۱۴۰۴ بهمن ۱۱, شنبه

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس

 مدام از ما آلترناتیو می‌خواهند. آلترناتیوهایمان را ناممکن و فانتزی می‌خوانند. هر جا دنبال آلترناتیو ممکن گشتیم و دنبال کمی فضا برای نفس کشیدن رفتیم گفتند انگشت در خون زده‌اید. خون ده‌ها و صدها هزار قربانی این نظام خون‌خوار را گردن ما می‌اندازند. ولی وای اگر کسی لحظه‌ای صدایش را بلند کند درباره‌ی فراخوان‌های غیرمسئولانه‌ی پهلوی و دروغ‌هایش درباره‌ی ریزش نیروهای نظام. آن وقت ما داریم گناه نظام را می‌شوریم. انگار یک فاجعه نمی‌تواند چندین لایه مسئولیت داشته باشد. انگار مردم یک بدنه‌ی یک رنگ و یک شکل است. انگار «عاملیت مردم» مفهوم شکننده‌ایست که به این راحتی زیر سوال برود.  انگار مردمی که این‌ها ازش حرف می‌زنند همان «مردم گروه ساقط مردم» فروغ است و عاملیت و خرد جمعی و همه‌چیزش را سند زده‌اند به نام تعبیر و تآویل خودشان. 

خودم حواسم هست. نه «ما»ی این نوشته تعریف مشخصی دارد نه «آن‌ها»یش. لابد دارم با سایه‌ها می‌جنگم. 

مدام از ما آلترناتیو می‌خواهند. حق دارند. اگر پهلوی نه،‌ پس چی. ما هم که در تعریف افق آینده و آلترناتیو همیشه‌ی خدا می‌لنگیم (کدام ما؟ چه می‌دانم. هر مایی که از زمان عقل‌رس شدن سیاسی عضوش بوده‌ام. بدتر از همه چپ‌ها) از یک طرف ما می‌لنگیم،‌ از یک طرف هرجا بهترین‌هایمان دست به کار ساختن جهانی به شکل آلترناتیو آینده در اینجا و اکنون شدند، قلع و قمع‌شان کردند. خیلی به شوراهای دهقانی ترکمن صحرا فکر می‌کنم. به جوانی توماج. داشتن می‌ساختند این آلترناتیو سگ‌مصب را. داشتند زندگی‌اش می‌کردند. قتل عالمشان کردند. اینهمه نهاد و صنف و ساختار آلترناتیو دموکراتیک. سندیکای اتوبوس‌رانی. همه‌ی فعالیت‌های صنفی. معلمان. روزنامه‌نگارها. انجمن‌های صنفی دانشجویی. فعالان حقوق کودک. جمعیت امام علی. جنبش زنان. یک ملیون امضا. زن زندگی آزادی. آخ از زن زندگی آزادی. هرجا هرکی خواست چیزی بسازد، ساختار خودگردانی،‌ نظام کوچک دموکراتیکی، یا حتی تصویری از آینده‌ی ممکن در اکنون، حالا یا زندان است یا زندان بوده و حالا خارج است یا زندان بوده و حالا بیمار است یا زندان بوده و حالا بیرون است و هنوز در کار ساختن، تا بار بعد که به زندان بیفتد. بعد سر ما داد می‌زنند که آلترناتیو ندارید. رهبر خودشان نشسته آن طرف مرز دستورهای جنگی صادر می‌کند بی که یک لحظه از زندگی‌اش را صرف ساختن چیزی کرده باشد. 

من هر آلترناتیوی می‌شناسم، هرچی از هرکی می‌شنوم، آهسته و پیوسته‌است اگر بگذارند. ولی اولا که نمی‌گذارند. دوما که دیگر فرصت برای آهسته و پیوسته نیست. سال‌هاست فرصت نیست. نظام خونخوار یا فعالانه آدم می‌کشد یا منفعلانه. یا می‌کشد یا می‌گذارد مردم به درد خودشان بمیرند. از آلودگی. از کمبود دارو. از غم نان. حالا هم که ده‌ها هزار پرنده‌ی پر در خون. همه خسته‌اند و چیزی می‌خواهند که جلوی اینهمه مرگ را یک بار برای همیشه بگیرد. به خدا که اگر ذره‌ای امید داشتم پهلوی خودش ماشین مرگ دیگری نمی‌شود همین حالا پرچم شیر و خورشید به دست می‌رفتم کنار این جماعت می‌ایستادم گور پدر پرچم‌های اسرائیلشان. اگر اندک امیدی داشتم که مداخله‌ی نظامی ماشین مرگ دیگری نیست، می‌رفتم در صف‌ این‌ها برای خواهش و التماس از ترامپ که بزن. تعهد من به عدالت و آزادی و زندگی، به زنده بودن و زنده ماندن هموطنانم کمتر از دیگری نیست. ولی هیچ کدام از این راه‌ها که جلوی پای ما گذاشته‌اند آن یک بار برای همیشه‌ای نیست که ماشین مرگ را متوقف کند. 
شاید هم فرصت هست و دارم دچار urgency برساخته‌ی این‌ها می‌شوم برای تن دادن به پهلوی و جنگ. نمی‌دانم. چیزی که می‌دانم این است که حتی یک جان هم زیاد است. این‌ها دارند مدام می‌کشند. هزاران نفر در زندان‌ها بی که نا‌م‌هاشان را بدانیم هر لحظه در خطر اعدام صحرایی. چی از این urgent تر آخر. کی ‌می‌تواند توی صورت پدر سپهر نگاه کند و حرف از آهسته و پیوسته بزند؟ کی می‌تواند اینهمه پدر و مادر سرگردان از این زندان به آن بازداشتگاه را نگاه کند و حرف از آهسته و پیوسته بزند؟ چطور پس اینهمه سال به اکرم نقابی نگاه کردیم و حرف از آهسته و پیوسته زدیم؟‌ آیا فقط فاصله‌مان با فاجعه بود که گذاشت؟ نه اما. کی از پرستو فروهر نزدیک‌تر به فاجعه؟ که سال‌هاست پرچم دادخواهی را حمل می‌کند و هنوز هم از پس فاجعه حرف از چیزی شبیه آهسته و پیوسته می‌زند. نسل پدران و مادرانمان که هر روز دنبال اسم رفقایشان در اعدامی‌های دیروز گشتند. که دیدند یکی یکی همبندی‌های سابقشان به قتل می‌رسند. و هنوز. هنوز. نمی‌دانم. 

من دیگر واقعا نمی‌دانم. هر چه می‌خوانم یا عصبانی‌ام می‌کند یا ناامیدم می‌کند. وسط تلی از پارادایم‌های در هم شکسته نشسته‌ام به تماشای رقصیدن این جوانان پرپر شده و  زاری می‌کنم. 


۱۴۰۴ بهمن ۷, سه‌شنبه

چهره‌ی خونین همبستگی

 برف روی زمین یخ زده. آفتاب صبح افتاده روی برف‌ها و برق می‌زند. از پشت دود نازک سیگار زیباست. خشمگینم می‌کند. زیبایی را برنمی‌تابم. به چه حقی این جهان زیباست وقتی. وقتی. وقتی.

همه‌ی چاپ‌هایم این روزها سیاه و قرمز است. رنگ‌های دیگر خشمگینم می‌کنند. به چه حقی زرد و آبی وقتی. وقتی. وقتی. 
یک روز -کدام روز؟ شب و روز مثل قیر داغ، سنگین و آهسته، در هم گم می‌شوند- پالت را می‌شستم. قرمز و سیاه زیر شر شر آب با هم قاطی شد. رنگ خون. زدم زیر گریه. گریه از بدنم شروع شد،‌ پیش از آنکه ادراکم بهش برسد. اول گریه کردم بعد فهمیدم چرا گریه می‌کنم. به چه حقی شستن خون وقتی. وقتی. وقتی.

هیچ چیز دیگر نرمال نمی‌شود. آیین تکراری پس از فاجعه. ساختن نرمال جدید. نمی‌توانم. در مخیله‌ام نمی‌گنجد که کجا بروم از اینجا که هستم. از این تاریکی غلیظ. از این [که حتی کلمه برای توصیفش ندارم. تاریکی مال آبان بود. مال سوگ ماه‌های پس از ژینا. برای توصیف این حال کلمه ندارم]. نمی‌خواهم جایی بروم. شنیدن و گفتن و فکر کردن به «نرمال» خشمگینم می‌کند. به چه حقی جایی وقتی. وقتی. وقتی.

لباس سیاه زمستانی ندارم به قدر کافی. در هر لحظه یا لباس کثیف پوشیده‌م یا سردم است ولی رنگ لباس‌های دیگر چشمم را می‌زند.خشمگینم می‌کند. رنگ لباس‌های دیگر انگار از جهان دیگری. جهان دیگری که من درش زندگی نمی‌کنم.[«جهان دیگری» را که نوشتم در سرم صدایی خواند «بسازیم از برابری به همدلی و خواهری» و اشک. انگار که نام کسی از مردگانم را شنیده باشم.] جهان دیگری که در آن آفتاب صبحگاهی اجازه دارد زیبا باشد و آبی و زرد معنی دارد و سیاه و قرمز را می‌شود راحت از روی پالت شست و نرمال جدید می‌شود ساخت از پس فاجعه. من دیگر در آن جهان نمی‌زیم وقتی. وقتی. وقتی.

انگار همه‌ی ما حالا در جهان دیگری زندگی می‌کنیم. «هموطن» حالا پیش از هرچیز معنی «هم‌سوگ» می‌دهد انگار. من نمی‌دانم چطور بعضی‌ها هنوز داد و فریاد می‌کنند وقتی. وقتی. وقتی. نمی‌خواهم هم بدانم. در این جهان تازه که من می‌زیم درد کورکننده‌ای هست که همه‌چیز دیگر را در سفیدی‌اش پاک می‌کند. فرقی نمی‌کند مسیح علینژاد یا وحیدآنلاین یا این دوستان خارج نشین سلطنت‌طلب شده یا حتی با کمی کش‌آمدن همان‌ها که جنگ را صدا می‌کنند. من هیچ‌وقت هم‌مسیر این‌ها نمی‌شوم اما اگر همین حالا در خیابان ببینمشان بغلشان می‌کنم که زار بزنیم. چطور کاری جز زار زدن وقتی. وقتی. وقتی. 

همبستگی،‌ بار دیگر از دل سوگ، چهره‌ی این بار خسته و خونینش را از پس آن داد و بیدادها نشانم می‌دهد. در اعماق دردی که ویران می‌کند و چیزی از نو نمی‌سازد. چطور چیزی از نو وقتی. وقتی. وقتی. 

۱۴۰۴ بهمن ۶, دوشنبه

از اعماق تاریک عجز، روزنه‌ای به مددِ مقاومتِ صاحبان عزا

  من همیشه به قدرت رهایی‌بخش سوگواری جمعی ایمان داشتم. سوگواری به عنوان مقاومت. سوگواری به عنوان مبارزه. در برابر هر جنایت جمهوری اسلامی، بخشی از کاری که کرده‌ام فضا ساختن برای سوگواری در کنار دیگری بوده. با دعوت به شعر خواندن با دیگران در ساندکلاود دورهم شعر( مثلا اینجا). با نوشتن. رخدادی که در آن شنبه‌ی جهانی پس از ژینا برگزار کردیم هم نه تظاهرات بود نه فریاد. شعر و موسیقی بود و مهمترین بخش ماجرا برای من آن دقیقه‌های آخر که اسم کشته‌شدگان را خواندیم و برای هر نام زنگی به صدا در آوردیم و سکوت و همه‌ با هم گریه. 

این‌ها را می‌نویسم که بگویم رابطه‌ی من با سوگواری جمعی در برابر خشونت حکومتی تاریخ شخصی استواری دارد، پیش از آنکه بگویم این بار دستم به سوگواری فردی هم نمی‌رسد. 

جز این که سیاه پوشیده‌ام و خیلی گریه می‌کنم. گاهی سر کار همینطور که مشغول کارهای بی‌ربطم اشک می‌ریزم. گاهی از پارتنرم می‌خواهم از خانه‌ام برود بیرون و بلند بلند زار می‌زنم. یک بار رفیق ایرانی‌ام آمد ‌اینجا، با هم آهنگ‌های انقلابی و غیر انقلابی گوش دادیم و گریه ‌کردیم. ولی آن گشایشی که همیشه در سوگواری پیدا کرده‌ام را پیدا نمی‌کنم در این گریه‌ها و سیاه پوشیدن‌ها. گریه‌هایم از جنس عجز و ناامیدی‌است. نه سوگواری. 

گمان می‌کنم ظرفیت لازم برای سوگواری کشتاری از این دست را روانم ندارد. چطور برای ۲۰هزار نفر (یا ۵۰هزار نفر؟) گریه کنم. چطور برای ۲۰هزار کشته (یا ۵۰هزار کشته؟) شعر بخوانم. چطور برای آن‌همه کیسه‌ی سیاه افتاده بر زمین، برای دردی که خانواده‌ها در آن جهنم کهریزک می‌کشند… [با چه فعلی تمام کنم این جمله را آخر؟]  چطور برای جوانی که سه روز زنده در آن کیسه‌ی سیاه… چطور برای مجروحان تیر خلاص خورده... چطور برای کادر درمان که یواشکی دنبال مجروحین می‌گردند تا به خانه‌شان بروند برای درمان… چطور برای سپهر و پدرش… چطور برای رها… چطور برای اینهمه نیمکت‌های خالی. چطور برای تازه داماد و تازه عروس…

چیزی در سبعیت رفتارهای جمهوری اسلامی این بار بود که ناتوانم کرده. من همیشه با خودم می‌گفتم پدران و مادران ما پس از اعدام‌های دهه‌ی شصت هم شعر و سرود ساختند و سوگواری کردند و زندگی. همیشه می‌گفتم اگر آن‌ها توانستند ما هم می‌توانیم. باید بتوانیم. در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید جمهوری‌اسلامی جنایتی چندین برابر عظیم‌تر از دهه‌ی شصت را در سه روز…. [چقدر سخت است برای این جمله‌ها فعل گذاشتن. رفیق آمریکایی‌م دیروز گفت «اگه ترجمه‌ی واقعه سخته، می‌خوای به فارسی بگی من گوش کنم؟» گفتم «واقعه به هیچ زبانی ترجمه نمی‌شه. فارسی من هم کلمه نداره برای اونچه داره به مردمم می‌گذره.»]

کهریزک. کهریزک و تصور باز کردن صدها کیسه‌ی سیاه و خیره شدن به صورت‌های آسیب‌دیده تا پاره‌ی تنت را پیدا کنی. پیدا کنی که تازه مطمئن شوی پاره‌ی تنت مرده. تصور این رنج مرا از پا انداخت.
[مثل همیشه، نیمی از ذهنم به جای زندگی در اینجا و اکنون در سرزمین بی نام و بی مرزِ «اگه ایران بودم» زندگی می‌کند. صد بار خیال کردن که اگر بودم می‌رفتم کهریزک یک بطری آب دست مردم می‌دادم. اگر کسی تنها بود همراهش می‌رفتم در این جستجوی جهنمی. چه می‌دانم. نقطه‌ای از رشته‌کوه رنجی که حمل می‌کنند را…]

حالا کم کم ویدیوهای تشییع. کل کشیدن زن‌ها و روسری‌های سیاه در دست‌هاشان به رقص در آسمان. لباس عروس زنی جلوتر از تابوتش می‌آید. تولد مردی را موقع به خاک سپردنش برگزار می‌کنند. [اسم‌هایشان را یادم نیست و از خودم خجالت می‌کشم]. کل می‌کشند. کل می‌کشند. قطعه‌ی مورد علاقه‌ی صنم را سر خاکش اجرا می‌کنند دوستانش. 

مثل همیشه، فروتنی و awe دربرابر شکل‌های بینهایت مقاومت هم‌میهنانم در ایران. 

این سوگ در شعر و موسیقی و ابزارهایی که تا کنون برای سوگواری جمعی بلد بودم جا نمی‌شود. از این فاصله و محاصره شده در صدای عربده‌ی بخشی از «مبارزین» دیاسپورا که ارزش جان آدمی، ارزش زندگی را نمی‌فهمند یا می‌فهمند و وارد محاسبات «مبارزه»‌شان نمی‌کنند چون جز دوگانه‌ی «شکست» و «پیروزی» چیزی نمی‌بینند، در مواجهه با عظمت و عمق این رنج، خودم را باختم. اما دیدن ویدیوهای سوگواری جمعی در ایران انگار روزنه‌ای باز کرده باشد. گریه کردن با این ویدیوها انگار واقعا از جنس سوگواری‌ست. نمی‌دانم. واقعا نمی‌دانم اینهمه جنایت را چطور باید پراسس کنم که به سوگواری برسم. بخش لجبازی از وجودم هم هست که می‌خواهد انسانیتم را در پراسس نکردن این جنایت تعریف کند. خودم می‌دانم این ره به ترکستان است. راه دیگرش را پیدا نمی‌کردم. صاحبان عزا دارند راهش را نشان می‌دهند. کاش ورژن خودم را، ورژن از فاصله‌ی این سوگواری را پیدا کنم زودتر.

صاحبان عزا، مثل همیشه‌ی این تاریخ خونین، مثل خانواده‌های خاوران و مادران داغدار دادخواه و خانواده‌های کشته‌شدگان هواپیما و ... دارند راهش را نشانمان می‌دهند. 

چفیه vs. کفیه

یکشنبه، ۲۲ بهمن ۱۴۰۲

 دو- سه سال اول که اینجا بودم، در آن فضای لیبرال دانشگاه و کله‌ی خودم تا گردن توی درس و کار و بقا بود، در هیچ فضای همبستگی با فلسطین شرکت نکرده بودم. اولین بار را یادم نیست. ولی یادم هست در دی‌سی چند با گروه‌های معترض را دیدم که چفیه دور گردنشان بود. هربار عضلاتم سفت شد. هربار نفسم کمی تنگ.

بعدتر یادم هست با رفیق مرد فلسطینی‌ام که رئیسم هم بود داشتیم می‌رفتیم سفر کاری. در فرودگاه که دیدمش چفیه دور گردنش بود. ترکیب «رفیق امن» و چفیه فیوزهای مغزم را پراند. تصویر پشت تصویر از خیابان‌های ۸۸ و بسیجی‌ها توی ذهنم پلی می‌شد. به گرفتگی عضلات و نفس‌تنگی، شرم هم اضافه شده بود. که چرا خودم را decenter نمی‌کنم در این موقعیت که درباره‌ی ما نیست. درباره‌ی فلسطین است و مردی که به خاطر همین چفیه و به خاطر اینکه فلسطین را آزاد می‌خواهد (اصلا به خاطر فلسطینی بودن محض) در آمریکا برچسب «تروریست» می‌خورد و هنوز سرش را بالا می‌گیرد و این سمبل سربلند را از خانه‌اش می‌کند توی چشم مأموران TSA. و این ترسِ واکنشی و غریزی که در من شره می‌کند مرا شبیه کسانی می‌کند که از هم‌قطاران من می‌ترسند. از رفیق من می‌ترسند. از من -وقتی دهانم را باز می‌کنم و خانه در لهجه‌ام پیدا می‌شود- می‌ترسند. 

از ۷ اکتبر به بعد، هرجا رفتیم برای اعتراض، هر اکشنی که برنامه‌ریزی کردیم، یکی گفت Bring your signs and flags, wear you Kuffiyeh. ناگهان انگار همه‌ی چپ‌های خواهان آزادی فلسطین یک کُفیّه جایی در کمدشان داشتند. همه‌ی فضاهای اطرافم پر از کُفیّه شد.
در سال‌های بین آن روز در فرودگاه و ۷ اکتبر ۲۰۲۳، خودم را بالاخره decenter کرده بودم و دیگر با دیدن مبارزان راه آزادی فلسطین ترس درم شرّه نمی‌کرد. هنوز ولی نمی‌توانستم دور گردن خودم تصورش کنم. این پارچه‌ی زیبا دور گردن دیگران کُفیّه بود و دور گردن من چفیه می‌شد انگار. بسیجی و آقا و الخ. خیلی دلم می‌خواست همبستگی‌ام را بپوشم در ظاهرم. می‌خواستم هیچ کس نتواند مرا نگاه کند و یاد غزه، یاد فلسطین نیفتد. اما چفیه‌ی لامصب را انقدر نمی‌توانستم که رفیقم برایم گوشواره‌ی پرچم فلسطین درست کرد.

آن روز که بایدن عراق را زد برای تنبیه ایران، کله‌ام آتش گرفت از خشم. از  امپریالیسم جهانی آمریکا و اسرائیل و امپریالیسم منطقیه‌ای سپاه و اینهمه آدم که در منطقه می‌میرند لای آتش این دو. Hirbawi دوباره کُفیّه‌ آورده بود و فروششان را روی وب‌سایتش از سر گرفته بود. فهمیده بودم کُفیّه‌ی سفید و قرمز را چپ‌های فلسطین می‌انداختند و دیده بودم که به اندازه‌ی چفیه‌ی سفید و سیاه اذیتم نمی‌کند. هی رفتم که سفارش بدم. هی صد بار آن سبد را پر و خالی کردم و نشد. تا اینکه در یکی از گروه‌های سیگنال که حول همبستگی با فلسطین و تلاش برای آتش‌بس داریم، یکی گفت دو تا کُفیّه‌ی سفید و قرمز Hirbawi  دارد که می‌خواهد بفروشد. در جا بهش پیام دادم. 

وقتی قرار شد کُفیّه‌ را بیاورد کافی‌شاپ، ساده‌لوحانه خیال می‌کردم مانع اصلی قدم اول بود. خیال می‌کرد ازش می‌گیرم می‌اندازم دور گردنم یا میگذارم توی کیفم و می‌روم پی زندگی‌م. هه. پاکت پلاستیکی شفاف را ازش گرفتم. خداحافظی کردم. نشستم سر میزم. و زدم زیر گریه. ‌طرح حتی نمی‌توانستم از کیسه‌ی پلاستیکی‌اش درش بیاورم و لمسش کنم. به سرخی برگ‌های زیبای زیتون خیره‌ شده بودم  و همه‌ی ترسی که هل داده بودم کنار شرّه کرده بود و می‌خواستم و نمی‌خواستم و نمی‌توانستم. جرئت نداشتم راه بدهم به تصویرهایی که آن پشت منتظر پلی شدن بودند. ته گلویم مزه‌ی اشک‌آور می‌داد. 

پیام دادم به دوستم، که درگیری من را با چفیه می داند. گفتم بیام پیشت که تنها نباشم وقتی این رو درمیارم از پاکت و می‌پوشم؟ گفت « we'll make it an intentional moment»
وقتی رسیدم با شمعی در دست منتظرم بود. با دست‌های لرزان شمع را روشن کردم. پین کوچکی که در پاکت کُفیّه‌ بود و روش نوشته بود غزه را گذاشتم کنارش که وصل بمانم به «چرا»یم. به معنایی که این پارچه این جا دارد. نه به معنایی که آنجا به زور بهش چسباندند بی‌شرف‌ها. نشستم جلوی نور شمع، در حضور آرام و مهربان دوست. و گذاشتم تصویر ها بیایند. توی ذهنم کتک خوردن در خیابان انقلاب بود که تکرار می‌شد. و تصویر خامنه‌ای با دستی روی تفنگ و چفیه‌ای بر گردن و خطبه‌های نماز. گله‌ی بسیجی‌ها. گله‌ی لباس شخصی‌ها. قاسم سلیمانی. تصویر گاردی‌های چهارراه ولیعصر. ماشین‌هایشان در میدان. پسری که له شد. خامنه‌ای روی منبر. توی ذهنم این‌ها بود و جلوی چشمم نور شمع و نام غزه. خیلی گریه کردم. کُفیّه‌ را از پاکتش درآوردم. لمسش کردم و فکر کردم این شاید اولین بار است که من چیزی از آن سرزمین را در دست گرفته‌ام. باز گریه کردم. خامنه‌ای روی منبر و دستی روی تفنگ. میدان ولی عصر. نمی‌خواهم هیچ اشتراکی با آن جماعت داشته باشم. و ناگهان این واقعیت که خواست آزادی فلسطین شاید آن چیزی‌است که با آن جماعت به اشتراک دارم.  با این دریای خونی که بین ما فاصله‌است. باز گریه کردم. همه‌ی این‌ها را از قبل می‌دانستم. اما کُفیّه‌ در دست و مزه‌ی اشک‌آور ته گلو این دانستن را به بدنم رسانده بود. همه‌چیز تازه داشت پردازش می‌شد. 
 به رفیقم گفتم what if I can't do it. گفت yeah.. what if?  جوابم همان جوابی بود که همیشه مرا به هل دادن مرزهایم می‌کشاند. they can't take this away from me. it's not theirs.
همین جا سد شکست. it's not theirs. نه که قبلش حواسم نباشد. اماحواسم این بار جمع شده بود روی مفهوم «تملک». جماعتی که وسط تهران می‌گویند «القدس لنا» فلسطین را آزاد نمی‌خواهند. فلسطین را از آن خود می‌خواهند. همین تفاوت ساده که همیشه می‌دانستمش، ناگهان در تمام بدنم حاضر بود. اشتراکی نیست. بین ما دریا دریا خون فاصله‌است.  همه چیز سر جایش است. من سر جای درستم ایستاده ام. 
انداختمش دور گردنم و برای غزه گریه کردم این بار. 


از بعد از آن مراسم کوچک دونفره، انگار قطب‌نمام دوباره شفاف و دقیق شده. سبک‌تر و محکم‌تر و روشن‌ترم در مبارزه. جادوی دانستن چیزها در بدن.

تولدت مبارک ابولفضل

شنبه، ۲۷ خرداد ۱۴۰۲

 فیلم تولدت رو صدبار نگاه کردم. غافلگیر شدی. یه فیلم برات گذاشتن که توش افراد خانواده‌ت برات آرزوهای خوب می‌کنن و می‌گن دوستت دارن.

بیشتر پسرهای نوجوونی که من می‌شناسم در برابر دریافت محبت و عشق دو جور واکنش دارن. یا تو خودشون گوله می‌شن و shrink می‌کنن، انگار بخوان قلبشون رو از نرمی و محبت دور نگه دارن، قایم شن ازش. یا یهو باد می‌کنن و ادای کول بودن و «بابا این کارا چیه» در میارن. انگار بخوان از سینه‌ی ستبر و پوزخندشون دیوار بکشن دور قلبشون. تو هیچ کدوم از این کارها رو نکردی ابوالفضل. با همون posture گشوده اونجا وایسادی، اونهمه مهر و عشق رو دریافت کردی، خندیدی، گریه کردی، اشکاتو پاک کردی ولی قایمشون نکردی، نفسای عمیق کشیدی. 

همیشه همینطور بودی؟ گشوده و نرم و پذیرای احساسات عزیزانت؟ همیشه می‌ذاشتی دیگران اشک شوقت رو ببینن؟ یا این گشودگی فقط مال فضای خانواده‌ت بود؟ توی اون ویدیو خیلی امن و آروم به نظر میای. دم خانواده‌ت گرم که اینجور امن بودن برات. خانواده‌ت، که اونهمه آرزوی خوب برات کردن اون سال تولدت. که این کثافتا حتی نذاشتن امسال اون حرف‌های قشنگ و اون سیل عشق و محبت رو بیارن سر مزارت. صدای «پسر گلم» گفتن مادرت خیلی قشنگ بود تو ویدیو. هی دلم می‌خواست سرمو بچرخونم اون ویدیویی که تو داشتی نگاه می‌کردی رو ببینم.

یه فیلم دیگه‌ت رو هم صدبار نگاه کردم. با لباس خونه رو یه مبل بزرگ سفید نشستی و داری می‌خندی. کنارت مردیه با موهای سفید. صورتش تو فیلم نیست. پدرته؟  اگه نمرده بودی، می‌نوشتم داری از خنده می‌میری. ولی تو از شوکر و گلوله‌ی ساچمه‌ای مردی. خیلی رها می‌خندی ابوالفضل. ویدیو صدا نداره. روش «از خون جوانان وطن» گذاشتن. صدای خنده‌ت رو نمی دونم چطوریه. ولی تصویر قهقهه‌ت هم مسریه. اگه نمرده بودی آدم از دیدن همون چند ثانیه قهقهه‌ت به خنده می‌افتاد. حالا به گریه می‌افتیم. 

تولدت مبارک. 

زبان: building a home for the body

یکشنبه، ۱۲ خرداد ۱۴۰۲ 

 تقدیم به س. برای تن‌های بی‌قرار و هیچ‌جاهرگزجانشدن‌های اول جوانی‌مان. برای سکوت و تاریک‌روشن دم غروب خانه‌ی جمالزاده. برای جادوی بی‌واژه‌ای که در یکدیگر یافتیم و بازیافتیم. Over and over and over again….


“A story always starts before it can be told.”

– Sara Ahmed


من تهران رو به قصد مهاجرت ترک نکردم. به قصد تحصیل ترک کردم. مطمئن بودم که برمی‌گردم. و جز دوستان نزدیکم، همه‌ی باقی اطرافیانم مطمئن بودن که برنمی‌گردم. می‌گفتن تو یه مدت تو «جهان آزاد» زندگی کنی دیگه اصن دلت نمی‌خواد برگردی اینجا.

۷ سال و نیم گذشته. انگار که هفتاد سال. برنگشتم. نه پیش‌بینی‌ من درست بود، نه هیچ‌کدوم از اطرافیانم. که هر روز از این ۷ سال و نیم گذشته دلم بیشتر دچار آنچه در ایران می‌گذره شده و دوری دردناک‌تر از قبل. و هرروز که گذشته، منی که زیر لایه‌ها شرم و سرکوب و انکار گم شده بود پیداتر شده و رهاتر و آروم‌تر. تابستون چهار سال پیش، روسری رو سرم کردم که برم فرودگاه و از سفر ده روزه‌ی ایرانم برگردم آمریکا. خورد و خاکشیر بودم . تو آینه نگاه کردم و چیزی که مدت‌ها بود پس ذهنم می‌خزید یهو صداش رو بلند کرد. من اینجا نمی‌تونم زندگی کنم. نه به خاطر خانواده و کامیونیتی‌ای که بالاخره تو شهر محل زندگی‌م پیدا کرده بودم (با اینکه معدود بارهایی که بلند از «برنگشتن» حرف زدن بودم اون‌ها رو بهانه کرده بودم) و نه به خاطر ریشه‌های کم‌جون و جوون و تازه‌ای که تو خاک غربت گذاشته بودم.  سخت‌ترین «نه» زندگی‌م رو چند روز قبلش گفته بودم برای محافظت از کرامت خودم. و نه گفتنم با مهر و پذیرش و گشودگی دریافت شده بود. دری باز شده و بود و دیگه نمی‌تونستم با خودم تعارف کنم.دیگه جایی برای مصالحه با هیچ‌چی بر سر کرامتم باقی نمونده بود. به خودم تو آینه نگاه کردم. به روسری سورمه‌ای-سیاه و مانتوی جلوباز کهنه‌ای که باهاش از ایران رفته بودم و دیگه مانتوی سفر ایران بود. وزن همه‌ی سال‌های تلاش برای زن بودن، برای پیدا کردن زنانگی خودم، برای ساختن زنانگی به شکلی که مال خودم باشه، به ناگهان افتاد رو دوشم. اضافه شد به وزن همه‌ی سال‌های تلاش‌ برای عشق‌ورزیدن به شیوه‌ی خودم و تلاش مدام برای شنیده‌شدن و باور شدن و به رسمیت شناخته شدن عشق‌هام. همه‌جام و همه‌چیزم درد می‌کرد. و می‌دونستم دیگه اینجا نمی‌تونم. دو سال و نیم برنگشتم. 


***

خانواده‌ی من نه مذهبیه نه سنتی. از این نظرها خیلی خوش‌بخت بودم. مستقل بودن زن، قوی بودن زن، همه‌ی این‌ها در خانوده‌ی من ارزش بود. و از طرف دیگه،  همه‌ی این ارزش‌ها ترجمه شده بود به زنانه نبودن زن. «جلف». «قرتی». واژگانی که با air of moral superiority بر تن زنانگی و بر هر نشانه‌ای از تنانگی  فرود میومد. نه با خشونت یا حتی خشم. قضاوت سنگینی که با وقار و آرامش اعلام می‌شد. با بینی چین خورده و چیزی از جنس disgust. گمونم برای اوایل نوجوانی من، قضاوت تاثیرگذارتر از خشم هم عمل می‌کرد. فلج‌کننده‌تر. 


حجاب از حدود ۱۰ سالگی شروع شد. به خاطر کانون پرورش فکری. اولین مانتو: کرم، گشاد، ساده. ۱۳ سالگی: سفید یک دست. ۱۴-۱۵ سالگی: دامن‌های بلند و رنگی، مانتوی جلو بسته‌ی سفید/کرم و گشاد، روسری همرنگ دامن. سوال همیشگی، پس ذهن، بی‌واژه: چطور با حجاب اجباری بجنگم بی‌که در تعارض با خانواده قرار بگیرم؟ ۱۶ سالگی: شلوارهای گشاد رنگی، نارنجی، آبی فیروزه‌ای تند، مانتوی سفید نازک، خیلی نازک‌تر از همیشه، تاپ‌های معلوم از زیر مانتو و رنگ‌های تندشون– عصیان.

اولین خط چشمم رو ۱۷ سالگی خریدم. همزمان با برداشتن ابروها. تظاهرات‌های ۸۸، ریچوال آماده‌شدن برای ترک خونه: شال سبز یا مشکی، مانتوی گشاد مشکی، شلوار گشاد مشکی، خط چشم.

 

لحظه‌ها: ۱۸ تیر تو تظاهرات عرق می‌ریزم. دوست پسرم میگه چی پوشیدی زیر مانتوت؟ میگم سوتین. چشماش گرد میشه. می‌خنده. «اگه درگیری شه مانتوت پاره شه چی؟» میگم «مشکل خودشونه. می‌خواستن پاره نکنن» زیباتر می‌خنده. با برقی از غرور و ستایش در چشم‌هاش و لبخند بی‌خیال من، بغل می‌کنیم همو. بدن: انتقام از قدرت حاکم.



سال‌های اول و دوم دانشگاه، دوان به دنبال زنانگی. اغراق. پیرهن‌های تنگ کوتاه برای مهمونی. سورمه‌ای براق. مشکی و کمی سفید. رژ و لاک قرمز. کفش پاشنه‌بلند. تکه ای قرمز/نارنجی/صورتی بین موهای قهوهای. مامان به روشنی معذب بود. هی می‌خواست مطمئن شه با این لباس‌ها راحتم و تحت peer pressure دارم تیپ‌م رو عوض نمی‌کنم. سوال پنهان زیر همه‌ی نگرانی‌هاش: چطور ممکنه دختر من بخواد/انتخاب کرده باشه اینطوری لباس بپوشه؟  برای مهمونی که حاضر می‌شدم، فاصله بین اتاقم تا در خونه رو که معذب و تند تند طی می‌کردم، طوری نگام می‌کرد انگار یه غریبه داره تو خونه‌ش راه می‌ره. یه غریبه داشت تو بدن من راه می‌رفت. به خودم می‌گفتم عادت می‌کنی. می‌گفتم تو سال‌هاست زنانگی رو پس زدی. بلدش نیستی. دوست می‌شی باهاش. به خودت اجازه و زمان بده امتحانش کنی و قضاوتِ شاید از سر مهر مادرت رو دووم بیار.


[دلم نمیاد این رو اضافه نکنم: بعدها، مامان و من با هم رشد کردیم. همینطور که من با زنانگی کشتی می‌گرفتم، مامان هم کشتی می‌گرفت شاید. به شیوه‌ی خودش. در جهان خودش. یا به خاطر من، یا به واسطه‌ی من. شاید هم هیچ کدوم. ولی سال‌هاست دیگه اون قضاوت و غریبگی رو از سمتش احساس نمی‌کنم. هیچ وقت درباره‌ی معنای زنانگی حرف نزدیم با هم. ولی اون هم انگار تو این سال‌ها آشتی‌ خودش با زنانگی رو پیدا کرده. حالا هر کاری با قیافه و لباسم می‌کنم، مامان نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه و نظر می‌ده. گاهی دوست نداره. ولی غریبگی نمی‌کنه دیگه. و قضاوت‌های اخلاقی از این فضای بینمون کنار رفتن. احترامی که برای تغییرات مادرم در این سال‌ها قائلم خودش یه متن دیگه می‌طلبه.
خب. برگردیم]


 به خودم می‌گفتم عادت می‌کنی. می‌گفتم تو سال‌هاست زنانگی رو پس زدی. بلدش نیستی. دوست می‌شی باهاش. به خودت اجازه و زمان بده امتحانش کنی و قضاوتِ شاید از سر مهر مادرت رو دووم بیار.


لحظه‌ها: لغزان روی مرز باریک بین سرخوشی و سگ‌مستی، «سکوت قلبتو بشکن و برگرد»، تصویر مقطع زیر نورهای چشمک‌زن و سفید پارتی، مردی که دوستش دارم پشت سرم. دختری که دوستش دارم و دوستم داره و دوست‌پسرم دوستش داره و دوست‌پسرم رو دوست داره روبروم. از همه‌ی این عشق‌ها، فقط یکی رو اعتراف کرده‌ایم. باقی در سکوت، پنهان، ترسان. دیوانه‌وار می‌رقصیم. چیزی که قراره موهام رو فر و قشنگ نگه داره رو شونه‌هام ماسیده. پاهام درد می‌کنه. خیره‌ شدم به لب‌های دختر، که خیره شده به چشم‌های پسر. خیال می‌کنم چیزی که «اشتباه»ه و داره خفه‌م می‌کنه ما سه‌تاییم و عشق‌های بی‌سروسامانمون. می‌رم بالکن سیگار. اون چیز اشتباه هنوز هست. تنگ و سفت دور بدنم چسبیده. کفش‌هام رو در میارم. موهامو می‌بندم بالا. سیگار رو اغراق‌شده  - و دوندون‌هام رو با خشونت- می‌کشم رو لب‌هام. رژ قرمز -با کمی خون- تو زیرسیگاری غرق می‌شه. بدن: انتقام از خود.


سال‌های سوم و آخر دانشگاه، ازآن خود کردن زنانگی. رنگ‌ها. مهمونی: پیرهن تنگ و کوتاه سورمه‌ای مات، آستینهای بلند، جوراب شلواری و لاک سرخابی. خونه: شومیزهای دکمه دار گشاد روی تاپ‌های تنگ. پیرهن‌های کهنه‌ و نرم‌شده‌ی بابام و دوست‌پسرم. دانشگاه: مانتوی زرد لیمویی. شلوار گشاد و آبی نفتی تیره. روسری آبی تیره. لاک‌های زرد، یک انگشت از هر دست آبی. لاک سورمه‌ای مات. موهای کوتاه. یا: شلوار تنگ مشکی. مانتوی کوتاه مشکی. جلیقه‌ی بلند سبز تقریبا شبرنگ. روسری سبز روشن. (با همین لباس دوبار رفتم وزرا)‌ عصیان آرومی که نه کاملا عاصی بود نه کاملا آروم. می‌دونستم زیبام. راضی بودم از شکل و میزان مقاومتم در برابر حجاب اجباری. کم کم با خط چشم و یکدونه رژی که داشتم دوست شده بودم. و کانسیلری که دوست پسرم رو مجبور کرده بودم برام مارک خوبش رو پیدا کنه و برده بودمش مغازه بهم مشورت درباره‌ی رنگش بده و خریده بودمش. درگیری‌م با همه‌ی اون چیزهایی که نمی‌خوام باشم فضا رو برای خلاقیت باز کرده بود. خلاقیت برای ساختن شکلی از بیان‌ خود که نه زنانگی رو پس بزنه نه به زنانگی تحمیلی جهان وا بده. از لباس تا لحن حرف زدن تا the way I carry myself. استیصال کمی آروم گرفته بود. ولی هنوز چیزی بود که بی‌قراری می‌کرد. اونقدرها هم نمی‌شنیدمش. زندگی عاطفی و جنسی‌م سراسر chaos و destruction بود جز گوشه‌ی امنی که اون موقع‌ها نمی‌فهمیدم چقدر امنه. تو کیاس غرق بودم و حتی یادم نبود که بدنی دارم. دور و منفصل. 

آیرونی: تنها کسی که درگیری‌م با جنسیتم رو جلوش اندکی عریان می‌کردم دوست پسری بود که نه تنها با معیارهای الآنم، که حتی با معیارهای همون‌موقعم - اگه چشم‌هام رو باز می‌کردم و با خودم صادق می‌بودم -  یک مرد سنتی محسوب می‌شه. اون‌موقع‌ها نمی‌دونستم درگیریم با جنسیتمه. فکر می‌کردم با تیپم درگیرم. 


لحظه‌ها: جلوی آینه دارم آرایش می‌کنم برم دانشگاه. دوست‌پسرم می‌گه «قربون خرت خرت آرایش کردنت برم» تعجب می‌کنم. با مهربونی و عشق تو چشماش ادای حرکات دستم موقع آرایش کردن رو در میاره که هیچ ظرافتی توش نیست. جوش میارم. نمی‌تونم توضیح بدم چرا. میگه «به خدا منظوری نداشتم. هرجور می‌خوای آرایش کن. اصن نکن. اون جوری که خودتی - هر جوری هست- قشنگه» تقریبا سرش داد می‌زنم که «ربطی به قشنگی نداره اصن». نه من می‌دونم به چی ربط داره نه اون. ساکت می‌شه. من ترکیب شعله‌وری‌ام از احساس امنیت و کلافگی. فرداش که ماجرا رو تو وبلاگم می‌نویسم، فقط از امنیتش می‌نویسم. انگار بخوام چیزی رو به خودم ثابت کنم. بدن: محلی برای ناپدید شدن. انتقام از هر «دیگری»ای که منو -برای لحظه‌ای حتی- می‌بینه. 


یک سال بعد،‌ آمریکا. ماه‌های طولانی زندگی در گسست کامل از بدن. سکانس‌هایی از مواجهه. از آشنایی. از مشاهده‌ی در سکوت و جذب کردن آنچه که -برای اولین بار انگار- می‌بینم. 

هفته‌ی اول، روز آشنایی اینترنشیپی که هفته‌ی بعد شروع می‌شد. زود رسیدم. آدما دونه دونه میومدن تو. بعضی همدیگه رو می‌شناختن، بعضی نه. یکی از منتورها اومد تو. هرچی نگاهش کردم نفهمیدم زنه یا مرده. لباس‌هاش. موهاش. چهره‌ش. بدنش. And I was mesmerized. شبیه این که توی یه خیابون شلوغ گم شده‌ باشی و موبایلت باتری نداشته باشه، و از دور یکی رو ببینی که آشنا به نظر میاد. درست اون لحظه‌ای که داره یادت میاد طرف رو کجا میشناسی. اون احساس tentative «آخیش». زمان اونجا، تو اون لحظه‌ی قبل از «آخیش» متوقف شد. تا اینکه کسی صداش کرد و به یکی دیگه معرفی‌ش کرد.

 Have you met Mary? She teaches 11th grade.

لحظه‌ی اول، ناامیدی. کاش نمیشنیدم. کاش مجبور نمی‌شدم بفهمم جنسیتش رو. آخ. دو تا فکر دور همزمان:
«کاش مجبور نمی‌شدم بفهمم جنسیتش رو. کاش می‌شد بی جنسیت می‌موند این آدم تو ذهنم.» 

«چه فرقی می‌کرد زن باشه یا مرد باشه؟ چرا اولین سوالم این بود که این زنه یا مرده؟»

فکرها سنجاق شدن پشت ذهنم و در طوفان شغل تمام وقت و همزمان درس خوندن تمام وقت افتادم. هنوز بی‌بدن. 


شعر. مثل همیشه شعر. Spoken word poetry. دریچه‌ی من به جهانی که می‌زنه زیر میز هرآنچه به زور جنسیت به خوردمون دادن. 

همین جاهاست که بالاخره بلند گفتم من استریت نیستم. نگفتم لزبینم و نگفتم بایسکشوالم. نمی‌خواستم اشتیاق و عاطفه‌م رو به «هم مرد هم زن» اطلاق کنم. نمی‌خواستم بگم «برام فرقی نمی‌کنه». نمی‌خواستم به هیچ شکلی به جنسیت وزنی بدم در اونچه که حامل اشتیاق و عاطفه‌ی من به دیگریه، حتی با نفی‌کردنش. Pansexual نزدیک‌ترین واژه بود به همه‌ی این‌ها. حالا که بهش فکر می‌کنم،‌ می‌بینم اونچه که برای خودم می‌خواستم رو، اونچه که از خودم می‌شناختم رو، اول در اشتیاقم و عاطفه‌م برای دیگری تونستم صورتبندی کنم،‌ حتی اگر نصفه نیمه. 


لحظه‌ها:‌ تو کتابخونه‌ی دانشگاه نشستم. استراحت بین دو فصل از پایان‌نامه‌ای که از لای مه افسردگی نوشته می‌شه. Spoken word می‌بینم. یک خط از یکی از شعرها مثل پتک فرود میاد رو قلبم:
"I love the boy in you and I love the girl in you. And everything in between."
و ناگهان، جادوی بی‌قرار سال‌های اول جوانی واژه پیدا می‌کنه. قرار می‌گیره. از نو می‌شکفه. شادیِ کشف، که فرّاره اما ردش می‌مونه. و درد عمیق دیر رسیدن. نه فقط به دیگری. که به خود. تو دستشویی آب سرد می‌پاشم به صورتم. برمی‌گردم به پیپر. تا چند هفته نه درست می‌خوابم، نه درست غذا می‌خورم. بدن: محل بیداری خاطره‌. انتقام از زمان. انتقام از خاطره.


دو سال بعد. شهرم رو عوض کردم برای کار. بعد کارم رو ول کردم. تنها و افسرده‌ بودم. و شعر تنها پناهم بود. خونه رو زیاد ترک نمی‌کردم. اگه بیرون می‌رفتم، ترکیبی از پیرهن‌های کوتاه، بلوزهای مدل مردونه، شلوارهای تنگ. همه‌چیز رندوم بود. با لباس‌هام درگیری کمتری داشتم. افسردگی انرژی‌ای برای درگیری با لباس برام نذاشته بود. همین که خودم رو از خونه بیرون بکشم کافی بود. گمانم همین بود که در رو باز کرد:‌دقیقا هر جوری که می‌خواستم و در لحظه می‌تونستم از خونه می‌رفتم بیرون. با همون لباسی که دو روز باهاش تو تخت ماسیده بودم می‌رفتم مغازه غذای گربه بخرم. الان که فکر می‌کنم، برام عجیبه که چطور همون موقع ربطش به حجاب اجباری و مارکرهای جنسیتی که فراری ازش نداشتم رو نفهمیدم. 


 لحظه‌ها:‌ ایونت spoken wordه. دارم به بغل‌دستیم می‌گم که چقدر شاعری که قراره چند دیقه دیگه اجرا کنه رو دوست دارم.  تصحیحم می‌کنه: they. احتمالا گیج نگاهش می‌کنم که توضیح می‌ده danez's pronouns are they and them. They are nonbinary فلش بک: لحظه‌ای که یکی مری رو معرفی کرد و گفت she. دری باز می‌شه ناگهان. قبل از اینکه به صورتبندی «رهایی از زبان» برسم، دنز میاد روی صحنه.  در طول اجراش، چیزی شبیه معجزه تو ذهنم اتفاق میفته. کسی که رو صحنه‌‌ست به شکل اسلوموشن تو ذهنم از قالب جنسیت خارج میشه. و ناگهان زیبایی همه‌چیز چشمم رو میزنه و نفسم رو بند میاره. صدای قلبم رو می‌شنوم و تپشش رو احساس می‌کنم. گرمم می‌شه. بدن دارم دوباره. زبان: بازگشت محتاطانه. آشتی با بدن. 


 موهام رو کوتاه کرده بودم. نا متقارن. از یک طرف که نگاه می‌کردی مدل پسرونه‌ی سال‌ها قبله. از یک طرف دسته‌ی بلندتری بود که میفتاد روی پیشونی و گوش. لباس‌هایی با کمترین مارکرهای جنسیتی. یا، با هر «دو» جور مارکرها. 


لحظه‌ها: با مامان رفته بودیم دفتر حفاظت منافع ایران. یه باتن‌آپ چهارخونه‌ی‌ سفید و طوسی پوشیده بودم. دکمه‌ی بالاش رو هم بسته بودم. روش یه پلیور سیاه. روسری تو کیفم بود. مامان از اول سرش کرده بود. گفتم تا ازم نخوان سرم نمی‌کنم. دو تا مرد پشت کانتر ورودی نشسته بودن.  کانتر بلند بود. سینه‌هام رو نمی‌دیدن. یه کم به من نگاه کردن، به مامانم، به همدیگه. سوال و اضطراب توی چشم‌هاشون رعدوبرقی از شادی زد تو قلبم. گفت «اسمتون چیه؟» فامیلم رو گفتم. اضطرابشون اوج می‌گرفت، شاید من هم. گفت «نه اسم کوچیکتون». تا اسممو شنید یه بازدم بلند کرد و کفت «خب لطفا یه روسری سرتون کنین»  واژه‌شو نداشتم اون موقع. ولی این اولین تجربه‌ی  distinct من از یوفوریا بود. بدن: به سخره گرفتن قدرت


رفیق عزیزی اومده بود دیدنم. از تنهایی و خستگی می‌گفتم. از کامیونیتی کوییر دوستاش گفت و گفت گفت پاشو بریم شهر ما. یک ماه بعد پاشدم و رفتم. این جابه‌جایی شاید بهترین تصمیم زندگیم بوده باشه. ناگهان افتادن وسط جماعت کوییری که خارج از جریان اصلی گی‌کالچر سفید آمریکا، جهان خودشون رو می‌ساختن. «جنسیت» به عنوان یک مفهوم قدرت اجبارش رو از دست داده بود. و هیچی جز اراده‌ی آدم‌ها نبود که تعریفشون کنه.

اینجا بود که  بازی‌ شخصی و ساکتم با مارکرهای جنسیتی شکل و فرایند طبیعی‌ش رو [باز] پیدا کرد. راحت شد. به چشمم اومد که چطور گاهی زنانگی رو  انتخاب می‌کنم، وقتی می‌خوام به قدرت و جادو و تاریخ و میراثش نزدیک‌تر باشم. و انتخابش می‌کردم. تنها چشمی که دور و برم دنبال ترجمه‌ی انتخاب‌های قیافه و لباس و زبان بدن به جنسیت بود، چشم تعلیم‌دیده و شرطی شده‌ی خودم بود تو آینه.  Unlearn کردنش خیلی آسون بود بین این آدم‌ها. خوش شانس بودم. 

نه می‌خواستم زنانگی رو denounce کنم، نه میخواستم مردانگی رو claim کنم. از مردانگی که متنفر بودم هیچ، دیگه اصالتی برای هیچ‌کدوم هم قائل نبودم. می‌خواستم ناخوانا باشم. نمی‌خواستم از دیگران درخواست کنم لیبل‌های جنسیتی‌شون رو کنار بذارن. می‌خواستم  طوری باشم که دسترسی‌شون به لیبل‌ها قطع بشه. 

می‌دونم برای خیلی از کوییرها، هویت همیشه روشنه و باید بجنگن تا اکسپرشنی که براشون درسته رو داشته باشن. و اگه یک نفر دیگه جرئت کنه بهم بگه نان‌باینزی هویت نیست و بیان جنسیتیه (به خصوص از اونها که از «بیان جنسیتی» به عنوان کلمه‌ی wokeتری‌ برای‌fassion choice استفاده میکنن) ممکنه به خشونت متوسل شم. در کنار این‌ها (و نه در مقابلشون/با وجودشون) می‌دونم که برای من پیدا کردن زبانی که باهاش هویتم رو بفهمم و توضیح بدم از مسیر بازی با اکسپرشن‌ها ممکن شد. با باتن‌آپ‌ها و تی‌شرت‌ها و پیرهن‌ها و کروات‌ها و bolo tie ها و گوشواره‌ها و هودی‌ها.  می‌دونم هم که برای من همین گسست هویت وبیان جنسیتی هم نتیجه‌ی مستقیم سرکوب و به بند کشیدن bodily autonomy ه. نتیجه‌ی انتخاب نداشتن در چطور دیده شدن. که هر کاری میکردم، حجاب اجباری، با هزارجور مقاومت و هل دادن مرزهاش هم، هنوز پررنگ‌ترین مارکر جنسیتی بود. از صدمتری، بلافاصله: زن.

در یه سطح خیلی خیلی  خفیف‌تری، ضمایر انگلیسی همین کارو می‌کردن. اکسپرشن رو رها کردم از دوگانه‌ها، و خوردم به دیوار زبان. خودت رو معرفی می‌کنی و ضمایرت رو می‌گی. درباره‌ت با ضمایرت حرف می‌زنن. و شبیه روسری دور گردن، از صدمتری، قبل از اینکه یه کلمه حرف زده باشی: زن.  اینطور شد که ضمیر رو عوض کردم. در قدم اول، نه برای embrace کردن هویت نان‌باینزی. که برای قطع دسترسی دیگران به فرایند genderکردن من. آره، making a statement. ولی نه از جنس‌ «من نه زنم نه مردم»، نه از جنس «من هم زنم هم مردم»، و نه حتی از جنس «من فراتر از زن بودن یا مرد بودن معنی دارم». بیش از هرچیز، statement ی‌ شبیه «جنسیت فیک‌ه. And you dont get to decide or guess or project that on me»


لحظه‌ها: کودک چهار یا پنج ساله، با چشمهای گشاد به پارتنرم نگاه می‌کنه. Are you a boy or a girl? انقدر این سوال رو از بچه ها شنیده که جوابش و لحنش و نگاهش آماده تو جیبشه. کمی به بچه‌ نگاه می‌کنه. با چشم‌های مهربون و لحن matter of factطورش می‌گه Yes. بچه می‌گه oh. بعد با سوال به من نگاه می‌کنه. لبخند می‌زنم. ابروهاش گره می‌خوره. What about you? Are you a boy or a girl? لبخند می‌زنم. می‌گم No. کم با گیجی نگاهمون می‌کنه و بعد می‌خنده، انگار که ناگهان چیزی فهمیده باشه. "Well I'm a boy" و می‌ره پی بازی‌ش. همه چیز این گفتگوی کوتاه انقدر درسته که قلبم گشاد می‌شه.  تک‌تک جملات این گفتگوئه که جنسیت منه. نه فقط اون «نه»ای که در جواب سوال دوگانه‌ش پرسیدم. «نه» و «آره» در جواب سوالی که با «یا» پرسیده می‌شه، همه با هم، جنسیت منه.  زبان:  building a home for the body


همین‌جاها بود که اون سفر ایران چهار سال پیش رو رفتم. و تو دوسال و نیم بعدش که خودم رو  دور نگه داشتم از ایران، تو این فضای خارج از fake-genderی که برای خودم ساختم، بالیدم و آزمودم و جوونه زدم و شکفتم. رهایی از جنسیت. بازی با جنسیت. leaning into gender whenever I choose to, in whatever way that I choose to.


دو‌سال و نیم بعد از «اینجا نمی‌تونم»، برگشتم تهران. زمستون ۱۴۰۰. شال و روسری و مانتو رو پوشیدن روی بلوز مردونه‌هام خیلی سورئال‌ بود. برای بار هزارم خورد تو صورتم که حجاب اجباری چقدر سورئاله. بر خلاف انتظارم، اینکه ملت بهم میگفتن «خانوم» اونقدر اذیتم نمی‌کرد. اون تیزی “ma’am” خطاب شدن تو انگلیسی رو نداشت. ولی اون تجربه‌ی embodiedی که از تو دست گرفتن جنسیت و بازی باهاش و انتخابش و همه‌ی اون‌ها داشتم، دوباره افتادن تو دام جنسیت رو خفقان‌آورتر از قبل کرده بود.

تمایز مهم: دوباره افتادن تو دام «جنسیت»، نه دوباره افتادن تو دام «زن بودن» . زن بودن برای من دام نیست. نبوده هیچ وقت. به خصوص زن بودن در ایران. And yes, im acutely aware of the irony here. اما با وجود شدت غیرقابل‌مقایسه‌ی  ستم جنسیتی در ایران با هرجای دیگه‌ای که تاحالا زندگی کردم،  زن بودن در ایران برای من نه یه سرنوشت محدودکننده، که یه پرکتیس رهایی‌خواهه. مبارزه‌ی‌ روزمره. با دنیا عوضش نمی‌کنم.

این تجربه از زن بودن البته تحت تاثیر هزارجور امتیازی که من دارم تعریف شده. هرجا می‌نویستم «زن بودن»، کاملش هست «زن فارس مرکزنشین مرفه بزرگ‌شده در خانواده‌ی غیرمذهبی و غیرسنتی بودن»ه.


لحظه‌ها: حدود ۹شب، تو یه کوچه‌پس‌کوچه‌ای که جای نگه‌داشتن نیست پنچر می‌کنم. دو کوچه پایین‌تر یه مکانیکی هست. داره می‌بنده. بهش میگم «میشه ماشینو بیارم رو چال شما لاستیک عوض کنم؟ زاپاس دارم ولی جای وایسادن نیست هیچ‌جا» لحن و نگاهش ترکیبی از تعجب و سرزنش و patronizing ه. «خودم برات عوض می‌کنم آبجی»  ماشینو می‌برم تو. اصرار دارم که یه گوشه واینستم. نمیدونم چرا. مانتوی بلندمو میذارم تو ماشین. آستینامو می‌زنم بالا. گوشواره‌مو درمیارم. باز با اصرار خودم زاپاس رو از صندوق درمیارم. شکل راه‌رفتن و ایستادنم رو رها‌تر و گشادتر می‌کنم. گپ می‌زنیم و لاستیک رو عوض می‌کنه. آخراش دیگه «آبجی» از دهنش افتاده و اون  لحن برادربزرگونه‌ی «بیا نجاتت بدم»ش کمی کرنگ شده. ولی تلاش بدنم برای تقلید مردانگی بهم حال تهوع داده. زبان بدن: Can I ever belong here again?


حجاب اجباری رو سال‌ها تحمل کرده بودم. مبارزه‌ی روزمره باهاش بخشی از هویتم بود. حجاب، به خودی خود، من رو از شهرم و خونه‌م نرونده بود. اما تهران جنسیت رو به من تحمیل می‌کرد. بخش زیادی‌ش رو گردن دیسکورس می‌نداختم. اینکه من اینجا نمی‌تونم به غریبه‌ها بگم من زن نیستم و مرد نیستم، حتی اگه بخوام. و سه هفته کافی بود برای اینکه مطمئن شم نمی‌تونم زیر اجبار مدام جنسیت زندگی کنم. صادقانه‌ترش اینه که «نمی‌خواستم». انتخاب روشن بود: یا بیا اینجا بمون که دلت گیره، و در ازاش مدام و بی‌اراده‌ی خودت زن باش. یا بمون همونجایی که کرامتت نفس کشیده ولی  دلتنگ و همیشه کمی خالی زندگی کن. و من کرامتم رو انتخاب کردم و به ریشه کردن این سر دنیا ادامه‌دادم.


بعد از کشته شدن ژینا، دیگه نمی‌تونستم. هرچقدر می‌نوشتم، هرچقدر ایونت می‌رفتم، فایده نداشت. بدنم مال خودم نبود دیگه. بدنم خیابون رو می خواست و اگه تهران نمی‌شه پس اصن می‌خوام نباشم. روح سرگردان و سوگوار. باید می‌رفتم خونه. زمستون پارسال رفتم تهران.  و قیام ژینا همه‌چیز رو، همه‌چیز رو عوض کرده بود.

لحظه‌ها:‌صبح اول که رسیدم خونه. می‌خوام لباسامو بذارم تو کمد که چمدون رو از جلوی چشمم بردارم. یه طرف کمد شده انباری. نصفش مونده، پر از چیزهایی که نبرده بودم: چند تا مانتو، و اون دو تا پیرهن سورمه‌ای و سفید-مشکی. اوج اغراق‌شده‌ی دویدن دنبال زنانگی. همه رو از کمد درمیارم. باتن‌آپ‌ها و هودی‌هام رو می‌ذارم جاشون. هنوز خوابالودم و آماده‌ی سمبولیسم اتفاقی لحظه نبودم. My heart breaks open. دقیقه‌های طولانی به کمدی که لباس‌های نوجوونی و جوونیم رو توش می‌ذاشتم خیره می‌شم که حالا این لباس‌ها، این من، جاشون رو گرفته. به خودم خیره می‌شم تو آینه‌ی باریک کنار کمد. آینه‌ای که ده سال پیش، جلوش برای پارتی رفتن حاضر می‌شدم بی که بهش نگاه کنم. سلام ناهید خسته و پریشون سال‌های دور. دستتو بده به من. امنیم. بیا.


خیابون، کافه، خونه‌ی دوست، کتاب‌فروشی. همه جا. جز اون شالی که تو کیفم می‌ذاشتم، همه‌چیز بیان جنسیتی‌م رو انتخاب می‌کردم. هودی و باتن آپ کمی گشاد روش. موهای کوتاهم. آرایشی که گاهی داشتم و گاهی نداشتم. 

و ناگهان، دیگه مهم نبود دیگران من رو چطور می‌بینن و چطور ترجمه می‌کنن. دم دکه که می‌خواستم فندک بخرم، طرف چند ثانیه مکث می‌کرد تا تصمیم بگیره چی خطابم کنه. با اینکه همه درنهایت با شنیدن صدام یا با نگاه کردن به سینه‌هام یا جای خالی ریش روی صورتم، تصمیمشون رو می‌گرفتن و «خانم» می‌شدم. اون چند ثانیه مکث خودش با قدرت یوفوریک بود. انگار همه‌ی اون وزنی که به دیسکورس داده بودم پودر شد رفت هوا. ضمایرم، پس زدن فعالانه‌ی لیبل‌ها، قطع دسترسی آدم‌ها به فرایند genderکردن من، هیچ کدوم دیگه اونقدر مهم نبود. من داشتم تو خیابون انقلاب قدم می‌زدم، و بیان جنسیتی‌م دقیقا، بی کوتاه اومدن، بی مصالحه، اون چیزی بود که انتخاب کرده بودم.


لحظه‌ها: وارد بانک می‌شم. نزدیک در، پشت به باجه‌ها، یه نفر نشسته فرمی رو پر می‌کنه. موهای بلند داره  و ریش و خط‌ چشم کلفت. دلم می‌خواد بغلش کنم. نوبتم که می‌شه، از کنارش رد می‌شم و می‌رم دم باجه. روز آخر سفره. تصمیم‌م رو قبلش گرفته‌م: اگه بگه روسری سرت کن، میام بیرون. کارم اونقدر واجب نیست. خانومی که پشت باجه نشسته با شیطنت نگام می‌کنه. مسئول باجه‌ی کناری آقاییه که ترکیب کنجکاوی و سوال و خجالت داره چهره‌ش رو ذوب می‌کنه. آرایش ندارم و صدام هم به خاطر سرفه‌های آلودگی هوا کمی بم‌تر از معموله. خانومه می‌گه کارت ملی‌ت رو بده. کارت رو که می‌بینه می‌خنده. «ااا تو دختری؟ خوب گولمون زدی‌ها. فک کردم پسری» می‌خندم. می‌گم «نمی‌دونم گول چی رو خوردین ولی من چیزی نگفتم» مکثش، جرقه‌ی سوال تو نگاهش، دهنش که باز می‌شه چیزی بگه و بعد دوباره بسته می‌شه. جفتمون می‌دونیم گول چی رو خورده. آقای باجه‌ی کناری می‌خنده می‌گه «وای خدا پدرتو بیامرزه من پنج دیقه‌س دارم فکر می‌‌کنم این خانوم چیه، ایشون چی‌ان» منظورش از «ایشون» همون کسیه که با موهای بلند پشت به این‌ها نشسته. با این حرف، طرف سرش رو برمی‌گردونه، میگه «من؟» آقاهه با دیدن ریش طرف می‌گه «خب خداروشکر دیگه همه‌ی سوالهام برطرف شد» من و اون به هم لبخند می‌زنیم. به آقاهه می‌گم «مطمئنین؟ بعید می‌دونما» لبخند اون آدم مو بلند گشادتر می‌شه. آقاهه با گیجی نگاهمون می‌کنه. می‌خنده و سرش رو تکون می‌ده. ما چهار نفر غریبه‌ایم که ساعت ۱۰ صبح داریم تو بانک درباره‌ی هویت و بیان جنسیتی گپ می‌زنیم و شوخی می‌کنیم، بی که درباره‌ی هویت و بیان جنسیتی حرف بزنیم. گوربابای دیسکورس. زبان: آشتی بدن با شهر. 


هرچی که بعد از این می‌نویسم، فقط با این یادآوریه که معناداره: تجربه‌ی من در ایران عمیقا به امتیازات اجتماعی و طبقاتی‌م، و به passing privilege م گره خورده. امکان‌هایی که قیام ژینا برای من ایجاد کرده، هنوز برای زنان ترنس -و به شکل متفاوتی برای مردان ترنس- عمیقا خطرناک و غیر ممکنه. همینطور برای خیلی از افراد نان‌باینری، به خصوص  کسانی که در زمان تولد به عنوان مرد جنسیت‌گذاری شدن.  راه درازی باقی مونده. و من بیشتر از همیشه متعهدم به هرکاری که ازم بربیاد از  دور، برای اینکه زندگی  همه‌ی افراد ترنس و نان‌باینری، با کرامت انسانی‌شون، در امنیت کامل، در ایران ممکن بشه.


گاهی به خودم تو شیشه‌ی یه مغازه‌ای نگاه می‌کردم، و می‌خواستم بشینم کف خیابون گریه کنم برای همه‌ی این سال‌ها. برای آرزویی که نمی‌دونستم دارم. برای چیزهایی که می‌خواستم و نداشتم، چیزهایی که نداشتنشون رو  گردن دیسکورس و زبان می‌نداختم، همه‌ش همینجا بود. در بدن خودم. و آخ. آخ از یوفوریا تو خیابون‌های خونه، که زمین تا آسمون فرق داشت با یوفوریا تو شهرهای دیگه‌ی این دنیا. مداوم‌تر بود و اون rush آدرنالین رو نداشت. آروم‌تر بود. پخش‌تر در تمام بدنم و بودنم. و قابل اعتمادتر انگار. 

یوفوریا: being at home in your body and in your expression. یوفوریا: نخ درخشانی که بدن و بیان جنسیتی رو به مفهوم «خونه» وصل می‌کنه.

۶ ماه قبل از این سفر، جایی نوشته بودم:

Being queer is the best thing that I have figured out about myself. It has also (like every-fucking-thing else in my life) complicated my relationship with “home.”

Here are a few reminders for me this pride month:

1. It is not because of queerness that Tehran doesn’t fully feel like home anymore. It is because of the hurt that I experienced , not from the state, but from friends, close and not, as I nested into this identity. Queerness didn’t cut my roots. I did. I chose to. Because the soil wasn’t safe anymore.

2. It is, though, because of queerness that [my new cities] feel so closely, almost, like home. Queerness expanded what home and family can mean, look like, and feel like. Queerness took my hand, said “come look at this abundance” and I chose to learn. To grow. To put down roots. 

3. Queerness says you have homes everywhere. Queerness says it’s ok to not have A home anywhere. On the good days, that is all the home I need.

4. “Home is where all your attempts to escape cease.” — Naguib Mahfouz

5. One day, my body will be home enough. It is because of queerness that this idea feels even possible, in the body that has housed me during all that I put myself through before arriving at this magical world.


(ببین که چطور همینجا هم نقش حکومت رو در این آوارگی رد می‌کنم. ببین که چطور زخم و ترامای ستم ساختاری رو گردن روابط بین‌فردی می‌ندازدم. ببین که همینجا هم توان روبرویی باهاش رو نداشتم وقت نوشتن)‌

این رو نوشته بودم، به امید و باور اینکه روزی بدن من، هرجای دنیا که باشه، برام «خونه» خواهد بود. همچون بنفشه‌ها شاید. بی‌قراری و دلتنگی تهران همیشه تو تن و روان و ذهن من زنده‌ست وقتی تهران نیستم. این «کاش تهران بودم» مدام، در تمام هفت سال و نیم گذشته ارتباط من رو با بدنم، با بدنی که تهران نیست، پر از چاله چوله کرده و دسترسی‌م به تجربه‌های بدن‌مند رو ازم گرفته. خونه تو موبایله. تو واتزپ و تلگرام و توییتر. و تجربه‌ی من از خونه هم تو ذهنمه. تو روانمه. تو بدنم نیست. و چطور آدم «در بدن خودش خونه داشتن» رو تجربه کنه وقتی حتی ارتباطش با بدنش مدام قطع و وصل میشه؟
حالا، تو نگاه کنجکاو و گیج مردم، تو لبخند‌ها و سرتکون دادن‌ها و به هم خیره‌شدن‌های از دو طرف خیابون با کوییرهای دیگه، و از همه عمیق‌تر تو نگاه خودم تو شیشه‌ی مغازه‌های انقلاب و بلوار و ولی‌عصر و تجریش، در بدن خودم خونه داشتن رو تجربه کردم. به تمامی. بدون اون صدای مدام «کاش تهران بودم/ باید تهران می‌بودم/ چرا تهران نیستم» که گاهی به «تقصیر این بدنه که من الان تهران نیستم» می‌کشید و به دنبالش از بدن خودم به هزار شکل انتقام می‌گرفتم. شهر و بدن و خیابان و ذهن و این قلب دربه‌در. حالا خونه بودم. در شهر و در بدنم.

ناگهان دوباره انتخابی داشتم: من می‌تونم تهران زندگی کنم، اگه بخوام. من می‌تونم تهران زندگی کنم و bodily autonomy و آزادی پوشش برام کافی باشه تا کرامتم رو از زیر یوغ جنسیت نجات بدم. لحظه‌ی رهایی: شوق اکنون، در هم تنیده با حسرت گذشته. 


هفت سال و نیمه که چاهِ «حجاب اجباری چه چیزایی رو از من گرفت؟» رو در خودم می‌کنم و هنوز هی عمیق‌‌تر می‌شه. هی چیزهای بیشتری پیدا می‌کنم. هی این عبارت «یه تیکه پارچه» سنگین‌تر و غیرقابل‌تحمل‌تر می‌شه وقتی برای توصیف حجاب اجباری استفاده می‌کنن. هفت سال و نیمه که رد تحقیر و تحمیل و محدودیت مزمن و خشم فروخورده‌ی روزمره و کرامت پایمال شده رو بر روانم پیدا می‌کنم و برای التیامش تلاش می‌کنم.  این یکی ولی فرق داشت. حجاب اجباری چیز جایگزین‌نشدنی‌ای رو از من دزدیده بود. چیزی که حتی براش نجنگیدم چون نمی‌دونستم بازیافتنش ممکنه، و همون اندک التیامی که با جنگیدن به دست آوردم همیشه رو هم از خودم دریغ کردم. و عمق زخم رو، عمق ستم رو، تازه وقتی فهمیدم که التیام و بازپس‌گیری ممکن شد. 


این زمستون،  دستاوردهای قیام رو زندگی کردم انگار. تا رهایی راه زیادی مونده. من اما ( با امتیازاتی که دارم  و امنیت و دسترسی‌ای که باهاشون میاد) برای سه هفته شمه‌ای از آزادی رو در اکنون تجربه کردم. نه که شاهد امکان‌پذیری‌ش در آینده بوده باشم. نه که قدم زدن در تهران ۱۴۰۱ «امیدوار»م کرده باشه. قدم زدن در تهران ۱۴۰۱ تجربه‌ی بدن‌مند آزادی بود برای من. بی حجاب و بی‌جنسیت.


به مامانم گفتم شاید بخوام برگردم. گفت «من می‌دونستم تو آمریکا بمون نیستی.» ناگهان همه انگار می‌دونستن. نه که خودم ندونم. منم می‌دونستم آمریکا بمون نیستم. کجا می رفتم ولی؟ جایی رو نداشتم که بهش برگردم. 


این قیام، این آدم‌ها و مبارزه‌ی هرروزه‌شون برای زن و زندگی و آزادی، راه بازگشت من به خونه رو هم باز کردن. قدردانی و فروتنی‌ و دینی که حس می‌کنم انقدر عظیمه که هربار با یادآوری‌ش کمرم تیر می‌کشه و قلبم  وسیع و زنده می‌شه. شمایی که در خیابون می‌جنگید، شمایی که اون قدم آخر رو از «هل دادن مرزهای حجاب اجباری» به «حذف حجاب اجباری» برمی‌دارید با شجاعت و پیگیری‌تون، من، در شخصی‌ترین و intimateترین لایه‌های بودنم،  تا ابد بهتون مدیونم. 


 دوشنبه، ۱۹ دی ۱۴۰۱

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند.  

و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده‌ بود

چهارشنبه، ۹ آذر ۱۴۰۲

 از وقتی پست قبلی را نوشتم انگار سال‌ها گذشته. دیگر دستم به آن امید و پویایی نمی‌رسد. زیبایی‌های جنبش از دسترسم خارج شده و چیزی جز خون و تاریکی و فرصت‌طبی و تمامیت‌خواهی ها را نمی‌بینم. ایراد ماجرا از من است. از تاریکی که سرریز کرده. از جنگ‌های هرروزه‌ی شخصی‌ام. از -طبق معمول- تصور اشتباهم از توان و ظرفیتم.


بعد از پست قبلی، می‌خواستم چیزی بنویسم درباره‌ی تضادهای درونی جنبش. درباره‌ی اینکه نوشتن از نشانه‌های مبارزه با زن‌ستیزی و مردسالاری بدون اشاره به بروزهای مردسالاری در کنش‌ها و انتخاب‌های جمعی، تزویرآمیز و غیرصادقانه است. می‌خواستم از ویرانی‌طلبی و حذف بنویسم. از نگرانی‌هایم و نقدهایم. 
می‌خواستم چیزی درباره‌ی یونیسف بنویسم و به طور کلی ارتباط مخدوش و پارادوکسیکال ما با نهادهای بین‌الملی. 
می‌خواستم درباره‌ی راه افتادن دیاسپورا پشت سیاستمداران اولترا راست آمریکا و اروپا بنویسم.

ولی نه با سرعتی که مسائل می‌روند و می‌آیند می‌توانم کار کنم، نه توان آهسته و پیوسته پیگیری کردن اهدافم را دارم. احساس گناه و شرم ناتوانم می‌کند. حتی وقتی می‌دانم این شرم مال من نیست. این ناتوانی گناه من نیست. 

یک پروژه باقی مانده که می‌توانم کج‌دار و مریز نقشم را در آن به انجام برسانم. همان پروژه هم به طور بی‌ربط و شرم‌آوری مدام به زخم‌های شخصی‌ام برخورد می‌کند. 

نمی‌دانم چطور برگردم. دیگر یک قدم جلوتر که هیچ، سر جای خودم ماندن و زیر پتو قایم نشدن و زیر غصه یخ‌نکردن را هم یادم رفته. فرو و فروتر می‌روم. 

***

نوشتن همین کمی سبکم کرده. حالا از آنچه باقی‌مانده و ادامه می‌یابد بنویسم:

شعرها. این هفته‌ها بیشتر شنونده‌های ساندکلاود از ایران بوده‌اند. چند نفر از کسانی که شعر فرستادند برایم هم ایرانند. روشنم می‌دارد.

نام‌ها. آرشیو خبرها و توییت‌ها و یادداشت‌هایی که دارم جمع می‌کنم تا بعدتر قصه‌هایشان را بنویسم. رها نکرده‌ام هنوز. گاهی می‌روم قصه‌هایی که قبلا نوشتیم را نگاه می‌کنم. یادم می‌آید جدال با فراموشی را. یادم می‌آید اهمیت نام‌ها و زندگی‌ها را. 

ادامه یافتن در یکدیگر. حتی در دیگری دور. خودم نیستم که درباره‌ی low ego, high impact acts of resistance بنویسم. اما کسانی که قبل‌تر دعوتشان کرده بودم دارند لیست را ادامه می‌دهند.  در جدال با فراموشی. اهمیت قصه‌ها. 

یوگا. وسط غم‌ها و شلوغی‌ها و بی‌حسی‌ها و دردها. هفته‌ای دو روز سه تایی‌مان روی زوم می‌رسیم به هم. روی مت. احوال‌پرسی کوتاهی هم می‌کنیم بعدش. بازگشت به بدن. یا لااقل، تلاش برای حضور در بدن برای ده دقیقه روی مت یوگا. 

خانه. اسباب‌کشی این بار ترکیب پیچیده‌ای از سوگ و رهایی‌ست. خانه‌ی جدیدم را دوست دارم. دیگر با الف زندگی نکردن غمگینم می‌کند. ولی خانه‌ی جدیدی که «جای خالی الف» را بر پیشانی‌اش داغ نزده‌اند آزادم می‌کند. خانه را که می‌چینم به زن‌زندگی‌آزادی فکر می‌کنم. دیوارها را پر از عکس‌های زنان ایران خواهم کرد. پر از نقاشی‌ها و عکس‌های این دو ماه. جنبش را به خانه می‌برم. خانه می‌سازم. به فال نیک. 

این انقلاب زنانه‌ست، کل نظام نشانه‌ست - ۱

چهارشنبه، ۱۱ آبان ۱۴۰۱

 این روزها طور دیگری به این شعار فکر می‌کنم. هرچه بیشتر می‌گذرد و جنبش عمیق‌تر و پایاتر می‌شود، بیشتر از مردانه نبودن این انقلاب به وجد می‌آیم. آنچه در این انقلاب می‌گذرد هرروز مردانگی سمی برآمده از مردسالاری را به چالش می‌کشد. نه فقط با مطالبات و آرزوهایش برای آینده. که در روایتش از امروز. در شکل بودن تک تک مبارزینش درست وسط این بلوا.

این انقلاب دیگر مردانه نیست. و نه فقط نظام جمهوری اسلامی که کل نظام مردسالاری را نشانه گرفته است. 

انقلاب بدن‌ها
مردسالاری بدن زن را فقط برای لذت و سلطه‌ی مرد یا نهایتا تولید و تغذیه‌ی بچه به رسمیت می‌شناسد. غیر از این، بدن زن نامرئی‌ست. نباید دیده و شنیده شود. «زن» موجود قدسی بی بدن. مادری که بچه را می‌زاید و شیر می‌دهد ولی در حین همین تعاملات تمام تنانه هم بی‌بدن است. زن معترض هم حتی توده‌ای بی بدن که شعار می‌دهد. روح بلندشان و احساس مادرانه‌شان و بهشت هم که زیر پای فداکاری‌هایشان.
این انقلاب اما انقلاب بدن‌ها و فیگورهاست. از همان روزهای اول: «انقلاب فیگوراتیو زنانه، اندرکنش بدن‌ها و تصاویرشان»

بازتعریف قدرت
مردسالاری قدرت را با زور و نترسی تعریف می‌کند. کشته‌مرده‌ی زور و نترسی است اصلا. کشته‌مرده‌ی فیگور مردانه‌ای که کتک هم که می‌خورد آخ نمی‌گوید. صلابت. قدرت مردانگی که در تاثیر نپذیرفتن از جهان بیرون معنا می‌شود و در توانایی اش برای زور گفتن. مجسمه‌ای که زیر شکنجه تاب می‌آورد و صداش در نمی‌آید. می‌میرد و صداش در نمی‌آید. شهید. انسان مورد علاقه‌ی جهان مردسالار مجسمه‌ای است که از گلوله نمی‌ترسد. از مرگ نمی‌ترسد. مرگ را به زانو در می‌آورد. قوی‌ست. کتک می‌زند. پاش که بیفتد سر ناموسش را هم می‌برد ولی تن به شکست نمی‌دهد.
مردسالاری خیال می کند اگر مردی را به زانو درآورد، صورت کتک خورده اش را بیاورد در انظار عمومی که بگوید اشتباه کرده، دیگر آن مرد ویران شده. مردسالاری مردانگی(سمی)  را از مردان میگیرد به این خیال که نابودنشان کرده. از مردی افتادند. زنی که اعتراف اجباری می‌کند را خیال می‌کنند نابود کرده اند چون از «روح بی بدن فداکار» به انسانی با بدنی رنجور تبدیل شده و حالا تحت تاثیر خشونت دارد تصمیمی برای خودش می‌گیرد. تصمیمی که در روایت فداکاری و بی‌بدنی جا نمی‌شود. خیال می‌کنند با این کارها زنانگی این زنان را از زنانگی پذیرفته و تحسین شده به زنانگی پست و تقبیح شده تبدیل می‌کنند. 
خودشان می‌دانند کسی محتوای اعتراف را باور نمی‌کند. اما خیال می‌کنند با به اعتراف کشاندن آدم‌ها، انسانیت و تاثیر و احترام و اعتبارشان را، قدرت‌شان را، از بین می‌برند. چون مردانگی‌ و زنانگی‌ای که برایشان تعریف کرده‌اند را ازشان می‌گیرد. 
از توماج تا الناز رکابی تا شروین تا سپیده رشنو تا هر زنی که در چند سال گذشته بعد از انتشار روایت آزار دیدن از مردی در قدرت، با زبانی غریبه و کلماتی تو خالی نوشت «اشتباه کرده بودم و عذر می‌خوام». همه‌ی «پیام دریافت شد. سرت سلامت» ها و «تو قهرمان مایی»ها و «متاسفم بابت هر فشاری که روته. دوستت داریم. دمت گرم» ها که نوشتیم زیر این اعتراف‌ها. پخش نکردن ویدیوها. این نظام مردسالار دیگر دسترسی‌ای به آنچه در انظار عمومی «قدرت» افراد را تعریف می‌کند ندارد. 
بی‌اعتبار شدن اعتراف اجباری برای من یکی از پررنگ‌ترین نشانه‌هاست. که قدرت دیگر طبق دستورالعمل‌های نظام مردسالاری توزیع نمی‌شود. 


باز تعریف شجاعت
 زنان زیادی را می‌بینم که جنبش را در خیابان و روز به روز با نپوشیدن حجاب اسلامی پیش می‌برند، ولی تن به چارچوب بی‌خود و غیر انسانی «قهرمان تنرس و شکست‌ناپذیر» نمی‌دهند. از ترس هایشان می‌نویسند. از «امروز نتوانستم»هایشان. مردانی را می‌بینم که از درد و احساس بی‌‌پناهی می‌نویسند. و برای این نوشتن‌ها تحسین می‌شوند. زنانی که مدام با صداهای مردانه‌ای که به آن‌ها دستور شجاعت انقلابی می‌دهند می‌جنگند و از اضطراب و تپش قلب و عرق سرد و لرزش دست‌هاشان وقتی بی روسری از جلوی پلیس عبور می‌کنند می‌نویسند. و این شجاعت در عین ترس، و نه در غیاب ترس، بیشتر از همیشه دیده می‌شود و به رسمیت شناخته می‌شود. بیشتر از همیشه روایت می‌شود. 

درخواست‌های «به ما لبخند بزنین»  هم مهم هستند. در کنارش زنانی که در خیابان به کمک هم می‌آیند با نوشته‌های کوچک از سر قدردانی و حمایت. آب‌نبات. گل سر. این عبور از فیگور قهرمان‌های تک، بی‌نیاز، پرزور . این به رسمیت شناختن ترس و نیاز به دیگری. این دست به کار شدن برای حمایت از قهرمان‌ها در خیابان. این شریک شدن در عمل قهرمانانه به شکل‌های کوچک و بزرگ. 

مردسالاری شجاعت را به عنوان یک ویژگی فردی تعریف می‌کند. برامده از زور، تاثیر نپذیرفتن از جهان بیرون، و تنها و تک‌نفره روبرو شدن با قدرت مقابل. در گفتمان  عمومی این جنبش، شجاعت به عنوان مجموعه‌ای از کنش‌های فردی در دل یک کنش جمعی  تعریف می‌شود، تحت تاثیر مداوم نیروهای خارجی. در interdependece. 


ما بدن داریم و بدن‌هایمان درد می‌کشند. ما به هم وصلیم و به جهان بیرون وصلیم. ما برای زندگی بیش از مردانگی و زنانگی سمی اینها ارزش قائلیم. ما برای زن و زندگی و آزادی بیشتر از زور و نترسی و شهادت ارزش قائلیم. ما می‌ترسیم. ما می‌ترسیم چون زندگی را دوست داریم. ما برای زندگی می‌جنگیم.