مدام از ما آلترناتیو میخواهند. آلترناتیوهایمان را ناممکن و فانتزی میخوانند. هر جا دنبال آلترناتیو ممکن گشتیم و دنبال کمی فضا برای نفس کشیدن رفتیم گفتند انگشت در خون زدهاید. خون دهها و صدها هزار قربانی این نظام خونخوار را گردن ما میاندازند. ولی وای اگر کسی لحظهای صدایش را بلند کند دربارهی فراخوانهای غیرمسئولانهی پهلوی و دروغهایش دربارهی ریزش نیروهای نظام. آن وقت ما داریم گناه نظام را میشوریم. انگار یک فاجعه نمیتواند چندین لایه مسئولیت داشته باشد. انگار مردم یک بدنهی یک رنگ و یک شکل است. انگار «عاملیت مردم» مفهوم شکنندهایست که به این راحتی زیر سوال برود. انگار مردمی که اینها ازش حرف میزنند همان «مردم گروه ساقط مردم» فروغ است و عاملیت و خرد جمعی و همهچیزش را سند زدهاند به نام تعبیر و تآویل خودشان.
خودم حواسم هست. نه «ما»ی این نوشته تعریف مشخصی دارد نه «آنها»یش. لابد دارم با سایهها میجنگم.
مدام از ما آلترناتیو میخواهند. حق دارند. اگر پهلوی نه، پس چی. ما هم که در تعریف افق آینده و آلترناتیو همیشهی خدا میلنگیم (کدام ما؟ چه میدانم. هر مایی که از زمان عقلرس شدن سیاسی عضوش بودهام. بدتر از همه چپها) از یک طرف ما میلنگیم، از یک طرف هرجا بهترینهایمان دست به کار ساختن جهانی به شکل آلترناتیو آینده در اینجا و اکنون شدند، قلع و قمعشان کردند. خیلی به شوراهای دهقانی ترکمن صحرا فکر میکنم. به جوانی توماج. داشتن میساختند این آلترناتیو سگمصب را. داشتند زندگیاش میکردند. قتل عالمشان کردند. اینهمه نهاد و صنف و ساختار آلترناتیو دموکراتیک. سندیکای اتوبوسرانی. همهی فعالیتهای صنفی. معلمان. روزنامهنگارها. انجمنهای صنفی دانشجویی. فعالان حقوق کودک. جمعیت امام علی. جنبش زنان. یک ملیون امضا. زن زندگی آزادی. آخ از زن زندگی آزادی. هرجا هرکی خواست چیزی بسازد، ساختار خودگردانی، نظام کوچک دموکراتیکی، یا حتی تصویری از آیندهی ممکن در اکنون، حالا یا زندان است یا زندان بوده و حالا خارج است یا زندان بوده و حالا بیمار است یا زندان بوده و حالا بیرون است و هنوز در کار ساختن، تا بار بعد که به زندان بیفتد. بعد سر ما داد میزنند که آلترناتیو ندارید. رهبر خودشان نشسته آن طرف مرز دستورهای جنگی صادر میکند بی که یک لحظه از زندگیاش را صرف ساختن چیزی کرده باشد.
من هر آلترناتیوی میشناسم، هرچی از هرکی میشنوم، آهسته و پیوستهاست اگر بگذارند. ولی اولا که نمیگذارند. دوما که دیگر فرصت برای آهسته و پیوسته نیست. سالهاست فرصت نیست. نظام خونخوار یا فعالانه آدم میکشد یا منفعلانه. یا میکشد یا میگذارد مردم به درد خودشان بمیرند. از آلودگی. از کمبود دارو. از غم نان. حالا هم که دهها هزار پرندهی پر در خون. همه خستهاند و چیزی میخواهند که جلوی اینهمه مرگ را یک بار برای همیشه بگیرد. به خدا که اگر ذرهای امید داشتم پهلوی خودش ماشین مرگ دیگری نمیشود همین حالا پرچم شیر و خورشید به دست میرفتم کنار این جماعت میایستادم گور پدر پرچمهای اسرائیلشان. اگر اندک امیدی داشتم که مداخلهی نظامی ماشین مرگ دیگری نیست، میرفتم در صف اینها برای خواهش و التماس از ترامپ که بزن. تعهد من به عدالت و آزادی و زندگی، به زنده بودن و زنده ماندن هموطنانم کمتر از دیگری نیست. ولی هیچ کدام از این راهها که جلوی پای ما گذاشتهاند آن یک بار برای همیشهای نیست که ماشین مرگ را متوقف کند.
شاید هم فرصت هست و دارم دچار urgency برساختهی اینها میشوم برای تن دادن به پهلوی و جنگ. نمیدانم. چیزی که میدانم این است که حتی یک جان هم زیاد است. اینها دارند مدام میکشند. هزاران نفر در زندانها بی که نامهاشان را بدانیم هر لحظه در خطر اعدام صحرایی. چی از این urgent تر آخر. کی میتواند توی صورت پدر سپهر نگاه کند و حرف از آهسته و پیوسته بزند؟ کی میتواند اینهمه پدر و مادر سرگردان از این زندان به آن بازداشتگاه را نگاه کند و حرف از آهسته و پیوسته بزند؟ چطور پس اینهمه سال به اکرم نقابی نگاه کردیم و حرف از آهسته و پیوسته زدیم؟ آیا فقط فاصلهمان با فاجعه بود که گذاشت؟ نه اما. کی از پرستو فروهر نزدیکتر به فاجعه؟ که سالهاست پرچم دادخواهی را حمل میکند و هنوز هم از پس فاجعه حرف از چیزی شبیه آهسته و پیوسته میزند. نسل پدران و مادرانمان که هر روز دنبال اسم رفقایشان در اعدامیهای دیروز گشتند. که دیدند یکی یکی همبندیهای سابقشان به قتل میرسند. و هنوز. هنوز. نمیدانم.
من دیگر واقعا نمیدانم. هر چه میخوانم یا عصبانیام میکند یا ناامیدم میکند. وسط تلی از پارادایمهای در هم شکسته نشستهام به تماشای رقصیدن این جوانان پرپر شده و زاری میکنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر