۱۴۰۴ بهمن ۶, دوشنبه

و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده‌ بود

چهارشنبه، ۹ آذر ۱۴۰۲

 از وقتی پست قبلی را نوشتم انگار سال‌ها گذشته. دیگر دستم به آن امید و پویایی نمی‌رسد. زیبایی‌های جنبش از دسترسم خارج شده و چیزی جز خون و تاریکی و فرصت‌طبی و تمامیت‌خواهی ها را نمی‌بینم. ایراد ماجرا از من است. از تاریکی که سرریز کرده. از جنگ‌های هرروزه‌ی شخصی‌ام. از -طبق معمول- تصور اشتباهم از توان و ظرفیتم.


بعد از پست قبلی، می‌خواستم چیزی بنویسم درباره‌ی تضادهای درونی جنبش. درباره‌ی اینکه نوشتن از نشانه‌های مبارزه با زن‌ستیزی و مردسالاری بدون اشاره به بروزهای مردسالاری در کنش‌ها و انتخاب‌های جمعی، تزویرآمیز و غیرصادقانه است. می‌خواستم از ویرانی‌طلبی و حذف بنویسم. از نگرانی‌هایم و نقدهایم. 
می‌خواستم چیزی درباره‌ی یونیسف بنویسم و به طور کلی ارتباط مخدوش و پارادوکسیکال ما با نهادهای بین‌الملی. 
می‌خواستم درباره‌ی راه افتادن دیاسپورا پشت سیاستمداران اولترا راست آمریکا و اروپا بنویسم.

ولی نه با سرعتی که مسائل می‌روند و می‌آیند می‌توانم کار کنم، نه توان آهسته و پیوسته پیگیری کردن اهدافم را دارم. احساس گناه و شرم ناتوانم می‌کند. حتی وقتی می‌دانم این شرم مال من نیست. این ناتوانی گناه من نیست. 

یک پروژه باقی مانده که می‌توانم کج‌دار و مریز نقشم را در آن به انجام برسانم. همان پروژه هم به طور بی‌ربط و شرم‌آوری مدام به زخم‌های شخصی‌ام برخورد می‌کند. 

نمی‌دانم چطور برگردم. دیگر یک قدم جلوتر که هیچ، سر جای خودم ماندن و زیر پتو قایم نشدن و زیر غصه یخ‌نکردن را هم یادم رفته. فرو و فروتر می‌روم. 

***

نوشتن همین کمی سبکم کرده. حالا از آنچه باقی‌مانده و ادامه می‌یابد بنویسم:

شعرها. این هفته‌ها بیشتر شنونده‌های ساندکلاود از ایران بوده‌اند. چند نفر از کسانی که شعر فرستادند برایم هم ایرانند. روشنم می‌دارد.

نام‌ها. آرشیو خبرها و توییت‌ها و یادداشت‌هایی که دارم جمع می‌کنم تا بعدتر قصه‌هایشان را بنویسم. رها نکرده‌ام هنوز. گاهی می‌روم قصه‌هایی که قبلا نوشتیم را نگاه می‌کنم. یادم می‌آید جدال با فراموشی را. یادم می‌آید اهمیت نام‌ها و زندگی‌ها را. 

ادامه یافتن در یکدیگر. حتی در دیگری دور. خودم نیستم که درباره‌ی low ego, high impact acts of resistance بنویسم. اما کسانی که قبل‌تر دعوتشان کرده بودم دارند لیست را ادامه می‌دهند.  در جدال با فراموشی. اهمیت قصه‌ها. 

یوگا. وسط غم‌ها و شلوغی‌ها و بی‌حسی‌ها و دردها. هفته‌ای دو روز سه تایی‌مان روی زوم می‌رسیم به هم. روی مت. احوال‌پرسی کوتاهی هم می‌کنیم بعدش. بازگشت به بدن. یا لااقل، تلاش برای حضور در بدن برای ده دقیقه روی مت یوگا. 

خانه. اسباب‌کشی این بار ترکیب پیچیده‌ای از سوگ و رهایی‌ست. خانه‌ی جدیدم را دوست دارم. دیگر با الف زندگی نکردن غمگینم می‌کند. ولی خانه‌ی جدیدی که «جای خالی الف» را بر پیشانی‌اش داغ نزده‌اند آزادم می‌کند. خانه را که می‌چینم به زن‌زندگی‌آزادی فکر می‌کنم. دیوارها را پر از عکس‌های زنان ایران خواهم کرد. پر از نقاشی‌ها و عکس‌های این دو ماه. جنبش را به خانه می‌برم. خانه می‌سازم. به فال نیک. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر