۱۴۰۵ فروردین ۴, سه‌شنبه

چراغ‌های رابطه در زمانه‌ی جنگ

 قرارمان با مامان این است که هر روز صبح به وقت ما زنگ بزنند. وقتی هم صدای بلند نزدیک می‌شنود زنگ می‌زند که اگر اسم محله‌مان را در وحید آنلاین دیدم دیوانه نشوم تا فردا صبح. 

نوع اول تماس، تلفن‌های صبحگاهی، دارند کم کم تکراری می‌شوند. چطوری. بد نیستم تو چطوری. دیشب صدا زیاد بود؟ خوابیدی؟ چه خبر؟ هربار سراغ دوستان و پارتنرهایم را به اسم می‌گیرد که مطمئن شود هوایم را دارند. فلانی را کی دیدی؟ بهمانی زنگ زده؟ از فلانی چه خبر؟ هربار برایش تعریف می‌کنم که دوستانم چطور هوایم داشته‌اند از دیروز صبح تا حالا. حال لی‌لا را می‌پرسد. از حال مهسا که حالا با هم رفیق شده‌اند به من خبر می‌دهد. می‌پرسد چقدر سیگار می‌کشم. غذا می‌خورم؟ خوابم چطور است؟ گاهی می‌پرسد «اگه لازم شد می‌ری پیش الف؟» کسی بلند چیزی نمی‌گوید ولی گمانم منظورش از «اگه لازم شد» این لاس خشکه‌ایست که من هرازگاهی با فکر خودکشی می‌زنم. می‌گویم می‌روم. ولی نمی‌دانم می‌روم یا نه. برای خودم هم عجیب است که هنوز «لازم نشده». که هنوز دست به دامن مرگ نشده‌ام و حتی passive ideation هم نداشته‌ام این هفته‌ها.
 بعد گوشی را می‌دهد به بابا.
 بابا روز روزش اهل تلفن حرف زدن نیست. حوصله ندارد. به خاطر من ولی چند دقیقه‌ای تحمل می‌کند. همیشه می‌پرسد «اوضا تحت کنترله؟» هربار با خنده می‌گویم «بعععله.» گمانم همه می‌دانیم هیچ چیز اوضاع تحت کنترل نیست. ولی خب پدر من همان آدمی‌ست که همیشه در جواب «چه خبر؟» می‌گوید «امن و امان» حتی در میانه‌ی جنگ. در غیاب مطلق امن و امان. از وقتی خامنه‌ای مرده درباره‌ی تحلیلش از شرایط ازش نمی‌پرسم. یکی دوبار پرسیدم حوصله نداشت. ساکت و بی‌رمق. کلفت‌ترین نخی که من را به پدرم وصل می‌کند از پس این همه فاصله‌ی سیاسی و فلان، تحلیل‌هایش از وضع موجود بوده همیشه. سکوت بابا ویرانم می‌کنم.

نوع دوم تماس کوتاه است. سلام و علیک هم ندارد. مامان می‌داند تماس بی‌وقت می‌تواند حاوی خبر بد هم باشد. می‌داند من در همان چند ثانیه مرگ همه را تصور کرده‌ام.
- الو؟
- ما خوبیم.
الف می‌گوید هربار با این تماس‌ها رنگم بلافاصه می‌پرد و دست‌هایم می‌لرزند. خودم نمی‌فهمم. 
معمولا نصفه شب تهران است. مامان خوابالود. از صدای انفجار بیدار شده و علاوه بر خستگی چیزی از جنس کلافگی در صداش هست. زود قطع می‌کنیم. 

دیروز یکی از این تماس‌های کوتاه وسط جلسه با رئیسم بود. صدای زوم را قطع کردم. جواب دادم. وقتی برگشتم توضیح دادم که چرا باید حتما جواب می‌دادم و چرا مادرم این وقت شب به وقت تهران زنگ زده. چشم‌هاش گرد شد. گفت «صدای انفجارها رو می‌شنون؟» به خدا می‌خواستم لپ‌تاپ را پرت کنم. یعنی چی؟ فکر کردی جنگ چطور اتفاق می‌افتد؟ خیال کردی آرایه‌ی ادبی استفاده می‌کنم وقتی می‌گویم خانواده‌ام زیر بمب و موشکند؟ نفس عمیق کشیدم. گفتم آره. خسته‌تر شدم. 

دلم برای تماس‌های تصویری صبحگاهی با مادرم تنگ شده. برای تماس‌های طولانی آخر هفته‌ها که هر کداممان موبایل را می‌گذاشتیم یک جا و کار خودمان را می‌کردیم و هرازگاهی چیزی هم به هم می‌گفتیم. برای تماشا کردنش وقتی گل آب می‌دهد، برنج دم می‌کند، داروهایش را مرتب می‌کند. برای نشان دادن افیلیا بهش. گل‌های سرخ حیاط باز شده‌اند. مامان عاشق این گل‌هاست. می‌دانم اگر می‌دید حالش بهتر می‌شد. می‌خواهم گل‌های سرخ حیاط را نشانش دهم. برای یکه به دو کردن‌هاش با بابا دلم تنگ شده. برای وقتی به شوخی پای من را وسط می‌کشند که داوری کنم و من کلافه می‌شوم. همین چیزهای mundane روزمره.

دلم برای چیزهای mundane در روابطم با خانواده و دوستان ایرانم تنگ شده. هیچ چیز دیگر mundane نیست. همه‌چیز high stakes است. مهم و ضروری. کمیاب. هر دقیقه تماس را باید نوشید. بیرون از این تماس‌ها مسئله مدام مرگ و زندگی. می دانم زندگی در این فضای مرگ و زندگی صدهزار بار سخت‌تر از این چیزی‌ست که من دارم درباره‌ش حرف می‌زنم. اما قرار شده به خودم اجازه بدهم که چیزهای سخت سختم باشد حتی وقتی وسط کانون خطر و سختی نیستم.

  scarcity روابط دارد آرام آرام دلم را می‌کشد.

۱۴۰۴ اسفند ۲۸, پنجشنبه

«به خاطر یقین کوچکت، که انسان دنیایی‌ست»

امروز روز ملی‌شدن صنعت نفت است.

اولین مواجهه‌ی من با کودتا -مثل‌تقریبا همه چیز دیگر- از راه شعر بود. جنس تاریکی و ناامیدی شعرهای بعداز ۲۸مرداد را هیچ جای دیگر ندیده بودم. گاهی شعر که می‌خواندم بازی ذهنی‌م این بود که حدس بزنم شعر مال قبل از کودتاست یا بعد. عموماً هم درست حدس می‌زدم. غمگین‌ترین شعرهای قبل از کودتا هم سنگینی ناامیدی شعرهای بعد از کودتا را نداشت. خشم و دلزدگی و از همه پررنگ‌تر ناامیدی. منظورم disappointment نیست. Despair. عمیق و تاریک.
من کودتا را به عنوان واقعه‌ای که شاعران سرزمینم را ناامید و دلزده و خسته کرد شناختم. اول دردش را یادگرفتم بعد تاریخش را.

وقتی فهمیدم سلطنت‌طلب‌‌ها اسم کودتای ۲۸مرداد را گذاشته‌اند انقلاب و به انقلاب ۵۷ می‌گویند کودتا، اول‌ از همه به آن تاریکی سنگین ناامیدی در شعرها فکر کردم که شبیهش را دیگر هیچ‌جا ندیدم.

دیروز پارس جنوبی را زدند. خبرش را که دیدم نفسم بند آمد. هنوز هم کسانی با این بمب و موشک‌ها هلهله می‌کنند.

من آدم ملی‌گرایی نیستم. من حتی دیگر آدم «تمامیت ارضی» هم نیستم. یک تی‌شرت دارم رویش نوشته «ایران من». از بعد از ژینا، وقتی به طور شرم‌آوری تازه در سی سالگی سرکوب قومیت‌ها به طور جدی وارد درکم از سیاست در ایران شد، دیگر دستم به پوشیدنش نمی‌رود. ایران مال من نیست. من مال ایران نیستم. ارادتی به آب و خاک ندارم. علاقه به مکان‌ها و خیابان‌ها و ساحل‌ها و جنگل‌ها و رودخانه‌ها بله. ارادت نه. ارادتم به فرهنگ و هنر و ادبیات هم به ذات همه‌ی این چیزهاست. نه به ایرانی بودنش.

چیزی که برای من اصل اول و آخر است جان و کرامت انسان است.

به خاطر جان و کرامت انسان است که از زدن پارس جنوبی نفسم بند می‌آید. به خاطر جان‌هایی که در اثر کمبود گسترده برق و گاز، در اثر هوای سمی، از دست خواهد رفت اگر. به خاطر فقر. به خاطر همه‌ی «نداشتن»‌هایی که کرامت آدمی را لای منگنه می‌گذارد.
به خاطر جان و کرامت انسان است که روز ملی شدن صنعت نفت روی تقویم ناگهان اشکم را درمیاورد فردای زدن پارس جنوبی. که کودتای آمریکایی و انگلیسی ۲۸ مرداد حالم را به هم می‌زند.
به خاطر جان و کرامت انسان است که از اول مخالف تحریم‌های اقتصادی بودم و هستم.
به خاطر جان و کرامت انسان است که نمی‌خواهم ایران به دست اسرائیل و آمریکا بیفتد.
به خاطر جان و کرامت انسان است که من چپ ضدامپریالیستم ولی مواضع و رفتار جمهوری اسلامی در برابر آمریکا و اسرائیل را «مقاومت» نمی‌دانم، ماجراجویی لجوجانه‌ی مرگبار می‌دانم.
به خاطر جان و کرامت انسان است که مرگ بر جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران.

می‌خواستم درباره‌ی کودتا و مصدق و این‌ روزها بنویسم. حواسم پرت شد. حواس کی پرت نیست؟ پارس جنوبی را زده‌اند و معلوم نیست چقدر ویرانی گرسنگی‌شان را سیر می‌کند. چی می‌ماند از آنچه زندگی را برای مردم ایران ممکن می‌کند، پس از آن که دست از سرمان بردارند. 

هر چه از ما بماند، کرامت چیزی نیست که بتوان از کسی گرفت یا به کسی داد. کرامت ذاتی انسان است.یا پای‌ش ایستاده‌ای یا نه. اما جایی نمی‌رود. کاش تا آخر پای کرامت خودم و مردمم ایستاده باشم. به پاس صد و اندی سال مبارزه برای آزادی. به پاس روزهایی مثل روز ملی شدن صنعت نفت.

۱۴۰۴ اسفند ۲۲, جمعه

From the belly of the beast

 یه استوری تو اینستا گذاشته بودم از یه تجمع ضد جنگ که داشتم می‌رفتم. به انگلیسی نوشته بودم که می‌رم اینجا و خوشحال می‌شم چهره‌های آشنا ببینم. 

یکی از دوستام که همسر یکی از عزیزترین رفقامه پیام داد که چرا می‌رم و قبل از قطعی اینترنت با همه‌ی اطرافیانش تو ایران حرف زده و هیچکس ازش نخواسته بره صدای مردم باشه که جنگ تموم شه. گفت فکر نمی‌کنی جمهوری‌اسلامی وقتی جنگ تموم شه از مردم انتقام می‌گیره؟
کلافه می‌شم که احمق فرضمون می‌کنن. انگار جمهوری‌اسلامی رو نمی‌شناسیم و خودمون و خانواده‌مون هزینه ندادیم تو زندگی زیر یوغش. انگار خارجی‌ای هستم که باید سبعیت ج‌ا رو برام توضیح داد. گفتم ج‌ا همین الان هم داره انتقام می‌گیره. و هیچ کدوم از اطرافیان من تو ایران ادامه‌ی جنگ رو نمی‌خوان. گفتم حوصله‌ی جدل ندارم. انقدر برام بدیهیه که ریختن بمب رو سر مردم چیز بدیه که خودم رو توجیه نمی‌کنم. و اگه کسی بعد از ۶ روز هنوز از این جنگ دفاع می‌کنه، تلاشی برای عوض کردن نظرش نمی کنم. 

من قبل از دی‌ماه آدم گفت‌وگو بودم. دیگه چیزی از ظرفیت گفتگوم باقی نمونده. «حوصله ندارم» دروغه. جون ندارم. انرژی عاطفی شنیدن این حرف‌ها از آدم‌هایی که دوستشون دارم رو دیگه ندارم. قلبم می‌شکنه هربار. نمی‌تونم. تمام وجودم پر از صدای خسته و مضطرب مادرمه، پر از سکوت پدرم، وحشت  و ناامیدی خواهرم، اضطراب و ترس خواهرزاده‌هام، هق‌هق‌های رفیقم پای تلفن. تصاویر مدرسه‌ی شجره طیبه. بیمارستان ویران شده. خرابه‌های خیابون آزادی. آتیش که تو جوب راه افتاده بود. کارگرای انبار نفت که سوختن. بارون سیاه. صدای حیدر حیدر تو کوچه‌ها. شلیک به پنجره‌ها. 
نیم ساعت پای تلفن با رفیقم فکر می‌کردیم شب‌ها کجای خونه‌ش بخوابه امن‌تره. نقشه‌ی خونه رو توضیح می‌داد. پرسید به نظرت پنجره بریزه رو آدم خطرناکتره یا کابینت بریزه رو آدم. مکث کردیم. گفت باورم نمی‌شه داریم این روزا رو زندگی می‌کنیم. زبونمو گاز گرفتم که گریه نکنم حالا این وسط. طعم خون.
خواهرزاده‌م نگران شیشه‌های مدرسه‌ش بوده. می‌خواسته سر راه خروج از تهران برن ببینن پنجره‌ها نشکسته باشه. خواهرم فکر کرده اگه شکسته باشه خیلی حالش بد می‌شه بچه. نرفتن. فرداش مامان بابام پاشدن رفتن دم مدرسه. بعد زنگ زدن به بچه که خیالت راحت پنجره‌ها نشکسته. کودک ده ساله چرا نگران شکستن پنجره‌های مدرسه‌ش باشه.
۱۸۰ کودک چرا زیر دیوارهای مدرسه‌شون له شن؟ (الان یکی میاد میگه ۱۸۰ یا ۱۷۶؟ عددت رو مطمئنی؟ کیر نداشته‌ی من تو این فکت چک کردن‌های گزینشی شما)
چرا گفتگو کنم؟ با کدوم ظرفیت روانی از کسایی که دلم به دلشون بنده بشنوم که همه‌ی این‌ها براشون قابل قبوله؟

رسیدیم محل تجمع. رو پلاکاردهامون نوشته بودیم No to war, no to the Islamic Republic, we will not choose between our murderers.  تجمع به نسبت کوچیکی بود و حتی یک ایرانی غیر از گروه ما اونجا نبود. دو ساعت بعد دو بلوک اون طرف تر تجمع حمایت از پهلوی بود. تصویر پوستر: پهلوی، ترامپ، دو سرباز. Thank you president Trump and US troops حالت تهوع. 

مرکزیت اکثر شعارها و سخنرانی‌ها (غیر از یکی که درباره‌ی لبنان حرف زد) مردم آمریکا بودن. این پولی که خرج این بمب‌ها می‌شه باید خرج مردم بشه. یک کلمه از وضعیت قمر در عقربی که مردم ایران توش گیر کردن کسی حرف نزد. تنها شعاری که با تمام وجود دادم from the belly of the beast, hands off the middle east و up up with liberation, down down with occupation  بود. دومی رو هم فقط به جای «مرگ بر اسرائیل»ی که عزیزی از ایران خواسته بود به جاش فریاد بزنم. جو خوشحال تجمع و شعارهاشون خستگی‌ و تنهایی‌م رو شدیدتر کرد. خوب شد با دوستم رفته بودم وگرنه وسط راه‌پیمایی همونجا کف خیابون می‌نشستم به گریه. راه‌پیمایی تموم شد برگشتیم محل تجمع. مجری برنامه با لحن شاد و پرانرژی گفت How did that feel? مردم هم جیغ و کف و هورا. انگار هیچ کس در این جمع احتمال نمی‌داد که شاید یکی اینجا باشه که مدام روی موبایلش نوتیفیکیشن انفجار تو محله‌های مختلف میاد. همین رفتار تکراری آمریکایی‌ها، از هر نژادی. که درباره‌ی هر موضوع بین‌المللی طوری حرف می‌زنن انگار همه‌ی ما فقط تماشاچی‌ایم. انگار به ذهنشون خطور هم نمی‌کنه تو هر اتاقی شاید کسی باشه که خارج از امپایر زندگی و ریشه و خانواده و رفیق داشته باشه. به همه‌چیز به چشم «چیزی آن دورترها» نگاه می‌کنن انگار. 
 دختر جوون سفیدپوستی اومد ازمون خواست از گروهشون عکس بگیریم. بعد گفت می‌خواین از شمام بگیرم؟ نمی‌خواستم. حوصله‌ی لحن هیجانی‌ش رو نداشتم. همراهانم گفتن آره. وایسادیم به عکس. به جای say cheese با لبخند بزرگ و ریتم احمقانه‌ای فرمود no war with Iraaaan. حالت تهوع.
چهره‌ی آشنا هم ندیدم. من اینجا چی کار می‌کنم؟

وقت پر کردن فرم‌های مالیاته. وقت پول دادن به دولت. پولی که از جیب من در میاد و بمب می‌شه رو سر مردمم. من اینجا، تو  شکم هیولایی که خاورمیانه رو، خونه‌م رو، مدام می‌جوه و بالا میاره چی کار می‌کنم؟

حرف تازه‌ای نیست. جام مثل همیشه اشتباهه. قلبم شکسته‌س و روانم رنجوره. خشمگین و مشمئز و ترسیده و خسته‌م.