۱۴۰۵ فروردین ۴, سه‌شنبه

چراغ‌های رابطه در زمانه‌ی جنگ

 قرارمان با مامان این است که هر روز صبح به وقت ما زنگ بزنند. وقتی هم صدای بلند نزدیک می‌شنود زنگ می‌زند که اگر اسم محله‌مان را در وحید آنلاین دیدم دیوانه نشوم تا فردا صبح. 

نوع اول تماس، تلفن‌های صبحگاهی، دارند کم کم تکراری می‌شوند. چطوری. بد نیستم تو چطوری. دیشب صدا زیاد بود؟ خوابیدی؟ چه خبر؟ هربار سراغ دوستان و پارتنرهایم را به اسم می‌گیرد که مطمئن شود هوایم را دارند. فلانی را کی دیدی؟ بهمانی زنگ زده؟ از فلانی چه خبر؟ هربار برایش تعریف می‌کنم که دوستانم چطور هوایم داشته‌اند از دیروز صبح تا حالا. حال لی‌لا را می‌پرسد. از حال مهسا که حالا با هم رفیق شده‌اند به من خبر می‌دهد. می‌پرسد چقدر سیگار می‌کشم. غذا می‌خورم؟ خوابم چطور است؟ گاهی می‌پرسد «اگه لازم شد می‌ری پیش الف؟» کسی بلند چیزی نمی‌گوید ولی گمانم منظورش از «اگه لازم شد» این لاس خشکه‌ایست که من هرازگاهی با فکر خودکشی می‌زنم. می‌گویم می‌روم. ولی نمی‌دانم می‌روم یا نه. برای خودم هم عجیب است که هنوز «لازم نشده». که هنوز دست به دامن مرگ نشده‌ام و حتی passive ideation هم نداشته‌ام این هفته‌ها.
 بعد گوشی را می‌دهد به بابا.
 بابا روز روزش اهل تلفن حرف زدن نیست. حوصله ندارد. به خاطر من ولی چند دقیقه‌ای تحمل می‌کند. همیشه می‌پرسد «اوضا تحت کنترله؟» هربار با خنده می‌گویم «بعععله.» گمانم همه می‌دانیم هیچ چیز اوضاع تحت کنترل نیست. ولی خب پدر من همان آدمی‌ست که همیشه در جواب «چه خبر؟» می‌گوید «امن و امان» حتی در میانه‌ی جنگ. در غیاب مطلق امن و امان. از وقتی خامنه‌ای مرده درباره‌ی تحلیلش از شرایط ازش نمی‌پرسم. یکی دوبار پرسیدم حوصله نداشت. ساکت و بی‌رمق. کلفت‌ترین نخی که من را به پدرم وصل می‌کند از پس این همه فاصله‌ی سیاسی و فلان، تحلیل‌هایش از وضع موجود بوده همیشه. سکوت بابا ویرانم می‌کنم.

نوع دوم تماس کوتاه است. سلام و علیک هم ندارد. مامان می‌داند تماس بی‌وقت می‌تواند حاوی خبر بد هم باشد. می‌داند من در همان چند ثانیه مرگ همه را تصور کرده‌ام.
- الو؟
- ما خوبیم.
الف می‌گوید هربار با این تماس‌ها رنگم بلافاصه می‌پرد و دست‌هایم می‌لرزند. خودم نمی‌فهمم. 
معمولا نصفه شب تهران است. مامان خوابالود. از صدای انفجار بیدار شده و علاوه بر خستگی چیزی از جنس کلافگی در صداش هست. زود قطع می‌کنیم. 

دیروز یکی از این تماس‌های کوتاه وسط جلسه با رئیسم بود. صدای زوم را قطع کردم. جواب دادم. وقتی برگشتم توضیح دادم که چرا باید حتما جواب می‌دادم و چرا مادرم این وقت شب به وقت تهران زنگ زده. چشم‌هاش گرد شد. گفت «صدای انفجارها رو می‌شنون؟» به خدا می‌خواستم لپ‌تاپ را پرت کنم. یعنی چی؟ فکر کردی جنگ چطور اتفاق می‌افتد؟ خیال کردی آرایه‌ی ادبی استفاده می‌کنم وقتی می‌گویم خانواده‌ام زیر بمب و موشکند؟ نفس عمیق کشیدم. گفتم آره. خسته‌تر شدم. 

دلم برای تماس‌های تصویری صبحگاهی با مادرم تنگ شده. برای تماس‌های طولانی آخر هفته‌ها که هر کداممان موبایل را می‌گذاشتیم یک جا و کار خودمان را می‌کردیم و هرازگاهی چیزی هم به هم می‌گفتیم. برای تماشا کردنش وقتی گل آب می‌دهد، برنج دم می‌کند، داروهایش را مرتب می‌کند. برای نشان دادن افیلیا بهش. گل‌های سرخ حیاط باز شده‌اند. مامان عاشق این گل‌هاست. می‌دانم اگر می‌دید حالش بهتر می‌شد. می‌خواهم گل‌های سرخ حیاط را نشانش دهم. برای یکه به دو کردن‌هاش با بابا دلم تنگ شده. برای وقتی به شوخی پای من را وسط می‌کشند که داوری کنم و من کلافه می‌شوم. همین چیزهای mundane روزمره.

دلم برای چیزهای mundane در روابطم با خانواده و دوستان ایرانم تنگ شده. هیچ چیز دیگر mundane نیست. همه‌چیز high stakes است. مهم و ضروری. کمیاب. هر دقیقه تماس را باید نوشید. بیرون از این تماس‌ها مسئله مدام مرگ و زندگی. می دانم زندگی در این فضای مرگ و زندگی صدهزار بار سخت‌تر از این چیزی‌ست که من دارم درباره‌ش حرف می‌زنم. اما قرار شده به خودم اجازه بدهم که چیزهای سخت سختم باشد حتی وقتی وسط کانون خطر و سختی نیستم.

  scarcity روابط دارد آرام آرام دلم را می‌کشد.

۱۴۰۴ اسفند ۲۸, پنجشنبه

«به خاطر یقین کوچکت، که انسان دنیایی‌ست»

امروز روز ملی‌شدن صنعت نفت است.

اولین مواجهه‌ی من با کودتا -مثل‌تقریبا همه چیز دیگر- از راه شعر بود. جنس تاریکی و ناامیدی شعرهای بعداز ۲۸مرداد را هیچ جای دیگر ندیده بودم. گاهی شعر که می‌خواندم بازی ذهنی‌م این بود که حدس بزنم شعر مال قبل از کودتاست یا بعد. عموماً هم درست حدس می‌زدم. غمگین‌ترین شعرهای قبل از کودتا هم سنگینی ناامیدی شعرهای بعد از کودتا را نداشت. خشم و دلزدگی و از همه پررنگ‌تر ناامیدی. منظورم disappointment نیست. Despair. عمیق و تاریک.
من کودتا را به عنوان واقعه‌ای که شاعران سرزمینم را ناامید و دلزده و خسته کرد شناختم. اول دردش را یادگرفتم بعد تاریخش را.

وقتی فهمیدم سلطنت‌طلب‌‌ها اسم کودتای ۲۸مرداد را گذاشته‌اند انقلاب و به انقلاب ۵۷ می‌گویند کودتا، اول‌ از همه به آن تاریکی سنگین ناامیدی در شعرها فکر کردم که شبیهش را دیگر هیچ‌جا ندیدم.

دیروز پارس جنوبی را زدند. خبرش را که دیدم نفسم بند آمد. هنوز هم کسانی با این بمب و موشک‌ها هلهله می‌کنند.

من آدم ملی‌گرایی نیستم. من حتی دیگر آدم «تمامیت ارضی» هم نیستم. یک تی‌شرت دارم رویش نوشته «ایران من». از بعد از ژینا، وقتی به طور شرم‌آوری تازه در سی سالگی سرکوب قومیت‌ها به طور جدی وارد درکم از سیاست در ایران شد، دیگر دستم به پوشیدنش نمی‌رود. ایران مال من نیست. من مال ایران نیستم. ارادتی به آب و خاک ندارم. علاقه به مکان‌ها و خیابان‌ها و ساحل‌ها و جنگل‌ها و رودخانه‌ها بله. ارادت نه. ارادتم به فرهنگ و هنر و ادبیات هم به ذات همه‌ی این چیزهاست. نه به ایرانی بودنش.

چیزی که برای من اصل اول و آخر است جان و کرامت انسان است.

به خاطر جان و کرامت انسان است که از زدن پارس جنوبی نفسم بند می‌آید. به خاطر جان‌هایی که در اثر کمبود گسترده برق و گاز، در اثر هوای سمی، از دست خواهد رفت اگر. به خاطر فقر. به خاطر همه‌ی «نداشتن»‌هایی که کرامت آدمی را لای منگنه می‌گذارد.
به خاطر جان و کرامت انسان است که روز ملی شدن صنعت نفت روی تقویم ناگهان اشکم را درمیاورد فردای زدن پارس جنوبی. که کودتای آمریکایی و انگلیسی ۲۸ مرداد حالم را به هم می‌زند.
به خاطر جان و کرامت انسان است که از اول مخالف تحریم‌های اقتصادی بودم و هستم.
به خاطر جان و کرامت انسان است که نمی‌خواهم ایران به دست اسرائیل و آمریکا بیفتد.
به خاطر جان و کرامت انسان است که من چپ ضدامپریالیستم ولی مواضع و رفتار جمهوری اسلامی در برابر آمریکا و اسرائیل را «مقاومت» نمی‌دانم، ماجراجویی لجوجانه‌ی مرگبار می‌دانم.
به خاطر جان و کرامت انسان است که مرگ بر جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران.

می‌خواستم درباره‌ی کودتا و مصدق و این‌ روزها بنویسم. حواسم پرت شد. حواس کی پرت نیست؟ پارس جنوبی را زده‌اند و معلوم نیست چقدر ویرانی گرسنگی‌شان را سیر می‌کند. چی می‌ماند از آنچه زندگی را برای مردم ایران ممکن می‌کند، پس از آن که دست از سرمان بردارند. 

هر چه از ما بماند، کرامت چیزی نیست که بتوان از کسی گرفت یا به کسی داد. کرامت ذاتی انسان است.یا پای‌ش ایستاده‌ای یا نه. اما جایی نمی‌رود. کاش تا آخر پای کرامت خودم و مردمم ایستاده باشم. به پاس صد و اندی سال مبارزه برای آزادی. به پاس روزهایی مثل روز ملی شدن صنعت نفت.

۱۴۰۴ اسفند ۲۲, جمعه

From the belly of the beast

 یه استوری تو اینستا گذاشته بودم از یه تجمع ضد جنگ که داشتم می‌رفتم. به انگلیسی نوشته بودم که می‌رم اینجا و خوشحال می‌شم چهره‌های آشنا ببینم. 

یکی از دوستام که همسر یکی از عزیزترین رفقامه پیام داد که چرا می‌رم و قبل از قطعی اینترنت با همه‌ی اطرافیانش تو ایران حرف زده و هیچکس ازش نخواسته بره صدای مردم باشه که جنگ تموم شه. گفت فکر نمی‌کنی جمهوری‌اسلامی وقتی جنگ تموم شه از مردم انتقام می‌گیره؟
کلافه می‌شم که احمق فرضمون می‌کنن. انگار جمهوری‌اسلامی رو نمی‌شناسیم و خودمون و خانواده‌مون هزینه ندادیم تو زندگی زیر یوغش. انگار خارجی‌ای هستم که باید سبعیت ج‌ا رو برام توضیح داد. گفتم ج‌ا همین الان هم داره انتقام می‌گیره. و هیچ کدوم از اطرافیان من تو ایران ادامه‌ی جنگ رو نمی‌خوان. گفتم حوصله‌ی جدل ندارم. انقدر برام بدیهیه که ریختن بمب رو سر مردم چیز بدیه که خودم رو توجیه نمی‌کنم. و اگه کسی بعد از ۶ روز هنوز از این جنگ دفاع می‌کنه، تلاشی برای عوض کردن نظرش نمی کنم. 

من قبل از دی‌ماه آدم گفت‌وگو بودم. دیگه چیزی از ظرفیت گفتگوم باقی نمونده. «حوصله ندارم» دروغه. جون ندارم. انرژی عاطفی شنیدن این حرف‌ها از آدم‌هایی که دوستشون دارم رو دیگه ندارم. قلبم می‌شکنه هربار. نمی‌تونم. تمام وجودم پر از صدای خسته و مضطرب مادرمه، پر از سکوت پدرم، وحشت  و ناامیدی خواهرم، اضطراب و ترس خواهرزاده‌هام، هق‌هق‌های رفیقم پای تلفن. تصاویر مدرسه‌ی شجره طیبه. بیمارستان ویران شده. خرابه‌های خیابون آزادی. آتیش که تو جوب راه افتاده بود. کارگرای انبار نفت که سوختن. بارون سیاه. صدای حیدر حیدر تو کوچه‌ها. شلیک به پنجره‌ها. 
نیم ساعت پای تلفن با رفیقم فکر می‌کردیم شب‌ها کجای خونه‌ش بخوابه امن‌تره. نقشه‌ی خونه رو توضیح می‌داد. پرسید به نظرت پنجره بریزه رو آدم خطرناکتره یا کابینت بریزه رو آدم. مکث کردیم. گفت باورم نمی‌شه داریم این روزا رو زندگی می‌کنیم. زبونمو گاز گرفتم که گریه نکنم حالا این وسط. طعم خون.
خواهرزاده‌م نگران شیشه‌های مدرسه‌ش بوده. می‌خواسته سر راه خروج از تهران برن ببینن پنجره‌ها نشکسته باشه. خواهرم فکر کرده اگه شکسته باشه خیلی حالش بد می‌شه بچه. نرفتن. فرداش مامان بابام پاشدن رفتن دم مدرسه. بعد زنگ زدن به بچه که خیالت راحت پنجره‌ها نشکسته. کودک ده ساله چرا نگران شکستن پنجره‌های مدرسه‌ش باشه.
۱۸۰ کودک چرا زیر دیوارهای مدرسه‌شون له شن؟ (الان یکی میاد میگه ۱۸۰ یا ۱۷۶؟ عددت رو مطمئنی؟ کیر نداشته‌ی من تو این فکت چک کردن‌های گزینشی شما)
چرا گفتگو کنم؟ با کدوم ظرفیت روانی از کسایی که دلم به دلشون بنده بشنوم که همه‌ی این‌ها براشون قابل قبوله؟

رسیدیم محل تجمع. رو پلاکاردهامون نوشته بودیم No to war, no to the Islamic Republic, we will not choose between our murderers.  تجمع به نسبت کوچیکی بود و حتی یک ایرانی غیر از گروه ما اونجا نبود. دو ساعت بعد دو بلوک اون طرف تر تجمع حمایت از پهلوی بود. تصویر پوستر: پهلوی، ترامپ، دو سرباز. Thank you president Trump and US troops حالت تهوع. 

مرکزیت اکثر شعارها و سخنرانی‌ها (غیر از یکی که درباره‌ی لبنان حرف زد) مردم آمریکا بودن. این پولی که خرج این بمب‌ها می‌شه باید خرج مردم بشه. یک کلمه از وضعیت قمر در عقربی که مردم ایران توش گیر کردن کسی حرف نزد. تنها شعاری که با تمام وجود دادم from the belly of the beast, hands off the middle east و up up with liberation, down down with occupation  بود. دومی رو هم فقط به جای «مرگ بر اسرائیل»ی که عزیزی از ایران خواسته بود به جاش فریاد بزنم. جو خوشحال تجمع و شعارهاشون خستگی‌ و تنهایی‌م رو شدیدتر کرد. خوب شد با دوستم رفته بودم وگرنه وسط راه‌پیمایی همونجا کف خیابون می‌نشستم به گریه. راه‌پیمایی تموم شد برگشتیم محل تجمع. مجری برنامه با لحن شاد و پرانرژی گفت How did that feel? مردم هم جیغ و کف و هورا. انگار هیچ کس در این جمع احتمال نمی‌داد که شاید یکی اینجا باشه که مدام روی موبایلش نوتیفیکیشن انفجار تو محله‌های مختلف میاد. همین رفتار تکراری آمریکایی‌ها، از هر نژادی. که درباره‌ی هر موضوع بین‌المللی طوری حرف می‌زنن انگار همه‌ی ما فقط تماشاچی‌ایم. انگار به ذهنشون خطور هم نمی‌کنه تو هر اتاقی شاید کسی باشه که خارج از امپایر زندگی و ریشه و خانواده و رفیق داشته باشه. به همه‌چیز به چشم «چیزی آن دورترها» نگاه می‌کنن انگار. 
 دختر جوون سفیدپوستی اومد ازمون خواست از گروهشون عکس بگیریم. بعد گفت می‌خواین از شمام بگیرم؟ نمی‌خواستم. حوصله‌ی لحن هیجانی‌ش رو نداشتم. همراهانم گفتن آره. وایسادیم به عکس. به جای say cheese با لبخند بزرگ و ریتم احمقانه‌ای فرمود no war with Iraaaan. حالت تهوع.
چهره‌ی آشنا هم ندیدم. من اینجا چی کار می‌کنم؟

وقت پر کردن فرم‌های مالیاته. وقت پول دادن به دولت. پولی که از جیب من در میاد و بمب می‌شه رو سر مردمم. من اینجا، تو  شکم هیولایی که خاورمیانه رو، خونه‌م رو، مدام می‌جوه و بالا میاره چی کار می‌کنم؟

حرف تازه‌ای نیست. جام مثل همیشه اشتباهه. قلبم شکسته‌س و روانم رنجوره. خشمگین و مشمئز و ترسیده و خسته‌م. 

۱۴۰۴ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

آرش کمانگیر،‌ بهرام اخلاقی، جنگل ای روییده آزاده!

 آرش کمانگیر اولین شعر بلندی‌ست که حفظ کردم. هشت سالگی. اولین شعر بلندی که مامان برایم می‌خواند. بارها و بارها. اول‌هایش مثل بچه‌های عمو نوروز، «با دیدگان خسته و پی‌جو،‌ در شگفت از پهلوانی‌ها.» مشتاق موسیقی شعر و لحن حماسی و این‌ها. 

کمی که بزرگتر شدم «زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست/ گر بیفروزی‌ش رقص شعله‌اش در هر کران پیداست/ ورنه خاموش‌است و خاموشی گناه ماست» این جمله‌ی آخر را دو جور می‌شود فهمید. تاکید را بگذاری روی گناه، یا تاکید را بگذاری روی ما. من سال‌ها تاکید را گذاشتم روی ما. که اگر آتش زندگی خاموش شد تقصیر ماست. افسردگی که پایش را روی گلویم گذاشت بیچاره کردم خودم را با این شعر. تا بعدتر که یاد گرفتم تقصیر ما نیست. ما جنگلیم. «جنگلی هستی تو ای انسان». که آتش گاهی هیمه کم می‌آورد. خاموشی در آیین ما گناه است. اما همیشه گناه ما نیست. 

۸۸ که «شهید» واژه‌ی ما شد، ظرف گریه‌هایم شد «کدامین نغمه می‌ریزد/ کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت/ طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند/ طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند»
همه‌مان می‌دانستیم در را که پشت سرمان می‌بندیم معلوم نیست کسی دوباره در را رویمان باز کند. سخت‌ترین خداحافظ‌های معمولی زندگی‌م را آن روزها به پدر و مادرم گفتم.عاشورا که چهارراه ولیعصر از مادرم جدا شدم، بند دلم که پاره شد، حتی اولین خداحافظ گفتن مهاجرت هم آنطور بند دلم را پاره نکرد. ولی چیز پهلوانی‌ای در آن خداحافظی ها نبود برای من. نغمه و آهنگ زیاد بود. خون‌بها طنین گام‌های استوار من بود. سوگند به خون همرهانم نغمه‌ای بود که می‌ریخت. همه‌چیز آن روزها ادامه‌ی زندگی روزمره بود که می‌رفت توی خیابان انگار. شعله ها را هیمه باید روشنی افروز و ما که جنگلیم. ما که هیمه. خیابان رفتن و فریاد زدن‌های ۸۸ برای من ادامه‌ی «آمدن ، رفتن ، دويدن/ عشق ورزيدن/  در غم انسان نشستن/ پا به پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن» بود. ادامه‌ی زندگی. ادامه‌ی آتش. 

قیام ژینا. هرچه بیشتر درباره‌ی زندگی کشته‌شدگان یاد گرفتیم،‌ بیشتر عشق به زندگی پیدا شد. مردگان آن سال عاشق‌ترین زندگان. هی «من اگه کشته شدم بدونین خودکشی نکردم» «من در سلامت کامل جسمی و روانی دارم می‌رم» هربار به اثبات این که مرگ را نمی‌خواهند. آرش هم پیش از آن که تیر را بیندازد همین را می‌گوید. خودش را معرفی می‌کند. راهش را روشن می‌کند که «بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،‌پری از جان بباید تا فروننشیند از پرواز»‌. دارد به ملت می‌گوید که من دارم می‌روم جانم را در این تیر بگذارم. دارم می‌روم که بمیرم. ولی توی همین مونولوگ تکلیفش را با مرگ هم که به بال کرکسان دور سرش پرواز گرفته تعیین می‌کند. اول توصیفش می‌کند که چه ذات هراس‌افکن و زهرآگینی دارد.  و بعد «دلم از مرگ بیزار است/ که مرگ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است» برای زندگی، به خاطر زندگی، به کام مرگی فرو رفتن که از آن بیزاری. جانم را آتش می‌زند این تصویر. کدامین نغمه می‌ریزد. کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت. 

حالا در این تاریکی لزج و سنگین این روزها. «مرزهای ملک/ همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان/ برج های شهر/ همچو بارو های دل، بشکسته و ویران/ دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو»
پای کوبیدن بر مزار. رقص در عزا. دوباره یکی یکی فیلم‌های رقص و قصه‌های عشق و این جنگل‌های آزاده‌ و بی‌دریغی که به خون کشیدند. بعد، ویدیوی بهرام اخلاقی را دیدم. از عموهای من جوانتر است. ولی می‌توانست روی مبل خانه‌ی ما پایش را روی پایش انداخته باشد، میان عموهای ده سال پیش، و این گزیده‌ی عجیب از آرش کمانگیر را بخواند. تاکیدش روی «آتش‌گه». پریدنش بلافاصله به اضطراب لشکر ایرانیان. بلافاصله به منم آرش. بلافاصله به برف می‌بارد. پایان روی کاروانی با صدای زنگ. دلم می‌خواهد معنایی پیدا کنم در این ویدیو. در این انتخاب‌ها. دستم از آتش کوتاه است و خاموشی گناه ماست. دلم می‌خواهد بهرام اخلاقی راه را نشانم بدهد. اما همین هم از خودخواهی من است. بهرام اخلاقی را نمی‌شناسم. نمی‌دانم با زندگی و مرگ چطور ارتباط می‌گرفت. نمی‌دانم چرا در خیابان بود. درست‌ترین کاری که بتوانم با این ویدیو بکنم این است که معنایی سوارش نکنم.
آرش کمانگیر زورش نمی‌رسد از این بحران جهان‌بینی که درش گیر کرده‌ام بیرونم بکشد. می‌گذارم به احترام بهرام اخلاقی دوباره و چندباره گوش بدم به صدایی که می‌گوید زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست. حتی اگر آنچه می‌بینم سرتاسر خاموشی‌است. 

با پزشکی در ایران حرف می‌زدم. می‌گفت مجروح که می‌آمد برایشان اسم‌های الکی می‌گذاشتند. همان اول‌های شب، قبل از این که قیامت شروع شود و اورژانس لبریز، از جوانی اسمش را پرسیدند. گفت آرش. فامیلش را که پرسیدند کمی فکر کرد،‌خندید، گفت کمانگیر. خندیدند. گفتند «نه این خیلی تابلوئه یه چیز دیگه بذار» 
هزار لایه دارد این تصویر برای من و برای هیچ لایه‌اش کلمه ندارم. عاشق‌ترین زندگان. به احترام همه‌ی حاضرین در آن لحظه تمام عمر بایستم هم کم است. 

قبلا در جست و جوی معنا می‌نوشتم. حالا برای سوگواری می‌نویسم. همین است که پایان درستی ندارد هیچ کدام. چه پایانی برای این سوگ. می‌روم صدای بهرام اخلاقی را گوش کنم. 



۱۴۰۴ بهمن ۱۱, شنبه

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس

 مدام از ما آلترناتیو می‌خواهند. آلترناتیوهایمان را ناممکن و فانتزی می‌خوانند. هر جا دنبال آلترناتیو ممکن گشتیم و دنبال کمی فضا برای نفس کشیدن رفتیم گفتند انگشت در خون زده‌اید. خون ده‌ها و صدها هزار قربانی این نظام خون‌خوار را گردن ما می‌اندازند. ولی وای اگر کسی لحظه‌ای صدایش را بلند کند درباره‌ی فراخوان‌های غیرمسئولانه‌ی پهلوی و دروغ‌هایش درباره‌ی ریزش نیروهای نظام. آن وقت ما داریم گناه نظام را می‌شوریم. انگار یک فاجعه نمی‌تواند چندین لایه مسئولیت داشته باشد. انگار مردم یک بدنه‌ی یک رنگ و یک شکل است. انگار «عاملیت مردم» مفهوم شکننده‌ایست که به این راحتی زیر سوال برود.  انگار مردمی که این‌ها ازش حرف می‌زنند همان «مردم گروه ساقط مردم» فروغ است و عاملیت و خرد جمعی و همه‌چیزش را سند زده‌اند به نام تعبیر و تآویل خودشان. 

خودم حواسم هست. نه «ما»ی این نوشته تعریف مشخصی دارد نه «آن‌ها»یش. لابد دارم با سایه‌ها می‌جنگم. 

مدام از ما آلترناتیو می‌خواهند. حق دارند. اگر پهلوی نه،‌ پس چی. ما هم که در تعریف افق آینده و آلترناتیو همیشه‌ی خدا می‌لنگیم (کدام ما؟ چه می‌دانم. هر مایی که از زمان عقل‌رس شدن سیاسی عضوش بوده‌ام. بدتر از همه چپ‌ها) از یک طرف ما می‌لنگیم،‌ از یک طرف هرجا بهترین‌هایمان دست به کار ساختن جهانی به شکل آلترناتیو آینده در اینجا و اکنون شدند، قلع و قمع‌شان کردند. خیلی به شوراهای دهقانی ترکمن صحرا فکر می‌کنم. به جوانی توماج. داشتن می‌ساختند این آلترناتیو سگ‌مصب را. داشتند زندگی‌اش می‌کردند. قتل عالمشان کردند. اینهمه نهاد و صنف و ساختار آلترناتیو دموکراتیک. سندیکای اتوبوس‌رانی. همه‌ی فعالیت‌های صنفی. معلمان. روزنامه‌نگارها. انجمن‌های صنفی دانشجویی. فعالان حقوق کودک. جمعیت امام علی. جنبش زنان. یک ملیون امضا. زن زندگی آزادی. آخ از زن زندگی آزادی. هرجا هرکی خواست چیزی بسازد، ساختار خودگردانی،‌ نظام کوچک دموکراتیکی، یا حتی تصویری از آینده‌ی ممکن در اکنون، حالا یا زندان است یا زندان بوده و حالا خارج است یا زندان بوده و حالا بیمار است یا زندان بوده و حالا بیرون است و هنوز در کار ساختن، تا بار بعد که به زندان بیفتد. بعد سر ما داد می‌زنند که آلترناتیو ندارید. رهبر خودشان نشسته آن طرف مرز دستورهای جنگی صادر می‌کند بی که یک لحظه از زندگی‌اش را صرف ساختن چیزی کرده باشد. 

من هر آلترناتیوی می‌شناسم، هرچی از هرکی می‌شنوم، آهسته و پیوسته‌است اگر بگذارند. ولی اولا که نمی‌گذارند. دوما که دیگر فرصت برای آهسته و پیوسته نیست. سال‌هاست فرصت نیست. نظام خونخوار یا فعالانه آدم می‌کشد یا منفعلانه. یا می‌کشد یا می‌گذارد مردم به درد خودشان بمیرند. از آلودگی. از کمبود دارو. از غم نان. حالا هم که ده‌ها هزار پرنده‌ی پر در خون. همه خسته‌اند و چیزی می‌خواهند که جلوی اینهمه مرگ را یک بار برای همیشه بگیرد. به خدا که اگر ذره‌ای امید داشتم پهلوی خودش ماشین مرگ دیگری نمی‌شود همین حالا پرچم شیر و خورشید به دست می‌رفتم کنار این جماعت می‌ایستادم گور پدر پرچم‌های اسرائیلشان. اگر اندک امیدی داشتم که مداخله‌ی نظامی ماشین مرگ دیگری نیست، می‌رفتم در صف‌ این‌ها برای خواهش و التماس از ترامپ که بزن. تعهد من به عدالت و آزادی و زندگی، به زنده بودن و زنده ماندن هموطنانم کمتر از دیگری نیست. ولی هیچ کدام از این راه‌ها که جلوی پای ما گذاشته‌اند آن یک بار برای همیشه‌ای نیست که ماشین مرگ را متوقف کند. 
شاید هم فرصت هست و دارم دچار urgency برساخته‌ی این‌ها می‌شوم برای تن دادن به پهلوی و جنگ. نمی‌دانم. چیزی که می‌دانم این است که حتی یک جان هم زیاد است. این‌ها دارند مدام می‌کشند. هزاران نفر در زندان‌ها بی که نا‌م‌هاشان را بدانیم هر لحظه در خطر اعدام صحرایی. چی از این urgent تر آخر. کی ‌می‌تواند توی صورت پدر سپهر نگاه کند و حرف از آهسته و پیوسته بزند؟ کی می‌تواند اینهمه پدر و مادر سرگردان از این زندان به آن بازداشتگاه را نگاه کند و حرف از آهسته و پیوسته بزند؟ چطور پس اینهمه سال به اکرم نقابی نگاه کردیم و حرف از آهسته و پیوسته زدیم؟‌ آیا فقط فاصله‌مان با فاجعه بود که گذاشت؟ نه اما. کی از پرستو فروهر نزدیک‌تر به فاجعه؟ که سال‌هاست پرچم دادخواهی را حمل می‌کند و هنوز هم از پس فاجعه حرف از چیزی شبیه آهسته و پیوسته می‌زند. نسل پدران و مادرانمان که هر روز دنبال اسم رفقایشان در اعدامی‌های دیروز گشتند. که دیدند یکی یکی همبندی‌های سابقشان به قتل می‌رسند. و هنوز. هنوز. نمی‌دانم. 

من دیگر واقعا نمی‌دانم. هر چه می‌خوانم یا عصبانی‌ام می‌کند یا ناامیدم می‌کند. وسط تلی از پارادایم‌های در هم شکسته نشسته‌ام به تماشای رقصیدن این جوانان پرپر شده و  زاری می‌کنم. 


۱۴۰۴ بهمن ۷, سه‌شنبه

چهره‌ی خونین همبستگی

 برف روی زمین یخ زده. آفتاب صبح افتاده روی برف‌ها و برق می‌زند. از پشت دود نازک سیگار زیباست. خشمگینم می‌کند. زیبایی را برنمی‌تابم. به چه حقی این جهان زیباست وقتی. وقتی. وقتی.

همه‌ی چاپ‌هایم این روزها سیاه و قرمز است. رنگ‌های دیگر خشمگینم می‌کنند. به چه حقی زرد و آبی وقتی. وقتی. وقتی. 
یک روز -کدام روز؟ شب و روز مثل قیر داغ، سنگین و آهسته، در هم گم می‌شوند- پالت را می‌شستم. قرمز و سیاه زیر شر شر آب با هم قاطی شد. رنگ خون. زدم زیر گریه. گریه از بدنم شروع شد،‌ پیش از آنکه ادراکم بهش برسد. اول گریه کردم بعد فهمیدم چرا گریه می‌کنم. به چه حقی شستن خون وقتی. وقتی. وقتی.

هیچ چیز دیگر نرمال نمی‌شود. آیین تکراری پس از فاجعه. ساختن نرمال جدید. نمی‌توانم. در مخیله‌ام نمی‌گنجد که کجا بروم از اینجا که هستم. از این تاریکی غلیظ. از این [که حتی کلمه برای توصیفش ندارم. تاریکی مال آبان بود. مال سوگ ماه‌های پس از ژینا. برای توصیف این حال کلمه ندارم]. نمی‌خواهم جایی بروم. شنیدن و گفتن و فکر کردن به «نرمال» خشمگینم می‌کند. به چه حقی جایی وقتی. وقتی. وقتی.

لباس سیاه زمستانی ندارم به قدر کافی. در هر لحظه یا لباس کثیف پوشیده‌م یا سردم است ولی رنگ لباس‌های دیگر چشمم را می‌زند.خشمگینم می‌کند. رنگ لباس‌های دیگر انگار از جهان دیگری. جهان دیگری که من درش زندگی نمی‌کنم.[«جهان دیگری» را که نوشتم در سرم صدایی خواند «بسازیم از برابری به همدلی و خواهری» و اشک. انگار که نام کسی از مردگانم را شنیده باشم.] جهان دیگری که در آن آفتاب صبحگاهی اجازه دارد زیبا باشد و آبی و زرد معنی دارد و سیاه و قرمز را می‌شود راحت از روی پالت شست و نرمال جدید می‌شود ساخت از پس فاجعه. من دیگر در آن جهان نمی‌زیم وقتی. وقتی. وقتی.

انگار همه‌ی ما حالا در جهان دیگری زندگی می‌کنیم. «هموطن» حالا پیش از هرچیز معنی «هم‌سوگ» می‌دهد انگار. من نمی‌دانم چطور بعضی‌ها هنوز داد و فریاد می‌کنند وقتی. وقتی. وقتی. نمی‌خواهم هم بدانم. در این جهان تازه که من می‌زیم درد کورکننده‌ای هست که همه‌چیز دیگر را در سفیدی‌اش پاک می‌کند. فرقی نمی‌کند مسیح علینژاد یا وحیدآنلاین یا این دوستان خارج نشین سلطنت‌طلب شده یا حتی با کمی کش‌آمدن همان‌ها که جنگ را صدا می‌کنند. من هیچ‌وقت هم‌مسیر این‌ها نمی‌شوم اما اگر همین حالا در خیابان ببینمشان بغلشان می‌کنم که زار بزنیم. چطور کاری جز زار زدن وقتی. وقتی. وقتی. 

همبستگی،‌ بار دیگر از دل سوگ، چهره‌ی این بار خسته و خونینش را از پس آن داد و بیدادها نشانم می‌دهد. در اعماق دردی که ویران می‌کند و چیزی از نو نمی‌سازد. چطور چیزی از نو وقتی. وقتی. وقتی. 

۱۴۰۴ بهمن ۶, دوشنبه

از اعماق تاریک عجز، روزنه‌ای به مددِ مقاومتِ صاحبان عزا

  من همیشه به قدرت رهایی‌بخش سوگواری جمعی ایمان داشتم. سوگواری به عنوان مقاومت. سوگواری به عنوان مبارزه. در برابر هر جنایت جمهوری اسلامی، بخشی از کاری که کرده‌ام فضا ساختن برای سوگواری در کنار دیگری بوده. با دعوت به شعر خواندن با دیگران در ساندکلاود دورهم شعر( مثلا اینجا). با نوشتن. رخدادی که در آن شنبه‌ی جهانی پس از ژینا برگزار کردیم هم نه تظاهرات بود نه فریاد. شعر و موسیقی بود و مهمترین بخش ماجرا برای من آن دقیقه‌های آخر که اسم کشته‌شدگان را خواندیم و برای هر نام زنگی به صدا در آوردیم و سکوت و همه‌ با هم گریه. 

این‌ها را می‌نویسم که بگویم رابطه‌ی من با سوگواری جمعی در برابر خشونت حکومتی تاریخ شخصی استواری دارد، پیش از آنکه بگویم این بار دستم به سوگواری فردی هم نمی‌رسد. 

جز این که سیاه پوشیده‌ام و خیلی گریه می‌کنم. گاهی سر کار همینطور که مشغول کارهای بی‌ربطم اشک می‌ریزم. گاهی از پارتنرم می‌خواهم از خانه‌ام برود بیرون و بلند بلند زار می‌زنم. یک بار رفیق ایرانی‌ام آمد ‌اینجا، با هم آهنگ‌های انقلابی و غیر انقلابی گوش دادیم و گریه ‌کردیم. ولی آن گشایشی که همیشه در سوگواری پیدا کرده‌ام را پیدا نمی‌کنم در این گریه‌ها و سیاه پوشیدن‌ها. گریه‌هایم از جنس عجز و ناامیدی‌است. نه سوگواری. 

گمان می‌کنم ظرفیت لازم برای سوگواری کشتاری از این دست را روانم ندارد. چطور برای ۲۰هزار نفر (یا ۵۰هزار نفر؟) گریه کنم. چطور برای ۲۰هزار کشته (یا ۵۰هزار کشته؟) شعر بخوانم. چطور برای آن‌همه کیسه‌ی سیاه افتاده بر زمین، برای دردی که خانواده‌ها در آن جهنم کهریزک می‌کشند… [با چه فعلی تمام کنم این جمله را آخر؟]  چطور برای جوانی که سه روز زنده در آن کیسه‌ی سیاه… چطور برای مجروحان تیر خلاص خورده... چطور برای کادر درمان که یواشکی دنبال مجروحین می‌گردند تا به خانه‌شان بروند برای درمان… چطور برای سپهر و پدرش… چطور برای رها… چطور برای اینهمه نیمکت‌های خالی. چطور برای تازه داماد و تازه عروس…

چیزی در سبعیت رفتارهای جمهوری اسلامی این بار بود که ناتوانم کرده. من همیشه با خودم می‌گفتم پدران و مادران ما پس از اعدام‌های دهه‌ی شصت هم شعر و سرود ساختند و سوگواری کردند و زندگی. همیشه می‌گفتم اگر آن‌ها توانستند ما هم می‌توانیم. باید بتوانیم. در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید جمهوری‌اسلامی جنایتی چندین برابر عظیم‌تر از دهه‌ی شصت را در سه روز…. [چقدر سخت است برای این جمله‌ها فعل گذاشتن. رفیق آمریکایی‌م دیروز گفت «اگه ترجمه‌ی واقعه سخته، می‌خوای به فارسی بگی من گوش کنم؟» گفتم «واقعه به هیچ زبانی ترجمه نمی‌شه. فارسی من هم کلمه نداره برای اونچه داره به مردمم می‌گذره.»]

کهریزک. کهریزک و تصور باز کردن صدها کیسه‌ی سیاه و خیره شدن به صورت‌های آسیب‌دیده تا پاره‌ی تنت را پیدا کنی. پیدا کنی که تازه مطمئن شوی پاره‌ی تنت مرده. تصور این رنج مرا از پا انداخت.
[مثل همیشه، نیمی از ذهنم به جای زندگی در اینجا و اکنون در سرزمین بی نام و بی مرزِ «اگه ایران بودم» زندگی می‌کند. صد بار خیال کردن که اگر بودم می‌رفتم کهریزک یک بطری آب دست مردم می‌دادم. اگر کسی تنها بود همراهش می‌رفتم در این جستجوی جهنمی. چه می‌دانم. نقطه‌ای از رشته‌کوه رنجی که حمل می‌کنند را…]

حالا کم کم ویدیوهای تشییع. کل کشیدن زن‌ها و روسری‌های سیاه در دست‌هاشان به رقص در آسمان. لباس عروس زنی جلوتر از تابوتش می‌آید. تولد مردی را موقع به خاک سپردنش برگزار می‌کنند. [اسم‌هایشان را یادم نیست و از خودم خجالت می‌کشم]. کل می‌کشند. کل می‌کشند. قطعه‌ی مورد علاقه‌ی صنم را سر خاکش اجرا می‌کنند دوستانش. 

مثل همیشه، فروتنی و awe دربرابر شکل‌های بینهایت مقاومت هم‌میهنانم در ایران. 

این سوگ در شعر و موسیقی و ابزارهایی که تا کنون برای سوگواری جمعی بلد بودم جا نمی‌شود. از این فاصله و محاصره شده در صدای عربده‌ی بخشی از «مبارزین» دیاسپورا که ارزش جان آدمی، ارزش زندگی را نمی‌فهمند یا می‌فهمند و وارد محاسبات «مبارزه»‌شان نمی‌کنند چون جز دوگانه‌ی «شکست» و «پیروزی» چیزی نمی‌بینند، در مواجهه با عظمت و عمق این رنج، خودم را باختم. اما دیدن ویدیوهای سوگواری جمعی در ایران انگار روزنه‌ای باز کرده باشد. گریه کردن با این ویدیوها انگار واقعا از جنس سوگواری‌ست. نمی‌دانم. واقعا نمی‌دانم اینهمه جنایت را چطور باید پراسس کنم که به سوگواری برسم. بخش لجبازی از وجودم هم هست که می‌خواهد انسانیتم را در پراسس نکردن این جنایت تعریف کند. خودم می‌دانم این ره به ترکستان است. راه دیگرش را پیدا نمی‌کردم. صاحبان عزا دارند راهش را نشان می‌دهند. کاش ورژن خودم را، ورژن از فاصله‌ی این سوگواری را پیدا کنم زودتر.

صاحبان عزا، مثل همیشه‌ی این تاریخ خونین، مثل خانواده‌های خاوران و مادران داغدار دادخواه و خانواده‌های کشته‌شدگان هواپیما و ... دارند راهش را نشانمان می‌دهند.