۱۴۰۴ بهمن ۶, دوشنبه

از اعماق تاریک عجز، روزنه‌ای به مددِ مقاومتِ صاحبان عزا

  من همیشه به قدرت رهایی‌بخش سوگواری جمعی ایمان داشتم. سوگواری به عنوان مقاومت. سوگواری به عنوان مبارزه. در برابر هر جنایت جمهوری اسلامی، بخشی از کاری که کرده‌ام فضا ساختن برای سوگواری در کنار دیگری بوده. با دعوت به شعر خواندن با دیگران در ساندکلاود دورهم شعر( مثلا اینجا). با نوشتن. رخدادی که در آن شنبه‌ی جهانی پس از ژینا برگزار کردیم هم نه تظاهرات بود نه فریاد. شعر و موسیقی بود و مهمترین بخش ماجرا برای من آن دقیقه‌های آخر که اسم کشته‌شدگان را خواندیم و برای هر نام زنگی به صدا در آوردیم و سکوت و همه‌ با هم گریه. 

این‌ها را می‌نویسم که بگویم رابطه‌ی من با سوگواری جمعی در برابر خشونت حکومتی تاریخ شخصی استواری دارد، پیش از آنکه بگویم این بار دستم به سوگواری فردی هم نمی‌رسد. 

جز این که سیاه پوشیده‌ام و خیلی گریه می‌کنم. گاهی سر کار همینطور که مشغول کارهای بی‌ربطم اشک می‌ریزم. گاهی از پارتنرم می‌خواهم از خانه‌ام برود بیرون و بلند بلند زار می‌زنم. یک بار رفیق ایرانی‌ام آمد ‌اینجا، با هم آهنگ‌های انقلابی و غیر انقلابی گوش دادیم و گریه ‌کردیم. ولی آن گشایشی که همیشه در سوگواری پیدا کرده‌ام را پیدا نمی‌کنم در این گریه‌ها و سیاه پوشیدن‌ها. گریه‌هایم از جنس عجز و ناامیدی‌است. نه سوگواری. 

گمان می‌کنم ظرفیت لازم برای سوگواری کشتاری از این دست را روانم ندارد. چطور برای ۲۰هزار نفر (یا ۵۰هزار نفر؟) گریه کنم. چطور برای ۲۰هزار کشته (یا ۵۰هزار کشته؟) شعر بخوانم. چطور برای آن‌همه کیسه‌ی سیاه افتاده بر زمین، برای دردی که خانواده‌ها در آن جهنم کهریزک می‌کشند… [با چه فعلی تمام کنم این جمله را آخر؟]  چطور برای جوانی که سه روز زنده در آن کیسه‌ی سیاه… چطور برای مجروحان تیر خلاص خورده... چطور برای کادر درمان که یواشکی دنبال مجروحین می‌گردند تا به خانه‌شان بروند برای درمان… چطور برای سپهر و پدرش… چطور برای رها… چطور برای اینهمه نیمکت‌های خالی. چطور برای تازه داماد و تازه عروس…

چیزی در سبعیت رفتارهای جمهوری اسلامی این بار بود که ناتوانم کرده. من همیشه با خودم می‌گفتم پدران و مادران ما پس از اعدام‌های دهه‌ی شصت هم شعر و سرود ساختند و سوگواری کردند و زندگی. همیشه می‌گفتم اگر آن‌ها توانستند ما هم می‌توانیم. باید بتوانیم. در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید جمهوری‌اسلامی جنایتی چندین برابر عظیم‌تر از دهه‌ی شصت را در سه روز…. [چقدر سخت است برای این جمله‌ها فعل گذاشتن. رفیق آمریکایی‌م دیروز گفت «اگه ترجمه‌ی واقعه سخته، می‌خوای به فارسی بگی من گوش کنم؟» گفتم «واقعه به هیچ زبانی ترجمه نمی‌شه. فارسی من هم کلمه نداره برای اونچه داره به مردمم می‌گذره.»]

کهریزک. کهریزک و تصور باز کردن صدها کیسه‌ی سیاه و خیره شدن به صورت‌های آسیب‌دیده تا پاره‌ی تنت را پیدا کنی. پیدا کنی که تازه مطمئن شوی پاره‌ی تنت مرده. تصور این رنج مرا از پا انداخت.
[مثل همیشه، نیمی از ذهنم به جای زندگی در اینجا و اکنون در سرزمین بی نام و بی مرزِ «اگه ایران بودم» زندگی می‌کند. صد بار خیال کردن که اگر بودم می‌رفتم کهریزک یک بطری آب دست مردم می‌دادم. اگر کسی تنها بود همراهش می‌رفتم در این جستجوی جهنمی. چه می‌دانم. نقطه‌ای از رشته‌کوه رنجی که حمل می‌کنند را…]

حالا کم کم ویدیوهای تشییع. کل کشیدن زن‌ها و روسری‌های سیاه در دست‌هاشان به رقص در آسمان. لباس عروس زنی جلوتر از تابوتش می‌آید. تولد مردی را موقع به خاک سپردنش برگزار می‌کنند. [اسم‌هایشان را یادم نیست و از خودم خجالت می‌کشم]. کل می‌کشند. کل می‌کشند. قطعه‌ی مورد علاقه‌ی صنم را سر خاکش اجرا می‌کنند دوستانش. 

مثل همیشه، فروتنی و awe دربرابر شکل‌های بینهایت مقاومت هم‌میهنانم در ایران. 

این سوگ در شعر و موسیقی و ابزارهایی که تا کنون برای سوگواری جمعی بلد بودم جا نمی‌شود. از این فاصله و محاصره شده در صدای عربده‌ی بخشی از «مبارزین» دیاسپورا که ارزش جان آدمی، ارزش زندگی را نمی‌فهمند یا می‌فهمند و وارد محاسبات «مبارزه»‌شان نمی‌کنند چون جز دوگانه‌ی «شکست» و «پیروزی» چیزی نمی‌بینند، در مواجهه با عظمت و عمق این رنج، خودم را باختم. اما دیدن ویدیوهای سوگواری جمعی در ایران انگار روزنه‌ای باز کرده باشد. گریه کردن با این ویدیوها انگار واقعا از جنس سوگواری‌ست. نمی‌دانم. واقعا نمی‌دانم اینهمه جنایت را چطور باید پراسس کنم که به سوگواری برسم. بخش لجبازی از وجودم هم هست که می‌خواهد انسانیتم را در پراسس نکردن این جنایت تعریف کند. خودم می‌دانم این ره به ترکستان است. راه دیگرش را پیدا نمی‌کردم. صاحبان عزا دارند راهش را نشان می‌دهند. کاش ورژن خودم را، ورژن از فاصله‌ی این سوگواری را پیدا کنم زودتر.

صاحبان عزا، مثل همیشه‌ی این تاریخ خونین، مثل خانواده‌های خاوران و مادران داغدار دادخواه و خانواده‌های کشته‌شدگان هواپیما و ... دارند راهش را نشانمان می‌دهند. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر