماره‌ی ۹ موسوی هم میفتم:«امید بذر هويت ماست. بذری كه با نخستين باران شروع به روييدن مى‌كند و جان هرکسی را كه هنوز ايرانى باقيمانده است، در هر كجاى جهان كه بيتوته كرده باشد، به اهتزاز در مى‌آورد. تا از نو خود را در سرنوشت اين خاک شریک بداند.»

من هم مثل همه از جنبش سبز و موسوی عبور کردم. و، بخشی از منی که الان برای آزادی می‌جنگه، اون سال‌ها و با بیانیه‌های موسوی شکل گرفته . باهمه‌ی انتقادها و خشمی که الان به موسوی و جنبش سبز دارم و اون موقع نداشتم، نمی‌تونم این رو انکار کنم. من ۱۷ ساله‌‌ای که تلاش می‌کرد تناقضات و تضادهای «نخست‌وزیر زمان اعدام‌ها» و «موسوی موسوی سکوت کنی خائنی» و سکوت نکردن موسوی و اصرارش به «به اسلام ناب محمدی بازگردیم» در کنار «به مردم بازگردیم. به صداقت بازگردیم. به خرد بازگردیم. به قانون بازگردیم» رو همزمان حمل کنه، منی که با بیانیه‌ها اشک می‌ریخت و ازشون چیز یاد می‌گرفت، هنوز هم به من سی ساله دست تکون می‌ده وقتی درباره‌ی dignity و کرامت می‌نویسم و یادم میاد که من «کرامت انسانی» رو در یک گفتمان سیاسی اولین بار از موسوی شنیدم (۱).

تاری در گلوی من هست که هنوز، حین فریاد «ژن ژیان ئازادی»، برای اون منِ ۱۷ ساله و فریاد «رأی‌مو پس می‌گیرم»ش تو خیابون و «الله اکبر»ش پای پنجره می‌لرزه. 

و مگه «عبور کردن» چیزی جز اینه؟
بذر رو بگیری و بکاری و برای رویشش تلاش کنی و کنارش، به انتظارش، رشد کنی. و به وقت نخستین باران، وقتی بذرت شروع به روییدن کرد -هر جای جهان که بیتوته کرده باشی- ببینی که تصویرت و انتظارت از «رویش» چقدر عوض شده. چه آرمان‌های بزرگتری داری و چه نظام فکری rigorous تری و چه مبارزه‌ی‌ شجاعانه‌تری. و شجاعتش رو اگه داشته باشی، برگردی و با حفظ فاصله، از سر قدردانی سری تکون بدی به جنبشی که با همه‌ی کاستی‌هاش و مشارکتش در بازتولید سرکوب، شجاعت چشم‌تو‌چشم شدن و شاخ‌به‌شاخ شدن با سرکوبگر رو بهت داد. و امید رو.

و بعد دوباره رو به جلو، رو به آینده‌ای که بر شانه‌های گذشتگانمون می‌سازیم.



پ.ن:‌ حالا اون وسط شاید هم به قدر چهار دقیقه و سی و پنج  ثانیه به خودت اجازه‌ی وا دادن به رمانتیسیسم ۱۸-۲۰ سالگی‌ت رو دادی و با بغضی که خشمت رو برای ثانیه‌ای در خودش حل می‌کنه خوندی «هنوزم دست بانو رو بلند و سبز می‌گیری». عیبی داره؟

(۱): تاکید می‌کنم: من اولین بار از موسوی شنیدم. نه که موسوی اولین کسی باشه که در تاریخ مبارزات سیاسی درباره‌ی کرامت حرف زده باشه. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر