۱۴۰۴ بهمن ۷, سه‌شنبه

چهره‌ی خونین همبستگی

 برف روی زمین یخ زده. آفتاب صبح افتاده روی برف‌ها و برق می‌زند. از پشت دود نازک سیگار زیباست. خشمگینم می‌کند. زیبایی را برنمی‌تابم. به چه حقی این جهان زیباست وقتی. وقتی. وقتی.

همه‌ی چاپ‌هایم این روزها سیاه و قرمز است. رنگ‌های دیگر خشمگینم می‌کنند. به چه حقی زرد و آبی وقتی. وقتی. وقتی. 
یک روز -کدام روز؟ شب و روز مثل قیر داغ، سنگین و آهسته، در هم گم می‌شوند- پالت را می‌شستم. قرمز و سیاه زیر شر شر آب با هم قاطی شد. رنگ خون. زدم زیر گریه. گریه از بدنم شروع شد،‌ پیش از آنکه ادراکم بهش برسد. اول گریه کردم بعد فهمیدم چرا گریه می‌کنم. به چه حقی شستن خون وقتی. وقتی. وقتی.

هیچ چیز دیگر نرمال نمی‌شود. آیین تکراری پس از فاجعه. ساختن نرمال جدید. نمی‌توانم. در مخیله‌ام نمی‌گنجد که کجا بروم از اینجا که هستم. از این تاریکی غلیظ. از این [که حتی کلمه برای توصیفش ندارم. تاریکی مال آبان بود. مال سوگ ماه‌های پس از ژینا. برای توصیف این حال کلمه ندارم]. نمی‌خواهم جایی بروم. شنیدن و گفتن و فکر کردن به «نرمال» خشمگینم می‌کند. به چه حقی جایی وقتی. وقتی. وقتی.

لباس سیاه زمستانی ندارم به قدر کافی. در هر لحظه یا لباس کثیف پوشیده‌م یا سردم است ولی رنگ لباس‌های دیگر چشمم را می‌زند.خشمگینم می‌کند. رنگ لباس‌های دیگر انگار از جهان دیگری. جهان دیگری که من درش زندگی نمی‌کنم.[«جهان دیگری» را که نوشتم در سرم صدایی خواند «بسازیم از برابری به همدلی و خواهری» و اشک. انگار که نام کسی از مردگانم را شنیده باشم.] جهان دیگری که در آن آفتاب صبحگاهی اجازه دارد زیبا باشد و آبی و زرد معنی دارد و سیاه و قرمز را می‌شود راحت از روی پالت شست و نرمال جدید می‌شود ساخت از پس فاجعه. من دیگر در آن جهان نمی‌زیم وقتی. وقتی. وقتی.

انگار همه‌ی ما حالا در جهان دیگری زندگی می‌کنیم. «هموطن» حالا پیش از هرچیز معنی «هم‌سوگ» می‌دهد انگار. من نمی‌دانم چطور بعضی‌ها هنوز داد و فریاد می‌کنند وقتی. وقتی. وقتی. نمی‌خواهم هم بدانم. در این جهان تازه که من می‌زیم درد کورکننده‌ای هست که همه‌چیز دیگر را در سفیدی‌اش پاک می‌کند. فرقی نمی‌کند مسیح علینژاد یا وحیدآنلاین یا این دوستان خارج نشین سلطنت‌طلب شده یا حتی با کمی کش‌آمدن همان‌ها که جنگ را صدا می‌کنند. من هیچ‌وقت هم‌مسیر این‌ها نمی‌شوم اما اگر همین حالا در خیابان ببینمشان بغلشان می‌کنم که زار بزنیم. چطور کاری جز زار زدن وقتی. وقتی. وقتی. 

همبستگی،‌ بار دیگر از دل سوگ، چهره‌ی این بار خسته و خونینش را از پس آن داد و بیدادها نشانم می‌دهد. در اعماق دردی که ویران می‌کند و چیزی از نو نمی‌سازد. چطور چیزی از نو وقتی. وقتی. وقتی. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر