دوشنبه، ۹ آبان ۱۴۰۱
یک.
مدام خواب لحظهی کشتهشدن غزاله و شیرین را میبینم.
دوتا از دوستانم به «oh no we're not talking about me today» راضی نشده بودند و میخواستند بدانند که حالم در این میانه چطور است. برایشان ثانیه به ثانیه و فریم به فریم هردوی ویدیوها را تعریف کردم. به خون روی لنز که رسیدم بغضم بعد از یک هفته گذشت. صدایم از توی چالههای گلو رها شد.
how do I keep going after that? how does a people keep going? how does the world keep going? why doesn't the whole world stop after a woman films the moment of her own killing in front of her child?
دوستانم در سکوت به فریادهام و گریههام گوش دادند. شوکه هم شده بودند. برای این قصهها چه content warningی میشود داد؟ من گفتم خشونت پلیس. چه هشداری باید داد وقتی یکی درست بعد از اینکه میگوید «نترسین» از پشت دوربین به خاک میافتد؟ چطور باید کسی را آماده کرد برای شنیدن این قصه؟
دو.
فردای چهلم ژینا، به تراپیستم میگفتم اینهمه تصاویر پر ابهت، اینهمه ویدیوها که از قدرت و پایداری مردم بیرون میآید، اینهمه امید، به من راه پیدا نمیکند. میگفتم تمام راههای ورودی و خروجیام بسته است و جز سنگینی سوگ هیچ چیز دیگری -حتی خشم - حس نمیکنم. هفتهی بعد پرسید غم و سوگ را هنوز حس میکنی؟ گفتم I need to grieve and everybody is busy revolution-ing
خودم تعجب کردم. من که عمیقا به قدرت انقلابی سوگ باور دارم. من که سوگواری برای کشتهشدگان به دست نظام سرکوب را قلب همهی جنبشهای رهاییبخش میدانم. من که. چطور حالا این دو، سوگواری و انقلاب، اینطور جدا افتادهاند از هم و من را در فاصلهی بین خودشان به چاه آشنای مردگیهایم هل دادهاند؟
سه.
آتش شاکرمی ۳۳ روز بعد از کشته کشدن نیکا نوشته بود:
« من سرپا هستم به شکلی، لااقل انقدر سرپا و منسجم که می نویسم. بقول " سین " سیستم دفاعی ام چند تا از سیم هایم را قطع کرده تا دوام بیاورم... درست می گوید "سین " و من حالا قرار است بخاطر دووام اوردن خودم و بخاطر رویای نیکا ادامه بدهم......و فرصت چندانی برای سوگواری ای متعارف به خودم ندهم. برای آدمی که در کابوس و جهنم ِ ده روز بیخبری از عزیزش زیسته و بعد از پیدا شدن پیکر مرده اش به ابعاد دیگری از کابوس پا گذاشته سوگواری متعارف غیرطبیعی ست. و خانواده ی ما از این محرومیم. از ابتدای این بیخبری تا به اکنون از یک سوگواری شخصی متعارف محروم بوده ایم و ایستادن و دوام اوردن اولویت ذهن مان است نه رقّت قلب و سوگواری با دلی آسوده. آن رشته های بُریده بُریده بمانند حالا که بریده ماندن شان منجربه دوام می شود.»
بعدتر، بعد از چهلم نیکا نوشت:
« و حالا روزهای نفسگیرتر دارند خودشان را نشان می دهند. آن سیم های قطع شده یکی یکی وصل می شوند و هر تصویر، و هر صدا و بویی، کلامی، یک بستنی شکلاتی، دکمه ای از لباسی از رهگذری حتا، ترا به تمامی زنده می کند.....بعد چیزی، جریانی داغ، گدازه هایی جوشان در تو جوشیدن می گیرند، و تو میبینی که ساعت هاست در خفگی ای فرساینده به نقطه ای زل زده ای و میخ شده به زمین توان هیچ نداری جز هیچ... روزهای نفسگیر شروع شده اند جوجو. از " دو سرعت " به " دو ماراتن " وارد شده ایم و باید تاب بیاوریم. تاب بیاورم.»
چهار.
شاید رازی هست در روز چهلم. شاید این سوگ که هزار لایهی جمعی و هزاران لایهی شخصی دارد، جوری در بدنهای ما به هم وصل میشود. شاید آن روز که سیمهای قطع شدهی آتش یکییکی وصل میشدند، سیمهای قطع شدهی من هم داشتند وصل میشدند و نمیفهمیدم.
شاید آن لحظه که هی توی ویدیو دنبال غزاله میگشتم و ناگهان فیلم بردار افتاد و غزاله بود.
شاید آن لحظه که بیپناهی و تنهایی و رنج آرمیتا را تصور کردم و بدنم گول خورد انگار به خودم تجاوز کردند و از روی تخت بیمارستان دزدیدندم.
شاید تجویز سرترالین به آن دانشآموز، بدنم که آن میل به خودکشی بلافاصله بعد از شروع دارو را به یاد آورد و گریزناپذیریاش را. دانشآموزی که هنوز هم نمیدانم مرد یا ماند. تجویز سرترالین به نوجوان عاصی و معترض.
یکی از این دردها، یا شاید تجمع و سرعت همهشان، من را هل داد به چاه آشنای مردگی.
پنج.
سوگواری یکی کنش انقلابیست.
دو سال است این جمله را زندگی و مشاهده میکنم. مگر نه اینکه انقلاب هی چهلم به چهلم دوباره زنده میشود؟ مگر نه اینکه دادخواهی از دل سوگ برمیخیزد و رهایی از دل دادخواهی؟
اول اکتبر، انقلابیترین کنش من همان خواندن همهی نامهای کشتهشدگان و به صدا درآوردن زنگ و سکوت برای کسانی بود که نامشان را نمیدانیم هنوز و شاید هرگز ندانیم. کاری که معنای بیرونی دارد. علیه فراموشی. به پاس زندگی.
حالا ولی گمان میکنم چیزی که کم دارم، چیزی که نیازش و نداشتنش دارد به مردگی هلم میدهد، سوگ متعارف است. دلم مراسم ختم میخواهد. دلم میخواهد عکسها و ویدیوهاشان را نگاه کنم، قصههایشان را بلند تعریف کنم، و زار بزنم. دلم میخواهد توی عکسهایشان بگردم، برای هر نفر چندتاشان را انتخاب کنم، قاب سیاه، بگذارم بین چندین شمع روشن و شاخههای گلایل سفید. دلم میخواهد شعر بخوانم برایشان و آواز. دلم میخواهد حلوا بپزیم و زار بزنیم.
شش.
لابد اگر ایران بودم اینها اینهمه جدا نبود. ویدیوی چهلم مینو مجیدی را که دیدم، دلم پر کشید. عکسش بود، شمع و گل و خرما و حلوا. گریه. و متنی که دخترش خواند. و شعار. زن زندگی آزادی. عکس چهلم سارینا در مدرسه. روبان مشکی. «مرسی که بغل دستیم بودی» کنار «قول میدیم اشک بعدیمون اشک شوق پس گرفتن حقت باشه». شمع و گلهای سفید. زن زندگی آزادی.
هفت.
دیگر نمیخواهم سوگم را در مسیر انقلاب به کار تبدیل کنم. میخواهم باور کنم انقلابی که برای زندگیست، برای سوگواری مردگانش صبر میکند. میخواهم طوری ادامه دهم که انگار جهان همانطویست که باید میبود. یکی از همین روزها، چند نفر عزیز دلم را دعوت میکنم، حلوا و شله زرد و شمع و روبان مشکی. شعر و گریه و زاری. تو اصلا بگو قران. الرحمن. سوگواری محض.
تنها «نامتعارف»یاش میشود اینکه سوگوار زندگی زندهها هم هستم. سوگوار صورت میم که ساچمه خورده. سوگوار قلب خواهرم که دیگر جا ندارد. سوگوار لی که تاب ندارد. سوگوار شی که عزیزش پشت آن دیوارهاست. سوگوار همهی دانشآموزها. همهی بچهها. همهی جوانها. سوگوار «واسهی یه ذره زندگی، اینهمه مردن».
زندگی ارزش زیستن دارد و ارزش گریستن. ارزش زاری. میخواهم زاری کنم. به نام زن زندگی آزادی. به اعتماد قدرت انقلابی سوگ. به نام زندگی، میخواهم زاری کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر