۱۴۰۴ بهمن ۶, دوشنبه

زبان: building a home for the body

یکشنبه، ۱۲ خرداد ۱۴۰۲ 

 تقدیم به س. برای تن‌های بی‌قرار و هیچ‌جاهرگزجانشدن‌های اول جوانی‌مان. برای سکوت و تاریک‌روشن دم غروب خانه‌ی جمالزاده. برای جادوی بی‌واژه‌ای که در یکدیگر یافتیم و بازیافتیم. Over and over and over again….


“A story always starts before it can be told.”

– Sara Ahmed


من تهران رو به قصد مهاجرت ترک نکردم. به قصد تحصیل ترک کردم. مطمئن بودم که برمی‌گردم. و جز دوستان نزدیکم، همه‌ی باقی اطرافیانم مطمئن بودن که برنمی‌گردم. می‌گفتن تو یه مدت تو «جهان آزاد» زندگی کنی دیگه اصن دلت نمی‌خواد برگردی اینجا.

۷ سال و نیم گذشته. انگار که هفتاد سال. برنگشتم. نه پیش‌بینی‌ من درست بود، نه هیچ‌کدوم از اطرافیانم. که هر روز از این ۷ سال و نیم گذشته دلم بیشتر دچار آنچه در ایران می‌گذره شده و دوری دردناک‌تر از قبل. و هرروز که گذشته، منی که زیر لایه‌ها شرم و سرکوب و انکار گم شده بود پیداتر شده و رهاتر و آروم‌تر. تابستون چهار سال پیش، روسری رو سرم کردم که برم فرودگاه و از سفر ده روزه‌ی ایرانم برگردم آمریکا. خورد و خاکشیر بودم . تو آینه نگاه کردم و چیزی که مدت‌ها بود پس ذهنم می‌خزید یهو صداش رو بلند کرد. من اینجا نمی‌تونم زندگی کنم. نه به خاطر خانواده و کامیونیتی‌ای که بالاخره تو شهر محل زندگی‌م پیدا کرده بودم (با اینکه معدود بارهایی که بلند از «برنگشتن» حرف زدن بودم اون‌ها رو بهانه کرده بودم) و نه به خاطر ریشه‌های کم‌جون و جوون و تازه‌ای که تو خاک غربت گذاشته بودم.  سخت‌ترین «نه» زندگی‌م رو چند روز قبلش گفته بودم برای محافظت از کرامت خودم. و نه گفتنم با مهر و پذیرش و گشودگی دریافت شده بود. دری باز شده و بود و دیگه نمی‌تونستم با خودم تعارف کنم.دیگه جایی برای مصالحه با هیچ‌چی بر سر کرامتم باقی نمونده بود. به خودم تو آینه نگاه کردم. به روسری سورمه‌ای-سیاه و مانتوی جلوباز کهنه‌ای که باهاش از ایران رفته بودم و دیگه مانتوی سفر ایران بود. وزن همه‌ی سال‌های تلاش برای زن بودن، برای پیدا کردن زنانگی خودم، برای ساختن زنانگی به شکلی که مال خودم باشه، به ناگهان افتاد رو دوشم. اضافه شد به وزن همه‌ی سال‌های تلاش‌ برای عشق‌ورزیدن به شیوه‌ی خودم و تلاش مدام برای شنیده‌شدن و باور شدن و به رسمیت شناخته شدن عشق‌هام. همه‌جام و همه‌چیزم درد می‌کرد. و می‌دونستم دیگه اینجا نمی‌تونم. دو سال و نیم برنگشتم. 


***

خانواده‌ی من نه مذهبیه نه سنتی. از این نظرها خیلی خوش‌بخت بودم. مستقل بودن زن، قوی بودن زن، همه‌ی این‌ها در خانوده‌ی من ارزش بود. و از طرف دیگه،  همه‌ی این ارزش‌ها ترجمه شده بود به زنانه نبودن زن. «جلف». «قرتی». واژگانی که با air of moral superiority بر تن زنانگی و بر هر نشانه‌ای از تنانگی  فرود میومد. نه با خشونت یا حتی خشم. قضاوت سنگینی که با وقار و آرامش اعلام می‌شد. با بینی چین خورده و چیزی از جنس disgust. گمونم برای اوایل نوجوانی من، قضاوت تاثیرگذارتر از خشم هم عمل می‌کرد. فلج‌کننده‌تر. 


حجاب از حدود ۱۰ سالگی شروع شد. به خاطر کانون پرورش فکری. اولین مانتو: کرم، گشاد، ساده. ۱۳ سالگی: سفید یک دست. ۱۴-۱۵ سالگی: دامن‌های بلند و رنگی، مانتوی جلو بسته‌ی سفید/کرم و گشاد، روسری همرنگ دامن. سوال همیشگی، پس ذهن، بی‌واژه: چطور با حجاب اجباری بجنگم بی‌که در تعارض با خانواده قرار بگیرم؟ ۱۶ سالگی: شلوارهای گشاد رنگی، نارنجی، آبی فیروزه‌ای تند، مانتوی سفید نازک، خیلی نازک‌تر از همیشه، تاپ‌های معلوم از زیر مانتو و رنگ‌های تندشون– عصیان.

اولین خط چشمم رو ۱۷ سالگی خریدم. همزمان با برداشتن ابروها. تظاهرات‌های ۸۸، ریچوال آماده‌شدن برای ترک خونه: شال سبز یا مشکی، مانتوی گشاد مشکی، شلوار گشاد مشکی، خط چشم.

 

لحظه‌ها: ۱۸ تیر تو تظاهرات عرق می‌ریزم. دوست پسرم میگه چی پوشیدی زیر مانتوت؟ میگم سوتین. چشماش گرد میشه. می‌خنده. «اگه درگیری شه مانتوت پاره شه چی؟» میگم «مشکل خودشونه. می‌خواستن پاره نکنن» زیباتر می‌خنده. با برقی از غرور و ستایش در چشم‌هاش و لبخند بی‌خیال من، بغل می‌کنیم همو. بدن: انتقام از قدرت حاکم.



سال‌های اول و دوم دانشگاه، دوان به دنبال زنانگی. اغراق. پیرهن‌های تنگ کوتاه برای مهمونی. سورمه‌ای براق. مشکی و کمی سفید. رژ و لاک قرمز. کفش پاشنه‌بلند. تکه ای قرمز/نارنجی/صورتی بین موهای قهوهای. مامان به روشنی معذب بود. هی می‌خواست مطمئن شه با این لباس‌ها راحتم و تحت peer pressure دارم تیپ‌م رو عوض نمی‌کنم. سوال پنهان زیر همه‌ی نگرانی‌هاش: چطور ممکنه دختر من بخواد/انتخاب کرده باشه اینطوری لباس بپوشه؟  برای مهمونی که حاضر می‌شدم، فاصله بین اتاقم تا در خونه رو که معذب و تند تند طی می‌کردم، طوری نگام می‌کرد انگار یه غریبه داره تو خونه‌ش راه می‌ره. یه غریبه داشت تو بدن من راه می‌رفت. به خودم می‌گفتم عادت می‌کنی. می‌گفتم تو سال‌هاست زنانگی رو پس زدی. بلدش نیستی. دوست می‌شی باهاش. به خودت اجازه و زمان بده امتحانش کنی و قضاوتِ شاید از سر مهر مادرت رو دووم بیار.


[دلم نمیاد این رو اضافه نکنم: بعدها، مامان و من با هم رشد کردیم. همینطور که من با زنانگی کشتی می‌گرفتم، مامان هم کشتی می‌گرفت شاید. به شیوه‌ی خودش. در جهان خودش. یا به خاطر من، یا به واسطه‌ی من. شاید هم هیچ کدوم. ولی سال‌هاست دیگه اون قضاوت و غریبگی رو از سمتش احساس نمی‌کنم. هیچ وقت درباره‌ی معنای زنانگی حرف نزدیم با هم. ولی اون هم انگار تو این سال‌ها آشتی‌ خودش با زنانگی رو پیدا کرده. حالا هر کاری با قیافه و لباسم می‌کنم، مامان نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه و نظر می‌ده. گاهی دوست نداره. ولی غریبگی نمی‌کنه دیگه. و قضاوت‌های اخلاقی از این فضای بینمون کنار رفتن. احترامی که برای تغییرات مادرم در این سال‌ها قائلم خودش یه متن دیگه می‌طلبه.
خب. برگردیم]


 به خودم می‌گفتم عادت می‌کنی. می‌گفتم تو سال‌هاست زنانگی رو پس زدی. بلدش نیستی. دوست می‌شی باهاش. به خودت اجازه و زمان بده امتحانش کنی و قضاوتِ شاید از سر مهر مادرت رو دووم بیار.


لحظه‌ها: لغزان روی مرز باریک بین سرخوشی و سگ‌مستی، «سکوت قلبتو بشکن و برگرد»، تصویر مقطع زیر نورهای چشمک‌زن و سفید پارتی، مردی که دوستش دارم پشت سرم. دختری که دوستش دارم و دوستم داره و دوست‌پسرم دوستش داره و دوست‌پسرم رو دوست داره روبروم. از همه‌ی این عشق‌ها، فقط یکی رو اعتراف کرده‌ایم. باقی در سکوت، پنهان، ترسان. دیوانه‌وار می‌رقصیم. چیزی که قراره موهام رو فر و قشنگ نگه داره رو شونه‌هام ماسیده. پاهام درد می‌کنه. خیره‌ شدم به لب‌های دختر، که خیره شده به چشم‌های پسر. خیال می‌کنم چیزی که «اشتباه»ه و داره خفه‌م می‌کنه ما سه‌تاییم و عشق‌های بی‌سروسامانمون. می‌رم بالکن سیگار. اون چیز اشتباه هنوز هست. تنگ و سفت دور بدنم چسبیده. کفش‌هام رو در میارم. موهامو می‌بندم بالا. سیگار رو اغراق‌شده  - و دوندون‌هام رو با خشونت- می‌کشم رو لب‌هام. رژ قرمز -با کمی خون- تو زیرسیگاری غرق می‌شه. بدن: انتقام از خود.


سال‌های سوم و آخر دانشگاه، ازآن خود کردن زنانگی. رنگ‌ها. مهمونی: پیرهن تنگ و کوتاه سورمه‌ای مات، آستینهای بلند، جوراب شلواری و لاک سرخابی. خونه: شومیزهای دکمه دار گشاد روی تاپ‌های تنگ. پیرهن‌های کهنه‌ و نرم‌شده‌ی بابام و دوست‌پسرم. دانشگاه: مانتوی زرد لیمویی. شلوار گشاد و آبی نفتی تیره. روسری آبی تیره. لاک‌های زرد، یک انگشت از هر دست آبی. لاک سورمه‌ای مات. موهای کوتاه. یا: شلوار تنگ مشکی. مانتوی کوتاه مشکی. جلیقه‌ی بلند سبز تقریبا شبرنگ. روسری سبز روشن. (با همین لباس دوبار رفتم وزرا)‌ عصیان آرومی که نه کاملا عاصی بود نه کاملا آروم. می‌دونستم زیبام. راضی بودم از شکل و میزان مقاومتم در برابر حجاب اجباری. کم کم با خط چشم و یکدونه رژی که داشتم دوست شده بودم. و کانسیلری که دوست پسرم رو مجبور کرده بودم برام مارک خوبش رو پیدا کنه و برده بودمش مغازه بهم مشورت درباره‌ی رنگش بده و خریده بودمش. درگیری‌م با همه‌ی اون چیزهایی که نمی‌خوام باشم فضا رو برای خلاقیت باز کرده بود. خلاقیت برای ساختن شکلی از بیان‌ خود که نه زنانگی رو پس بزنه نه به زنانگی تحمیلی جهان وا بده. از لباس تا لحن حرف زدن تا the way I carry myself. استیصال کمی آروم گرفته بود. ولی هنوز چیزی بود که بی‌قراری می‌کرد. اونقدرها هم نمی‌شنیدمش. زندگی عاطفی و جنسی‌م سراسر chaos و destruction بود جز گوشه‌ی امنی که اون موقع‌ها نمی‌فهمیدم چقدر امنه. تو کیاس غرق بودم و حتی یادم نبود که بدنی دارم. دور و منفصل. 

آیرونی: تنها کسی که درگیری‌م با جنسیتم رو جلوش اندکی عریان می‌کردم دوست پسری بود که نه تنها با معیارهای الآنم، که حتی با معیارهای همون‌موقعم - اگه چشم‌هام رو باز می‌کردم و با خودم صادق می‌بودم -  یک مرد سنتی محسوب می‌شه. اون‌موقع‌ها نمی‌دونستم درگیریم با جنسیتمه. فکر می‌کردم با تیپم درگیرم. 


لحظه‌ها: جلوی آینه دارم آرایش می‌کنم برم دانشگاه. دوست‌پسرم می‌گه «قربون خرت خرت آرایش کردنت برم» تعجب می‌کنم. با مهربونی و عشق تو چشماش ادای حرکات دستم موقع آرایش کردن رو در میاره که هیچ ظرافتی توش نیست. جوش میارم. نمی‌تونم توضیح بدم چرا. میگه «به خدا منظوری نداشتم. هرجور می‌خوای آرایش کن. اصن نکن. اون جوری که خودتی - هر جوری هست- قشنگه» تقریبا سرش داد می‌زنم که «ربطی به قشنگی نداره اصن». نه من می‌دونم به چی ربط داره نه اون. ساکت می‌شه. من ترکیب شعله‌وری‌ام از احساس امنیت و کلافگی. فرداش که ماجرا رو تو وبلاگم می‌نویسم، فقط از امنیتش می‌نویسم. انگار بخوام چیزی رو به خودم ثابت کنم. بدن: محلی برای ناپدید شدن. انتقام از هر «دیگری»ای که منو -برای لحظه‌ای حتی- می‌بینه. 


یک سال بعد،‌ آمریکا. ماه‌های طولانی زندگی در گسست کامل از بدن. سکانس‌هایی از مواجهه. از آشنایی. از مشاهده‌ی در سکوت و جذب کردن آنچه که -برای اولین بار انگار- می‌بینم. 

هفته‌ی اول، روز آشنایی اینترنشیپی که هفته‌ی بعد شروع می‌شد. زود رسیدم. آدما دونه دونه میومدن تو. بعضی همدیگه رو می‌شناختن، بعضی نه. یکی از منتورها اومد تو. هرچی نگاهش کردم نفهمیدم زنه یا مرده. لباس‌هاش. موهاش. چهره‌ش. بدنش. And I was mesmerized. شبیه این که توی یه خیابون شلوغ گم شده‌ باشی و موبایلت باتری نداشته باشه، و از دور یکی رو ببینی که آشنا به نظر میاد. درست اون لحظه‌ای که داره یادت میاد طرف رو کجا میشناسی. اون احساس tentative «آخیش». زمان اونجا، تو اون لحظه‌ی قبل از «آخیش» متوقف شد. تا اینکه کسی صداش کرد و به یکی دیگه معرفی‌ش کرد.

 Have you met Mary? She teaches 11th grade.

لحظه‌ی اول، ناامیدی. کاش نمیشنیدم. کاش مجبور نمی‌شدم بفهمم جنسیتش رو. آخ. دو تا فکر دور همزمان:
«کاش مجبور نمی‌شدم بفهمم جنسیتش رو. کاش می‌شد بی جنسیت می‌موند این آدم تو ذهنم.» 

«چه فرقی می‌کرد زن باشه یا مرد باشه؟ چرا اولین سوالم این بود که این زنه یا مرده؟»

فکرها سنجاق شدن پشت ذهنم و در طوفان شغل تمام وقت و همزمان درس خوندن تمام وقت افتادم. هنوز بی‌بدن. 


شعر. مثل همیشه شعر. Spoken word poetry. دریچه‌ی من به جهانی که می‌زنه زیر میز هرآنچه به زور جنسیت به خوردمون دادن. 

همین جاهاست که بالاخره بلند گفتم من استریت نیستم. نگفتم لزبینم و نگفتم بایسکشوالم. نمی‌خواستم اشتیاق و عاطفه‌م رو به «هم مرد هم زن» اطلاق کنم. نمی‌خواستم بگم «برام فرقی نمی‌کنه». نمی‌خواستم به هیچ شکلی به جنسیت وزنی بدم در اونچه که حامل اشتیاق و عاطفه‌ی من به دیگریه، حتی با نفی‌کردنش. Pansexual نزدیک‌ترین واژه بود به همه‌ی این‌ها. حالا که بهش فکر می‌کنم،‌ می‌بینم اونچه که برای خودم می‌خواستم رو، اونچه که از خودم می‌شناختم رو، اول در اشتیاقم و عاطفه‌م برای دیگری تونستم صورتبندی کنم،‌ حتی اگر نصفه نیمه. 


لحظه‌ها:‌ تو کتابخونه‌ی دانشگاه نشستم. استراحت بین دو فصل از پایان‌نامه‌ای که از لای مه افسردگی نوشته می‌شه. Spoken word می‌بینم. یک خط از یکی از شعرها مثل پتک فرود میاد رو قلبم:
"I love the boy in you and I love the girl in you. And everything in between."
و ناگهان، جادوی بی‌قرار سال‌های اول جوانی واژه پیدا می‌کنه. قرار می‌گیره. از نو می‌شکفه. شادیِ کشف، که فرّاره اما ردش می‌مونه. و درد عمیق دیر رسیدن. نه فقط به دیگری. که به خود. تو دستشویی آب سرد می‌پاشم به صورتم. برمی‌گردم به پیپر. تا چند هفته نه درست می‌خوابم، نه درست غذا می‌خورم. بدن: محل بیداری خاطره‌. انتقام از زمان. انتقام از خاطره.


دو سال بعد. شهرم رو عوض کردم برای کار. بعد کارم رو ول کردم. تنها و افسرده‌ بودم. و شعر تنها پناهم بود. خونه رو زیاد ترک نمی‌کردم. اگه بیرون می‌رفتم، ترکیبی از پیرهن‌های کوتاه، بلوزهای مدل مردونه، شلوارهای تنگ. همه‌چیز رندوم بود. با لباس‌هام درگیری کمتری داشتم. افسردگی انرژی‌ای برای درگیری با لباس برام نذاشته بود. همین که خودم رو از خونه بیرون بکشم کافی بود. گمانم همین بود که در رو باز کرد:‌دقیقا هر جوری که می‌خواستم و در لحظه می‌تونستم از خونه می‌رفتم بیرون. با همون لباسی که دو روز باهاش تو تخت ماسیده بودم می‌رفتم مغازه غذای گربه بخرم. الان که فکر می‌کنم، برام عجیبه که چطور همون موقع ربطش به حجاب اجباری و مارکرهای جنسیتی که فراری ازش نداشتم رو نفهمیدم. 


 لحظه‌ها:‌ ایونت spoken wordه. دارم به بغل‌دستیم می‌گم که چقدر شاعری که قراره چند دیقه دیگه اجرا کنه رو دوست دارم.  تصحیحم می‌کنه: they. احتمالا گیج نگاهش می‌کنم که توضیح می‌ده danez's pronouns are they and them. They are nonbinary فلش بک: لحظه‌ای که یکی مری رو معرفی کرد و گفت she. دری باز می‌شه ناگهان. قبل از اینکه به صورتبندی «رهایی از زبان» برسم، دنز میاد روی صحنه.  در طول اجراش، چیزی شبیه معجزه تو ذهنم اتفاق میفته. کسی که رو صحنه‌‌ست به شکل اسلوموشن تو ذهنم از قالب جنسیت خارج میشه. و ناگهان زیبایی همه‌چیز چشمم رو میزنه و نفسم رو بند میاره. صدای قلبم رو می‌شنوم و تپشش رو احساس می‌کنم. گرمم می‌شه. بدن دارم دوباره. زبان: بازگشت محتاطانه. آشتی با بدن. 


 موهام رو کوتاه کرده بودم. نا متقارن. از یک طرف که نگاه می‌کردی مدل پسرونه‌ی سال‌ها قبله. از یک طرف دسته‌ی بلندتری بود که میفتاد روی پیشونی و گوش. لباس‌هایی با کمترین مارکرهای جنسیتی. یا، با هر «دو» جور مارکرها. 


لحظه‌ها: با مامان رفته بودیم دفتر حفاظت منافع ایران. یه باتن‌آپ چهارخونه‌ی‌ سفید و طوسی پوشیده بودم. دکمه‌ی بالاش رو هم بسته بودم. روش یه پلیور سیاه. روسری تو کیفم بود. مامان از اول سرش کرده بود. گفتم تا ازم نخوان سرم نمی‌کنم. دو تا مرد پشت کانتر ورودی نشسته بودن.  کانتر بلند بود. سینه‌هام رو نمی‌دیدن. یه کم به من نگاه کردن، به مامانم، به همدیگه. سوال و اضطراب توی چشم‌هاشون رعدوبرقی از شادی زد تو قلبم. گفت «اسمتون چیه؟» فامیلم رو گفتم. اضطرابشون اوج می‌گرفت، شاید من هم. گفت «نه اسم کوچیکتون». تا اسممو شنید یه بازدم بلند کرد و کفت «خب لطفا یه روسری سرتون کنین»  واژه‌شو نداشتم اون موقع. ولی این اولین تجربه‌ی  distinct من از یوفوریا بود. بدن: به سخره گرفتن قدرت


رفیق عزیزی اومده بود دیدنم. از تنهایی و خستگی می‌گفتم. از کامیونیتی کوییر دوستاش گفت و گفت گفت پاشو بریم شهر ما. یک ماه بعد پاشدم و رفتم. این جابه‌جایی شاید بهترین تصمیم زندگیم بوده باشه. ناگهان افتادن وسط جماعت کوییری که خارج از جریان اصلی گی‌کالچر سفید آمریکا، جهان خودشون رو می‌ساختن. «جنسیت» به عنوان یک مفهوم قدرت اجبارش رو از دست داده بود. و هیچی جز اراده‌ی آدم‌ها نبود که تعریفشون کنه.

اینجا بود که  بازی‌ شخصی و ساکتم با مارکرهای جنسیتی شکل و فرایند طبیعی‌ش رو [باز] پیدا کرد. راحت شد. به چشمم اومد که چطور گاهی زنانگی رو  انتخاب می‌کنم، وقتی می‌خوام به قدرت و جادو و تاریخ و میراثش نزدیک‌تر باشم. و انتخابش می‌کردم. تنها چشمی که دور و برم دنبال ترجمه‌ی انتخاب‌های قیافه و لباس و زبان بدن به جنسیت بود، چشم تعلیم‌دیده و شرطی شده‌ی خودم بود تو آینه.  Unlearn کردنش خیلی آسون بود بین این آدم‌ها. خوش شانس بودم. 

نه می‌خواستم زنانگی رو denounce کنم، نه میخواستم مردانگی رو claim کنم. از مردانگی که متنفر بودم هیچ، دیگه اصالتی برای هیچ‌کدوم هم قائل نبودم. می‌خواستم ناخوانا باشم. نمی‌خواستم از دیگران درخواست کنم لیبل‌های جنسیتی‌شون رو کنار بذارن. می‌خواستم  طوری باشم که دسترسی‌شون به لیبل‌ها قطع بشه. 

می‌دونم برای خیلی از کوییرها، هویت همیشه روشنه و باید بجنگن تا اکسپرشنی که براشون درسته رو داشته باشن. و اگه یک نفر دیگه جرئت کنه بهم بگه نان‌باینزی هویت نیست و بیان جنسیتیه (به خصوص از اونها که از «بیان جنسیتی» به عنوان کلمه‌ی wokeتری‌ برای‌fassion choice استفاده میکنن) ممکنه به خشونت متوسل شم. در کنار این‌ها (و نه در مقابلشون/با وجودشون) می‌دونم که برای من پیدا کردن زبانی که باهاش هویتم رو بفهمم و توضیح بدم از مسیر بازی با اکسپرشن‌ها ممکن شد. با باتن‌آپ‌ها و تی‌شرت‌ها و پیرهن‌ها و کروات‌ها و bolo tie ها و گوشواره‌ها و هودی‌ها.  می‌دونم هم که برای من همین گسست هویت وبیان جنسیتی هم نتیجه‌ی مستقیم سرکوب و به بند کشیدن bodily autonomy ه. نتیجه‌ی انتخاب نداشتن در چطور دیده شدن. که هر کاری میکردم، حجاب اجباری، با هزارجور مقاومت و هل دادن مرزهاش هم، هنوز پررنگ‌ترین مارکر جنسیتی بود. از صدمتری، بلافاصله: زن.

در یه سطح خیلی خیلی  خفیف‌تری، ضمایر انگلیسی همین کارو می‌کردن. اکسپرشن رو رها کردم از دوگانه‌ها، و خوردم به دیوار زبان. خودت رو معرفی می‌کنی و ضمایرت رو می‌گی. درباره‌ت با ضمایرت حرف می‌زنن. و شبیه روسری دور گردن، از صدمتری، قبل از اینکه یه کلمه حرف زده باشی: زن.  اینطور شد که ضمیر رو عوض کردم. در قدم اول، نه برای embrace کردن هویت نان‌باینزی. که برای قطع دسترسی دیگران به فرایند genderکردن من. آره، making a statement. ولی نه از جنس‌ «من نه زنم نه مردم»، نه از جنس «من هم زنم هم مردم»، و نه حتی از جنس «من فراتر از زن بودن یا مرد بودن معنی دارم». بیش از هرچیز، statement ی‌ شبیه «جنسیت فیک‌ه. And you dont get to decide or guess or project that on me»


لحظه‌ها: کودک چهار یا پنج ساله، با چشمهای گشاد به پارتنرم نگاه می‌کنه. Are you a boy or a girl? انقدر این سوال رو از بچه ها شنیده که جوابش و لحنش و نگاهش آماده تو جیبشه. کمی به بچه‌ نگاه می‌کنه. با چشم‌های مهربون و لحن matter of factطورش می‌گه Yes. بچه می‌گه oh. بعد با سوال به من نگاه می‌کنه. لبخند می‌زنم. ابروهاش گره می‌خوره. What about you? Are you a boy or a girl? لبخند می‌زنم. می‌گم No. کم با گیجی نگاهمون می‌کنه و بعد می‌خنده، انگار که ناگهان چیزی فهمیده باشه. "Well I'm a boy" و می‌ره پی بازی‌ش. همه چیز این گفتگوی کوتاه انقدر درسته که قلبم گشاد می‌شه.  تک‌تک جملات این گفتگوئه که جنسیت منه. نه فقط اون «نه»ای که در جواب سوال دوگانه‌ش پرسیدم. «نه» و «آره» در جواب سوالی که با «یا» پرسیده می‌شه، همه با هم، جنسیت منه.  زبان:  building a home for the body


همین‌جاها بود که اون سفر ایران چهار سال پیش رو رفتم. و تو دوسال و نیم بعدش که خودم رو  دور نگه داشتم از ایران، تو این فضای خارج از fake-genderی که برای خودم ساختم، بالیدم و آزمودم و جوونه زدم و شکفتم. رهایی از جنسیت. بازی با جنسیت. leaning into gender whenever I choose to, in whatever way that I choose to.


دو‌سال و نیم بعد از «اینجا نمی‌تونم»، برگشتم تهران. زمستون ۱۴۰۰. شال و روسری و مانتو رو پوشیدن روی بلوز مردونه‌هام خیلی سورئال‌ بود. برای بار هزارم خورد تو صورتم که حجاب اجباری چقدر سورئاله. بر خلاف انتظارم، اینکه ملت بهم میگفتن «خانوم» اونقدر اذیتم نمی‌کرد. اون تیزی “ma’am” خطاب شدن تو انگلیسی رو نداشت. ولی اون تجربه‌ی embodiedی که از تو دست گرفتن جنسیت و بازی باهاش و انتخابش و همه‌ی اون‌ها داشتم، دوباره افتادن تو دام جنسیت رو خفقان‌آورتر از قبل کرده بود.

تمایز مهم: دوباره افتادن تو دام «جنسیت»، نه دوباره افتادن تو دام «زن بودن» . زن بودن برای من دام نیست. نبوده هیچ وقت. به خصوص زن بودن در ایران. And yes, im acutely aware of the irony here. اما با وجود شدت غیرقابل‌مقایسه‌ی  ستم جنسیتی در ایران با هرجای دیگه‌ای که تاحالا زندگی کردم،  زن بودن در ایران برای من نه یه سرنوشت محدودکننده، که یه پرکتیس رهایی‌خواهه. مبارزه‌ی‌ روزمره. با دنیا عوضش نمی‌کنم.

این تجربه از زن بودن البته تحت تاثیر هزارجور امتیازی که من دارم تعریف شده. هرجا می‌نویستم «زن بودن»، کاملش هست «زن فارس مرکزنشین مرفه بزرگ‌شده در خانواده‌ی غیرمذهبی و غیرسنتی بودن»ه.


لحظه‌ها: حدود ۹شب، تو یه کوچه‌پس‌کوچه‌ای که جای نگه‌داشتن نیست پنچر می‌کنم. دو کوچه پایین‌تر یه مکانیکی هست. داره می‌بنده. بهش میگم «میشه ماشینو بیارم رو چال شما لاستیک عوض کنم؟ زاپاس دارم ولی جای وایسادن نیست هیچ‌جا» لحن و نگاهش ترکیبی از تعجب و سرزنش و patronizing ه. «خودم برات عوض می‌کنم آبجی»  ماشینو می‌برم تو. اصرار دارم که یه گوشه واینستم. نمیدونم چرا. مانتوی بلندمو میذارم تو ماشین. آستینامو می‌زنم بالا. گوشواره‌مو درمیارم. باز با اصرار خودم زاپاس رو از صندوق درمیارم. شکل راه‌رفتن و ایستادنم رو رها‌تر و گشادتر می‌کنم. گپ می‌زنیم و لاستیک رو عوض می‌کنه. آخراش دیگه «آبجی» از دهنش افتاده و اون  لحن برادربزرگونه‌ی «بیا نجاتت بدم»ش کمی کرنگ شده. ولی تلاش بدنم برای تقلید مردانگی بهم حال تهوع داده. زبان بدن: Can I ever belong here again?


حجاب اجباری رو سال‌ها تحمل کرده بودم. مبارزه‌ی روزمره باهاش بخشی از هویتم بود. حجاب، به خودی خود، من رو از شهرم و خونه‌م نرونده بود. اما تهران جنسیت رو به من تحمیل می‌کرد. بخش زیادی‌ش رو گردن دیسکورس می‌نداختم. اینکه من اینجا نمی‌تونم به غریبه‌ها بگم من زن نیستم و مرد نیستم، حتی اگه بخوام. و سه هفته کافی بود برای اینکه مطمئن شم نمی‌تونم زیر اجبار مدام جنسیت زندگی کنم. صادقانه‌ترش اینه که «نمی‌خواستم». انتخاب روشن بود: یا بیا اینجا بمون که دلت گیره، و در ازاش مدام و بی‌اراده‌ی خودت زن باش. یا بمون همونجایی که کرامتت نفس کشیده ولی  دلتنگ و همیشه کمی خالی زندگی کن. و من کرامتم رو انتخاب کردم و به ریشه کردن این سر دنیا ادامه‌دادم.


بعد از کشته شدن ژینا، دیگه نمی‌تونستم. هرچقدر می‌نوشتم، هرچقدر ایونت می‌رفتم، فایده نداشت. بدنم مال خودم نبود دیگه. بدنم خیابون رو می خواست و اگه تهران نمی‌شه پس اصن می‌خوام نباشم. روح سرگردان و سوگوار. باید می‌رفتم خونه. زمستون پارسال رفتم تهران.  و قیام ژینا همه‌چیز رو، همه‌چیز رو عوض کرده بود.

لحظه‌ها:‌صبح اول که رسیدم خونه. می‌خوام لباسامو بذارم تو کمد که چمدون رو از جلوی چشمم بردارم. یه طرف کمد شده انباری. نصفش مونده، پر از چیزهایی که نبرده بودم: چند تا مانتو، و اون دو تا پیرهن سورمه‌ای و سفید-مشکی. اوج اغراق‌شده‌ی دویدن دنبال زنانگی. همه رو از کمد درمیارم. باتن‌آپ‌ها و هودی‌هام رو می‌ذارم جاشون. هنوز خوابالودم و آماده‌ی سمبولیسم اتفاقی لحظه نبودم. My heart breaks open. دقیقه‌های طولانی به کمدی که لباس‌های نوجوونی و جوونیم رو توش می‌ذاشتم خیره می‌شم که حالا این لباس‌ها، این من، جاشون رو گرفته. به خودم خیره می‌شم تو آینه‌ی باریک کنار کمد. آینه‌ای که ده سال پیش، جلوش برای پارتی رفتن حاضر می‌شدم بی که بهش نگاه کنم. سلام ناهید خسته و پریشون سال‌های دور. دستتو بده به من. امنیم. بیا.


خیابون، کافه، خونه‌ی دوست، کتاب‌فروشی. همه جا. جز اون شالی که تو کیفم می‌ذاشتم، همه‌چیز بیان جنسیتی‌م رو انتخاب می‌کردم. هودی و باتن آپ کمی گشاد روش. موهای کوتاهم. آرایشی که گاهی داشتم و گاهی نداشتم. 

و ناگهان، دیگه مهم نبود دیگران من رو چطور می‌بینن و چطور ترجمه می‌کنن. دم دکه که می‌خواستم فندک بخرم، طرف چند ثانیه مکث می‌کرد تا تصمیم بگیره چی خطابم کنه. با اینکه همه درنهایت با شنیدن صدام یا با نگاه کردن به سینه‌هام یا جای خالی ریش روی صورتم، تصمیمشون رو می‌گرفتن و «خانم» می‌شدم. اون چند ثانیه مکث خودش با قدرت یوفوریک بود. انگار همه‌ی اون وزنی که به دیسکورس داده بودم پودر شد رفت هوا. ضمایرم، پس زدن فعالانه‌ی لیبل‌ها، قطع دسترسی آدم‌ها به فرایند genderکردن من، هیچ کدوم دیگه اونقدر مهم نبود. من داشتم تو خیابون انقلاب قدم می‌زدم، و بیان جنسیتی‌م دقیقا، بی کوتاه اومدن، بی مصالحه، اون چیزی بود که انتخاب کرده بودم.


لحظه‌ها: وارد بانک می‌شم. نزدیک در، پشت به باجه‌ها، یه نفر نشسته فرمی رو پر می‌کنه. موهای بلند داره  و ریش و خط‌ چشم کلفت. دلم می‌خواد بغلش کنم. نوبتم که می‌شه، از کنارش رد می‌شم و می‌رم دم باجه. روز آخر سفره. تصمیم‌م رو قبلش گرفته‌م: اگه بگه روسری سرت کن، میام بیرون. کارم اونقدر واجب نیست. خانومی که پشت باجه نشسته با شیطنت نگام می‌کنه. مسئول باجه‌ی کناری آقاییه که ترکیب کنجکاوی و سوال و خجالت داره چهره‌ش رو ذوب می‌کنه. آرایش ندارم و صدام هم به خاطر سرفه‌های آلودگی هوا کمی بم‌تر از معموله. خانومه می‌گه کارت ملی‌ت رو بده. کارت رو که می‌بینه می‌خنده. «ااا تو دختری؟ خوب گولمون زدی‌ها. فک کردم پسری» می‌خندم. می‌گم «نمی‌دونم گول چی رو خوردین ولی من چیزی نگفتم» مکثش، جرقه‌ی سوال تو نگاهش، دهنش که باز می‌شه چیزی بگه و بعد دوباره بسته می‌شه. جفتمون می‌دونیم گول چی رو خورده. آقای باجه‌ی کناری می‌خنده می‌گه «وای خدا پدرتو بیامرزه من پنج دیقه‌س دارم فکر می‌‌کنم این خانوم چیه، ایشون چی‌ان» منظورش از «ایشون» همون کسیه که با موهای بلند پشت به این‌ها نشسته. با این حرف، طرف سرش رو برمی‌گردونه، میگه «من؟» آقاهه با دیدن ریش طرف می‌گه «خب خداروشکر دیگه همه‌ی سوالهام برطرف شد» من و اون به هم لبخند می‌زنیم. به آقاهه می‌گم «مطمئنین؟ بعید می‌دونما» لبخند اون آدم مو بلند گشادتر می‌شه. آقاهه با گیجی نگاهمون می‌کنه. می‌خنده و سرش رو تکون می‌ده. ما چهار نفر غریبه‌ایم که ساعت ۱۰ صبح داریم تو بانک درباره‌ی هویت و بیان جنسیتی گپ می‌زنیم و شوخی می‌کنیم، بی که درباره‌ی هویت و بیان جنسیتی حرف بزنیم. گوربابای دیسکورس. زبان: آشتی بدن با شهر. 


هرچی که بعد از این می‌نویسم، فقط با این یادآوریه که معناداره: تجربه‌ی من در ایران عمیقا به امتیازات اجتماعی و طبقاتی‌م، و به passing privilege م گره خورده. امکان‌هایی که قیام ژینا برای من ایجاد کرده، هنوز برای زنان ترنس -و به شکل متفاوتی برای مردان ترنس- عمیقا خطرناک و غیر ممکنه. همینطور برای خیلی از افراد نان‌باینری، به خصوص  کسانی که در زمان تولد به عنوان مرد جنسیت‌گذاری شدن.  راه درازی باقی مونده. و من بیشتر از همیشه متعهدم به هرکاری که ازم بربیاد از  دور، برای اینکه زندگی  همه‌ی افراد ترنس و نان‌باینری، با کرامت انسانی‌شون، در امنیت کامل، در ایران ممکن بشه.


گاهی به خودم تو شیشه‌ی یه مغازه‌ای نگاه می‌کردم، و می‌خواستم بشینم کف خیابون گریه کنم برای همه‌ی این سال‌ها. برای آرزویی که نمی‌دونستم دارم. برای چیزهایی که می‌خواستم و نداشتم، چیزهایی که نداشتنشون رو  گردن دیسکورس و زبان می‌نداختم، همه‌ش همینجا بود. در بدن خودم. و آخ. آخ از یوفوریا تو خیابون‌های خونه، که زمین تا آسمون فرق داشت با یوفوریا تو شهرهای دیگه‌ی این دنیا. مداوم‌تر بود و اون rush آدرنالین رو نداشت. آروم‌تر بود. پخش‌تر در تمام بدنم و بودنم. و قابل اعتمادتر انگار. 

یوفوریا: being at home in your body and in your expression. یوفوریا: نخ درخشانی که بدن و بیان جنسیتی رو به مفهوم «خونه» وصل می‌کنه.

۶ ماه قبل از این سفر، جایی نوشته بودم:

Being queer is the best thing that I have figured out about myself. It has also (like every-fucking-thing else in my life) complicated my relationship with “home.”

Here are a few reminders for me this pride month:

1. It is not because of queerness that Tehran doesn’t fully feel like home anymore. It is because of the hurt that I experienced , not from the state, but from friends, close and not, as I nested into this identity. Queerness didn’t cut my roots. I did. I chose to. Because the soil wasn’t safe anymore.

2. It is, though, because of queerness that [my new cities] feel so closely, almost, like home. Queerness expanded what home and family can mean, look like, and feel like. Queerness took my hand, said “come look at this abundance” and I chose to learn. To grow. To put down roots. 

3. Queerness says you have homes everywhere. Queerness says it’s ok to not have A home anywhere. On the good days, that is all the home I need.

4. “Home is where all your attempts to escape cease.” — Naguib Mahfouz

5. One day, my body will be home enough. It is because of queerness that this idea feels even possible, in the body that has housed me during all that I put myself through before arriving at this magical world.


(ببین که چطور همینجا هم نقش حکومت رو در این آوارگی رد می‌کنم. ببین که چطور زخم و ترامای ستم ساختاری رو گردن روابط بین‌فردی می‌ندازدم. ببین که همینجا هم توان روبرویی باهاش رو نداشتم وقت نوشتن)‌

این رو نوشته بودم، به امید و باور اینکه روزی بدن من، هرجای دنیا که باشه، برام «خونه» خواهد بود. همچون بنفشه‌ها شاید. بی‌قراری و دلتنگی تهران همیشه تو تن و روان و ذهن من زنده‌ست وقتی تهران نیستم. این «کاش تهران بودم» مدام، در تمام هفت سال و نیم گذشته ارتباط من رو با بدنم، با بدنی که تهران نیست، پر از چاله چوله کرده و دسترسی‌م به تجربه‌های بدن‌مند رو ازم گرفته. خونه تو موبایله. تو واتزپ و تلگرام و توییتر. و تجربه‌ی من از خونه هم تو ذهنمه. تو روانمه. تو بدنم نیست. و چطور آدم «در بدن خودش خونه داشتن» رو تجربه کنه وقتی حتی ارتباطش با بدنش مدام قطع و وصل میشه؟
حالا، تو نگاه کنجکاو و گیج مردم، تو لبخند‌ها و سرتکون دادن‌ها و به هم خیره‌شدن‌های از دو طرف خیابون با کوییرهای دیگه، و از همه عمیق‌تر تو نگاه خودم تو شیشه‌ی مغازه‌های انقلاب و بلوار و ولی‌عصر و تجریش، در بدن خودم خونه داشتن رو تجربه کردم. به تمامی. بدون اون صدای مدام «کاش تهران بودم/ باید تهران می‌بودم/ چرا تهران نیستم» که گاهی به «تقصیر این بدنه که من الان تهران نیستم» می‌کشید و به دنبالش از بدن خودم به هزار شکل انتقام می‌گرفتم. شهر و بدن و خیابان و ذهن و این قلب دربه‌در. حالا خونه بودم. در شهر و در بدنم.

ناگهان دوباره انتخابی داشتم: من می‌تونم تهران زندگی کنم، اگه بخوام. من می‌تونم تهران زندگی کنم و bodily autonomy و آزادی پوشش برام کافی باشه تا کرامتم رو از زیر یوغ جنسیت نجات بدم. لحظه‌ی رهایی: شوق اکنون، در هم تنیده با حسرت گذشته. 


هفت سال و نیمه که چاهِ «حجاب اجباری چه چیزایی رو از من گرفت؟» رو در خودم می‌کنم و هنوز هی عمیق‌‌تر می‌شه. هی چیزهای بیشتری پیدا می‌کنم. هی این عبارت «یه تیکه پارچه» سنگین‌تر و غیرقابل‌تحمل‌تر می‌شه وقتی برای توصیف حجاب اجباری استفاده می‌کنن. هفت سال و نیمه که رد تحقیر و تحمیل و محدودیت مزمن و خشم فروخورده‌ی روزمره و کرامت پایمال شده رو بر روانم پیدا می‌کنم و برای التیامش تلاش می‌کنم.  این یکی ولی فرق داشت. حجاب اجباری چیز جایگزین‌نشدنی‌ای رو از من دزدیده بود. چیزی که حتی براش نجنگیدم چون نمی‌دونستم بازیافتنش ممکنه، و همون اندک التیامی که با جنگیدن به دست آوردم همیشه رو هم از خودم دریغ کردم. و عمق زخم رو، عمق ستم رو، تازه وقتی فهمیدم که التیام و بازپس‌گیری ممکن شد. 


این زمستون،  دستاوردهای قیام رو زندگی کردم انگار. تا رهایی راه زیادی مونده. من اما ( با امتیازاتی که دارم  و امنیت و دسترسی‌ای که باهاشون میاد) برای سه هفته شمه‌ای از آزادی رو در اکنون تجربه کردم. نه که شاهد امکان‌پذیری‌ش در آینده بوده باشم. نه که قدم زدن در تهران ۱۴۰۱ «امیدوار»م کرده باشه. قدم زدن در تهران ۱۴۰۱ تجربه‌ی بدن‌مند آزادی بود برای من. بی حجاب و بی‌جنسیت.


به مامانم گفتم شاید بخوام برگردم. گفت «من می‌دونستم تو آمریکا بمون نیستی.» ناگهان همه انگار می‌دونستن. نه که خودم ندونم. منم می‌دونستم آمریکا بمون نیستم. کجا می رفتم ولی؟ جایی رو نداشتم که بهش برگردم. 


این قیام، این آدم‌ها و مبارزه‌ی هرروزه‌شون برای زن و زندگی و آزادی، راه بازگشت من به خونه رو هم باز کردن. قدردانی و فروتنی‌ و دینی که حس می‌کنم انقدر عظیمه که هربار با یادآوری‌ش کمرم تیر می‌کشه و قلبم  وسیع و زنده می‌شه. شمایی که در خیابون می‌جنگید، شمایی که اون قدم آخر رو از «هل دادن مرزهای حجاب اجباری» به «حذف حجاب اجباری» برمی‌دارید با شجاعت و پیگیری‌تون، من، در شخصی‌ترین و intimateترین لایه‌های بودنم،  تا ابد بهتون مدیونم. 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر