۱۴۰۴ اسفند ۲۸, پنجشنبه

«به خاطر یقین کوچکت، که انسان دنیایی‌ست»

امروز روز ملی‌شدن صنعت نفت است.

اولین مواجهه‌ی من با کودتا -مثل‌تقریبا همه چیز دیگر- از راه شعر بود. جنس تاریکی و ناامیدی شعرهای بعداز ۲۸مرداد را هیچ جای دیگر ندیده بودم. گاهی شعر که می‌خواندم بازی ذهنی‌م این بود که حدس بزنم شعر مال قبل از کودتاست یا بعد. عموماً هم درست حدس می‌زدم. غمگین‌ترین شعرهای قبل از کودتا هم سنگینی ناامیدی شعرهای بعد از کودتا را نداشت. خشم و دلزدگی و از همه پررنگ‌تر ناامیدی. منظورم disappointment نیست. Despair. عمیق و تاریک.
من کودتا را به عنوان واقعه‌ای که شاعران سرزمینم را ناامید و دلزده و خسته کرد شناختم. اول دردش را یادگرفتم بعد تاریخش را.

وقتی فهمیدم سلطنت‌طلب‌‌ها اسم کودتای ۲۸مرداد را گذاشته‌اند انقلاب و به انقلاب ۵۷ می‌گویند کودتا، اول‌ از همه به آن تاریکی سنگین ناامیدی در شعرها فکر کردم که شبیهش را دیگر هیچ‌جا ندیدم.

دیروز پارس جنوبی را زدند. خبرش را که دیدم نفسم بند آمد. هنوز هم کسانی با این بمب و موشک‌ها هلهله می‌کنند.

من آدم ملی‌گرایی نیستم. من حتی دیگر آدم «تمامیت ارضی» هم نیستم. یک تی‌شرت دارم رویش نوشته «ایران من». از بعد از ژینا، وقتی به طور شرم‌آوری تازه در سی سالگی سرکوب قومیت‌ها به طور جدی وارد درکم از سیاست در ایران شد، دیگر دستم به پوشیدنش نمی‌رود. ایران مال من نیست. من مال ایران نیستم. ارادتی به آب و خاک ندارم. علاقه به مکان‌ها و خیابان‌ها و ساحل‌ها و جنگل‌ها و رودخانه‌ها بله. ارادت نه. ارادتم به فرهنگ و هنر و ادبیات هم به ذات همه‌ی این چیزهاست. نه به ایرانی بودنش.

چیزی که برای من اصل اول و آخر است جان و کرامت انسان است.

به خاطر جان و کرامت انسان است که از زدن پارس جنوبی نفسم بند می‌آید. به خاطر جان‌هایی که در اثر کمبود گسترده برق و گاز، در اثر هوای سمی، از دست خواهد رفت اگر. به خاطر فقر. به خاطر همه‌ی «نداشتن»‌هایی که کرامت آدمی را لای منگنه می‌گذارد.
به خاطر جان و کرامت انسان است که روز ملی شدن صنعت نفت روی تقویم ناگهان اشکم را درمیاورد فردای زدن پارس جنوبی. که کودتای آمریکایی و انگلیسی ۲۸ مرداد حالم را به هم می‌زند.
به خاطر جان و کرامت انسان است که از اول مخالف تحریم‌های اقتصادی بودم و هستم.
به خاطر جان و کرامت انسان است که نمی‌خواهم ایران به دست اسرائیل و آمریکا بیفتد.
به خاطر جان و کرامت انسان است که من چپ ضدامپریالیستم ولی مواضع و رفتار جمهوری اسلامی در برابر آمریکا و اسرائیل را «مقاومت» نمی‌دانم، ماجراجویی لجوجانه‌ی مرگبار می‌دانم.
به خاطر جان و کرامت انسان است که مرگ بر جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران.

می‌خواستم درباره‌ی کودتا و مصدق و این‌ روزها بنویسم. حواسم پرت شد. حواس کی پرت نیست؟ پارس جنوبی را زده‌اند و معلوم نیست چقدر ویرانی گرسنگی‌شان را سیر می‌کند. چی می‌ماند از آنچه زندگی را برای مردم ایران ممکن می‌کند، پس از آن که دست از سرمان بردارند. 

هر چه از ما بماند، کرامت چیزی نیست که بتوان از کسی گرفت یا به کسی داد. کرامت ذاتی انسان است.یا پای‌ش ایستاده‌ای یا نه. اما جایی نمی‌رود. کاش تا آخر پای کرامت خودم و مردمم ایستاده باشم. به پاس صد و اندی سال مبارزه برای آزادی. به پاس روزهایی مثل روز ملی شدن صنعت نفت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر