۱۴۰۴ بهمن ۶, دوشنبه

چفیه vs. کفیه

یکشنبه، ۲۲ بهمن ۱۴۰۲

 دو- سه سال اول که اینجا بودم، در آن فضای لیبرال دانشگاه و کله‌ی خودم تا گردن توی درس و کار و بقا بود، در هیچ فضای همبستگی با فلسطین شرکت نکرده بودم. اولین بار را یادم نیست. ولی یادم هست در دی‌سی چند با گروه‌های معترض را دیدم که چفیه دور گردنشان بود. هربار عضلاتم سفت شد. هربار نفسم کمی تنگ.

بعدتر یادم هست با رفیق مرد فلسطینی‌ام که رئیسم هم بود داشتیم می‌رفتیم سفر کاری. در فرودگاه که دیدمش چفیه دور گردنش بود. ترکیب «رفیق امن» و چفیه فیوزهای مغزم را پراند. تصویر پشت تصویر از خیابان‌های ۸۸ و بسیجی‌ها توی ذهنم پلی می‌شد. به گرفتگی عضلات و نفس‌تنگی، شرم هم اضافه شده بود. که چرا خودم را decenter نمی‌کنم در این موقعیت که درباره‌ی ما نیست. درباره‌ی فلسطین است و مردی که به خاطر همین چفیه و به خاطر اینکه فلسطین را آزاد می‌خواهد (اصلا به خاطر فلسطینی بودن محض) در آمریکا برچسب «تروریست» می‌خورد و هنوز سرش را بالا می‌گیرد و این سمبل سربلند را از خانه‌اش می‌کند توی چشم مأموران TSA. و این ترسِ واکنشی و غریزی که در من شره می‌کند مرا شبیه کسانی می‌کند که از هم‌قطاران من می‌ترسند. از رفیق من می‌ترسند. از من -وقتی دهانم را باز می‌کنم و خانه در لهجه‌ام پیدا می‌شود- می‌ترسند. 

از ۷ اکتبر به بعد، هرجا رفتیم برای اعتراض، هر اکشنی که برنامه‌ریزی کردیم، یکی گفت Bring your signs and flags, wear you Kuffiyeh. ناگهان انگار همه‌ی چپ‌های خواهان آزادی فلسطین یک کُفیّه جایی در کمدشان داشتند. همه‌ی فضاهای اطرافم پر از کُفیّه شد.
در سال‌های بین آن روز در فرودگاه و ۷ اکتبر ۲۰۲۳، خودم را بالاخره decenter کرده بودم و دیگر با دیدن مبارزان راه آزادی فلسطین ترس درم شرّه نمی‌کرد. هنوز ولی نمی‌توانستم دور گردن خودم تصورش کنم. این پارچه‌ی زیبا دور گردن دیگران کُفیّه بود و دور گردن من چفیه می‌شد انگار. بسیجی و آقا و الخ. خیلی دلم می‌خواست همبستگی‌ام را بپوشم در ظاهرم. می‌خواستم هیچ کس نتواند مرا نگاه کند و یاد غزه، یاد فلسطین نیفتد. اما چفیه‌ی لامصب را انقدر نمی‌توانستم که رفیقم برایم گوشواره‌ی پرچم فلسطین درست کرد.

آن روز که بایدن عراق را زد برای تنبیه ایران، کله‌ام آتش گرفت از خشم. از  امپریالیسم جهانی آمریکا و اسرائیل و امپریالیسم منطقیه‌ای سپاه و اینهمه آدم که در منطقه می‌میرند لای آتش این دو. Hirbawi دوباره کُفیّه‌ آورده بود و فروششان را روی وب‌سایتش از سر گرفته بود. فهمیده بودم کُفیّه‌ی سفید و قرمز را چپ‌های فلسطین می‌انداختند و دیده بودم که به اندازه‌ی چفیه‌ی سفید و سیاه اذیتم نمی‌کند. هی رفتم که سفارش بدم. هی صد بار آن سبد را پر و خالی کردم و نشد. تا اینکه در یکی از گروه‌های سیگنال که حول همبستگی با فلسطین و تلاش برای آتش‌بس داریم، یکی گفت دو تا کُفیّه‌ی سفید و قرمز Hirbawi  دارد که می‌خواهد بفروشد. در جا بهش پیام دادم. 

وقتی قرار شد کُفیّه‌ را بیاورد کافی‌شاپ، ساده‌لوحانه خیال می‌کردم مانع اصلی قدم اول بود. خیال می‌کرد ازش می‌گیرم می‌اندازم دور گردنم یا میگذارم توی کیفم و می‌روم پی زندگی‌م. هه. پاکت پلاستیکی شفاف را ازش گرفتم. خداحافظی کردم. نشستم سر میزم. و زدم زیر گریه. ‌طرح حتی نمی‌توانستم از کیسه‌ی پلاستیکی‌اش درش بیاورم و لمسش کنم. به سرخی برگ‌های زیبای زیتون خیره‌ شده بودم  و همه‌ی ترسی که هل داده بودم کنار شرّه کرده بود و می‌خواستم و نمی‌خواستم و نمی‌توانستم. جرئت نداشتم راه بدهم به تصویرهایی که آن پشت منتظر پلی شدن بودند. ته گلویم مزه‌ی اشک‌آور می‌داد. 

پیام دادم به دوستم، که درگیری من را با چفیه می داند. گفتم بیام پیشت که تنها نباشم وقتی این رو درمیارم از پاکت و می‌پوشم؟ گفت « we'll make it an intentional moment»
وقتی رسیدم با شمعی در دست منتظرم بود. با دست‌های لرزان شمع را روشن کردم. پین کوچکی که در پاکت کُفیّه‌ بود و روش نوشته بود غزه را گذاشتم کنارش که وصل بمانم به «چرا»یم. به معنایی که این پارچه این جا دارد. نه به معنایی که آنجا به زور بهش چسباندند بی‌شرف‌ها. نشستم جلوی نور شمع، در حضور آرام و مهربان دوست. و گذاشتم تصویر ها بیایند. توی ذهنم کتک خوردن در خیابان انقلاب بود که تکرار می‌شد. و تصویر خامنه‌ای با دستی روی تفنگ و چفیه‌ای بر گردن و خطبه‌های نماز. گله‌ی بسیجی‌ها. گله‌ی لباس شخصی‌ها. قاسم سلیمانی. تصویر گاردی‌های چهارراه ولیعصر. ماشین‌هایشان در میدان. پسری که له شد. خامنه‌ای روی منبر. توی ذهنم این‌ها بود و جلوی چشمم نور شمع و نام غزه. خیلی گریه کردم. کُفیّه‌ را از پاکتش درآوردم. لمسش کردم و فکر کردم این شاید اولین بار است که من چیزی از آن سرزمین را در دست گرفته‌ام. باز گریه کردم. خامنه‌ای روی منبر و دستی روی تفنگ. میدان ولی عصر. نمی‌خواهم هیچ اشتراکی با آن جماعت داشته باشم. و ناگهان این واقعیت که خواست آزادی فلسطین شاید آن چیزی‌است که با آن جماعت به اشتراک دارم.  با این دریای خونی که بین ما فاصله‌است. باز گریه کردم. همه‌ی این‌ها را از قبل می‌دانستم. اما کُفیّه‌ در دست و مزه‌ی اشک‌آور ته گلو این دانستن را به بدنم رسانده بود. همه‌چیز تازه داشت پردازش می‌شد. 
 به رفیقم گفتم what if I can't do it. گفت yeah.. what if?  جوابم همان جوابی بود که همیشه مرا به هل دادن مرزهایم می‌کشاند. they can't take this away from me. it's not theirs.
همین جا سد شکست. it's not theirs. نه که قبلش حواسم نباشد. اماحواسم این بار جمع شده بود روی مفهوم «تملک». جماعتی که وسط تهران می‌گویند «القدس لنا» فلسطین را آزاد نمی‌خواهند. فلسطین را از آن خود می‌خواهند. همین تفاوت ساده که همیشه می‌دانستمش، ناگهان در تمام بدنم حاضر بود. اشتراکی نیست. بین ما دریا دریا خون فاصله‌است.  همه چیز سر جایش است. من سر جای درستم ایستاده ام. 
انداختمش دور گردنم و برای غزه گریه کردم این بار. 


از بعد از آن مراسم کوچک دونفره، انگار قطب‌نمام دوباره شفاف و دقیق شده. سبک‌تر و محکم‌تر و روشن‌ترم در مبارزه. جادوی دانستن چیزها در بدن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر